!!! خورشيد !!!

آدمی همیشه از بابت اینکه ، بدبختی هاش به قواره ی طاقتش نمیخورند ، رنج میکشد ... یک نفر بخاطر اینکه کوچک است قواره اش ، و دیگری از این لحاظ که گشاد است و عمیق ، کاسه ی صبوری اش و من از دسته ی دومم ... رنج کمی نیست .

به زندگی کوتاهم که نگاه میکنم میبینم ، به اندازه ی یک مرد درست و حسابی ، حسابی بلا سرم آمده است اما ... سیگار که میکشم و داریوش هم که میخواند ، دارم به این فکر میکنم که مثلا پانزده سال پیش ، چه زجری کشیدند مردم بیچاره ی استرالیا وقتیکه عزیزی خداداد ، تمام آرزوهای فوتبالی شان را به باد داد ... آخر میدانی ، آن سال استرالیا حتما تا مرحله ی نیمه  پایانی جام جهانی پیش میرفت ، اگر خدای ایرانی ها نشمین گاه مارک بوسنیچشان را به چمن نمیدوخت ، در آن لحظه ی بی حساب و کتاب ... آری ، کام های سیگارم هیچ ربطی به بدبختی هایم ندارند .

اتفاقا همین چند وقت پیش هوس کردم این هوس مسخره را ترک کنم و هوای پاک بیاندازم توی ریه هایم ولی ...

ولی آدمیست و همین اما و ولی ها ... عادت ندارم به وسوسه هایم نه بگویم ولی ... وسوسه ی اصلی کدام است ؟ وسوسه ی کشیدن یا وسوسه ی نکشیدن ؟ دیگر دارم به مرحله ی " لایک " میرسم عزیزان ... آنجایی که دیگر هیچ کامنتی در مورد خودم و اخلاقیاتم ندارم و هرچه از خودم پیش روی چشمانم قرار گرفت را لایک میکنم ... این هم خودش بدبختی بزرگیست .

اتفاقا همین چند وقت پیش که شهوت نکشیدن افتاد به تن رنج کشیده ام ، زد و روح خنده دارم افتاد توی نسل جدید مجازی جات های بی پدر و مادر ... وقتی میگویم بی پدر و مادر یعنی نمیخواهم بگویم بی در و پیکر اما ... انصافا عجب که بی در و پیکرند این نسل جدیدی ها .

رفتم و یک گوشی نسل جدید خریدم و یورتمه کنان خودم را تالاپی انداختم وسط همان دورانی که اصحاب کهف در آن از خواب پریده بودند ... لاین ، وابیر ، اینستاگرام و ... و همین ! بی پدر و مادرها دمار از روزگار حیرتم در اوردند ... عجب پفیوزهایی شده اند لطیفه سازهای نسل جدید ... یاد حرف معلم هندسه مان افتادم : " شماها شلوغ بودید ولی بی معرفت نه ... شاگردانی که حالا دارم بی معرفتند ... بی معرفت " بی معرفتها به ناموس شهدا هم رحم نمیکنند برای خندیدن ... بی معرفتها !

بی معرفتها ، سرگرمی شان شده است شوخی با ممه ی دخترها و کف دستی پسرها ... لامپ صد و اسپره ی گاز فندک ... جالب اینکه دخترها هم میگویند .

بگویند ... بگذار بگویند ... این نوار میچرخد ... ما برای عهد نوار کاستهای دو لبه ایم ... صبرمان زیاد است ، این روزها باید که بگذرند ، میدانم ولی ... گاهی با خودم فکر میکنم چه کیفی میکردند اگر یکی از آنها با همان قواره ی طاقت کوتاهشان ، بلندی یکی از دردهایم را به تن میکردند و سیگار میکشیدند ... ما که هیچ نمیفهمیم ... صیقل خورده است دیواره های واژن خنده دارمان !

آنوقت ، همین مدرن دختران و فشن پسرهای گوشی به دست ، گاهی آنچنان لذت میبرند از درد عشقی که میکشند و مپرس ، که یکهو بی خبر از گروه لفت میدهند و میروند به ناکجاآباد ... توی پروفایلشان هم میزنند : " من به حسود بودنم افتخار میکنم " و بعد ... یک مدتی هیچ خبری از آنها نیست ... گوشی شان را میگذارند کنار جاسیگاری و خیره میشوند به افق ... آه ، آرمین توو ای اف ام ... صدامو داری ؟

 آنها خدادادی تنگ هستند و ما ... ما گشادهای بدبخت ، مجبوریم یک وقتهایی دمر بخوابیم و پاهایمان را به هم چفت کنیم تا یک اصطکاکی ایجاد شود ... با کمتر از " زوال مطلق " ، گهمان بیرون نمیزند !

من هم همین روزها گندش را در می آورم ... هنوز تا نقطه ی صفر تهوع ، کمی وقت باقی مانده است ... گفتم که ، ما نوار کاستی های پاره پاره ای که یک ورمان را داریوش نموده و یک ور دیگرمان را هم شجریان ، طول میکشد تا به استفراغ بیفتیم اما میفتیم و بالاخره یک روز لفت میدهیم ، مگر اینکه بخواهیم ادای تنگها را در بیاوریم .

آنوقت دوباره حتما به همین مکان خشک و تاریک و بدون عکس و با خانواده بر خواهیم گشت و از هم میپرسیم : " واقعا نویسنده ی این نوشته ها خودتون هستید ؟ وای خدا ... "

شاید هم کمی تنگ شده باشیم و یا نه ، بخواهیم ادای تنگها را در بیاوریم و بگویم :

" hi , asl plz  "

.

.

.

ای تف تو روحت ، عسل جان !

×           ×          ×

 

عسل جان ، متن همین یک خط پیش به پایان رسیده ولی من همچنان دلم میخواهد بنویسم ... عسل جان .

عسل جان ، بار اولی که یک نفر توی چت روم به من گفت : " asl plz " ، تا سه روز معطل این فکر بودم که چگونه میشود تو را از طریق چت ، به جنس مخالف آنسوی دستگاه ها داد ... شیرینی را شب زفاف ، به وقت دریده شدن بکارت به حلقوم طرف میکردند که فشارش نیفتد عسل جان ... آیا شب زفافی در میان است بانو ؟

 

" hi , asl plz "

 

سلام ، عسل لطفا !

 عَسَل هم نه ، عَسل !

خب من ناپخته ی تازه شاش کف کرده خیال میکردم که چون پیلیز را مخفف کرده ، محبت کرده و یک عدد فتحه هم از روی سین برداشته و از هوش سرشار ما خیالش جمع بوده ... پرسیدم : " عسل ؟ " ... من همیشه فارسی تایپ میکردم .

گفت : " یس "

گفتم : " ببخشید میشه کمی منو راهنمایی کنید ؟ "

نوشت ... فقط همین را نوشت : " خف بابا " و رفت ... دیگر هم باز نیامد و میدانم ، برگشت گوشه ی همان خیابان چت رومی که سوارش کردم .

چند روز بعد از یکی از دوست های تنگم پرسیدم : " عسل چیه توی چت ؟ "

شانس آوردم که در گفتار ، املای کلمات معلوم نیستند وگرنه یک دل سیر هم به عین و سینم میخندید ... اما یک مقداری به فتحه ی روی سینم خندید و دست برداشت و گفت :

" اصَل نه احمق جان ... اصل "

" ها ؟!!! "

بقول لطیفه سازهای تنگ : من ... دوستم ... عسل ... هاشمی رفسنجانی ... حسینی بای ... واحد مرکزی خبر ... !

شروع کرد به توضیح دادن که "ای" فلانه و "اس" فلانه و "ال" هم فلان تر ... همان شب رفتم توی چت روم و شروع کردم به عربده کشی که : " آهای نفس کش ... ای اس ال پیلیز ! " همه ریختند سرم که بچه ی تهرانم ... ای تف تو روحت عسل جان !

آنوقت همین چند روز پیش یک نفر توی لاین آمد و بی مقدمه گفت :

slm misam , khobi

نه علامت سوالی ، نه کشکی ، نه دوغی ...

گفتم : " سلام ، ممنون ... شما ؟ "

هرچه زیر و رویش کردم نشناختم ، گفت : " 24 , Ardebil "

باز هم بقول لطیفه سازهای تنگ عزیزمان : " من و فلان و فلان و فلان و ... با کلی آیکن مختلف "

داشتم دمار از حیرتم در می آوردم که پشت بندش نوشت : " asl plz "

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم ... دوان دوان مثل فشنگ دویدم سمت ظرفشویی و جایتان خالی ... هووووووع ‍! به گمانم ریخته بودند تو و متوجه نشده بودم ... من هزار شکم حامله ام این روزها !

 

 

×           ×          ×

 

متن دوباره تمام شده همین یک خط پیش اما من هنوز حرام زاده ام را به دنیا نیاورده ام ... نتیجه ی ور رفتن های این مدتم را با آلتهای درشت و خوب  وایبری شکل و ایستایی مرام و لاینی صفت .

نت همراهم را که روشن میکنم ، پدرسوخته ها مثل چی ، میپاشند روی صورت سر و سینه و باسن آدم که انگار پولش را داده اند !

رهایم کنید بی انصافها ... رحم کنید ... من فقط یک کم میخارم ... پشت و رویمان را به توحید رساندید ... من دارم به معاد هم ایمان می آورم ... یک کم نبوت باز باشید ، بیکارها ... زرتی یقه ی ادم را میگیرند ، آه خدای من ... دلم میگیرد ... دلم میگیرد از اینکه کامنتهای نوشته های خورشید و کافه را هم ، توی پی وی  به آدم میدهند ... من آخرهایم است .

نوشته شده در جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 23:46 توسط ميثم|

وقت ، وقت رفتن نبود بانو

چراغ چشمهایم را ببین

هنوز قرمز است ، سپیدی اش بانو

 

آن قدَر دلم گرفت از رفتنت بانو

که فکر میکنم نگاهت یک دسیسه بود

ولی ، امیدم جریمه ات کنند و برگردی

این روزها جریمه سنگین میکنند بانو

 

از چراغ سرخ چشمهایم ، گریزی نخواهد بود

این چشمها را فراموش نمیتوانی کرد بانو

این چهارراه را هم که بپیچانی

چهارراه بعدی یقه ات دست اوست بانو

 

گاه و بیگاه ، خنده ام میگیرد از این روزگار

رانندگی را ، تو از من آموختی ، هی روزگار

حالا ببین چگونه دست به جیبم و بی تو

کوچه ها را پیاده گز میکنم بانو

 

من شاعر نبودم و شعر هم نمیگویم

این واژه ها هم بیهوده عمودی اند بانو

مثل تو که هیچوقت ندانستم و نمیدانم

بوده ای بانو ، که رفته باشی حالا ؟

 


 

پ . ن : موزیک وبلاگ آهنگ پیش درآمد از علی عظیمی :

که من باد میشم میرم تو موهات ... حرف میشم میرم تو گوشات ... فکر میشم میرم تو کلت !

 

نوشته شده در سه شنبه دوم دی 1393ساعت 14:27 توسط ميثم|

در روایات معتبر داریم اگر کسی آهنگ عربی بشنود و به جنبش نیفتد کافر است ...

.

.

.

حالا خود دانید .

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 15:4 توسط ميثم

از کنار هم که رد شدیم ، یک لحظه نگاه هایمان به هم گره خورد ... در عرض چیزی کمتر از یک نگاه همدیگر را شناختیم و پلک زدیم ... دو قدم آنورتر همزمان برگشتیم و دوباره به هم نگاه کردیم ... او کاملا برگشته بود و عقب عقب راه میرفت و من نصفه و نیمه ... لبخندی زدم و برگشتم به روبرو ... میترسیدم با آن کیسه های میوه اش بخورد زمین !

تا یک خیابان آنورتر هر چند ثانیه یکبار به پشت نگاه میکردم و میترسیدم سر و کله اش پیدا شود ... کم و بیش از احوالاتش با خبر بودم ، میدانستم اینجور مواقع برمیگردد و راهش را دور میکند و عاقبت به یک بهانه ای چیزی خودش را می اندازد روبروی هیکل آدم ... دفعه ی پیش کامپیوترش خراب شده بود !

بی مقدمه آمد جلو و گفت : " بلدی کامپیوتر درست کنی ؟ "

من داشتم به تیتر روزنامه ها نگاه میکردم .

سرم را آوردم بالا و گفتم : " بله ؟ "

جمله اش را دوباره تکرار کرد ... من کمی با ابروهای توی هم رفته به چشم ها و عینکش نگاه کردم و سرم را به علامت جواب مثبت تکان دادم ... پرسید : " وقت داری ؟ " کمی غافلگیر شده بودم ... گفتم : " بله " ... گفت : " میای بریم خونم درستش کنی ؟ کسی نیست . " من کمی به سر تا پایش نگاه کردم و گوشی همراهم را از توی جیبم بیرون کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم ... برای چه کاری آمده بودم بیرون ؟ یادم رفته بود ... شانه ای بالا انداختم و گفتم : " بریم " و رفتیم .

با فاصله ی یکی دو متری جلوتر از من راه میرفت و هرچند دقیقه یکبار تاکید میکرد که کسی خانه اش نیست ... من پرسیدم : " چشه کامپیوترتون ؟ " بدون اینکه نگاهی به من بکند گفت : " خرابه ، نمیدونم ... اصلا روشن نمیشه ... حالا خودت میای میبینی ... چه عطری استفاده کردی ؟ " ... با خنده گفتم : " کاپیتان بلک " گفت : " محشره " ... گفتم : " ممنون " ... گفت : " کراوات و پلیورتم به هم میان ... " باز تشکر کردم ... گفت : " کلا خوشتیپی " چیزی جوابش را ندادم .

از چند تایی از هزاران میدان نارمک گذشتیم و توی یکی از کوچه بن بست های اطراف میدان شصت و چندم که نخواستم به خاطرش بسپرم ، روبروی هم ایستادیم و او گفت : " اون خونه ی منه ... اول من میرم بالا ، آیفونو برات میزنم ، بعد تو بیا بالا ... این همسایه های ما خیلی فضولن ... نمیخوام ببینن تو رو ! " آهی کشیدم و گفتم : " باشه " چند قدم جلوتر برگشت و یکی دو قدم عقب عقب راه رفت و لبخندی زد و گفت : " ببخشیدا ... " منم خندیدم و گفتم : " اشکال نداره " و برگشت و رفت ... کمی با قر .

به خانه اش که داخل شدم اصرار زیادی داشت بر اینکه حسابی باید راحت باشم ... من مستقیم رفتم توی اتاق خواب و افتادم به جان کامپیوتر ... او از توی آشپزخانه با حالت خاصی گفت : " چای ، قهوه یا شربت ؟ " من از زیر میز کامپیوتر فریاد کشیدم : " پیچ گوشتی لطفا " دوباره سوالش را تکرار کرد ... گفتم : " یک لیوان آب فقط " چند دقیقه بعد با ظاهری عجیب بالای سرم حاضر شد .

دست راستش را زده بود به کمرش و از بالای عینک با لبخندی ملیح به چشم هایم نگاه میکرد ... غیر از لباس زیر هیچ چیز دیگری توی تنش نبود ... من آب دهانم را قورت دادم و گفتم : " این کامپیوتر درسته ، هیچ مشکلی نداره ... شما دکمه ی پاور پشت کیس رو اشتباها روی خاموش گذاشته بودید . " با خنده گفت : " ئه ... واقعا ؟ " من سرم را برگرداندم سمت کامپیوتر و دوباره نگاهی به پشتش انداختم و گفتم : " چیزیش نیست . " یک قدم آمد جلوتر و خم شد به سمت پایین و به حالت رکوع در گوشم گفت : " میشه روشنش کنی ؟ " من کیس کامپیوتر را گذاشتم سر جایش و روشنش کردم ... ویندوز بالا نمی آمد ... مشکل نرم افزاری داشت ... با حالتی پیروز مندانه گفت : " دیدی گفتم خرابه ! " و بعد دوباره صاف ایستاد و دست به سینه منتظر حرکت بعدی من شد ، گفتم : " باید ویندوزش عوض بشه ... سی دی ویندوز داری ؟ " ابروهایش را انداخت بالا ... بلافاصله نگاهم را دزدیدم و عرق روی پیشانی ام را پاک کردم و با حرکتی انقلابی از جایم پریدم و راه افتادم به سمت در ... دستم را از پشت گرفت و گفت : " کجا ؟ " گفتم : " میرم سی دی ویندوز بیارم " خنده به لبهایش برگشت ... گفت : " زود برمیگردی ؟ " گفتم : " زود زود " ... کمی به چشم های هم خیره شدیم و من آب دهانم را قورت دادم و از خانه اش زدم بیرون ... توی راه پله ها صدایم کرد : " آقا ... آقا ... " کمی مکث کردم سر جایم و با تردید برگشتم بالا ... سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت : " چند تا سی دی سکسی هم با خودت بیار " ... سرم را به علامت تایید تکان دادم و بدون اینکه چیزی بگویم راه افتادم و پله ها را دو تا یکی تا همکف دویدم ... از آن روز تا بحال دیگر او را ندیدم ... میترسیدم میان بر بزند و سر کوچه ی بعدی جلوی هیکلم سبز بشود و کیسه های میوه اش را بگذارد زمین و دست به کمر بگوید : " رفتی که بیای ، ها ؟ همیشه اینطور قول میدی ؟ کامپیوتر من هنوز خرابه ! " آنوقت مجبورم میکرد تا خانه ام برویم ، سی دی های ویندوز را برداریم و دوباره برویم سراغ کامپیوترش ... آنوقت سی دی سکسی از کجا برایش بیاورم ؟ مرتیکه ی سبیل نازک !

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 14:3 توسط ميثم|

کبابتان را خوردم ، مزه ی گه میداد ... میدانید چند وقت بود که کباب نخورده بودم آقا ؟

سلام ، دیشب توی سینما دلستر شیشه ای ، شیشه ای چهار هزار تومان بود و من موقع حساب کردن مدفوعم روی سنگفرش سینما بهمن ریخت اما صدایم در نیامد ، مبادا اینکه دلستر خورهای دیگری که کنارم ایستاده بودند فکر کنند ، من از آن پالتو بلندهای انی هستم که فقط بلدند سر کرایه ماشین بحث کنند ... بحث نکردم کبابی جان ، بحث نکردم ولی انصافا کباب شما مزه ی گه میداد ... میدانید چند وقت بود که کباب نخورده بودم ؟

دیشب توی سینما مریلا زارعی رادیو اش را از کمر باز کرد و کودکش را بعد از هزار سال به آغوش گرفت و من روی صندلی تاریکم گه شدم ! بچه بسیجی ردیف جلویی بلند فریاد کشید : " شادی روح شهدا و امام ِ شهدا صلوات " همه فریاد کشیدند : " الله اکبر " و بچه ها از پایین تصویر حمله کردند به سمت بالا و فیلم به پایان رسید ... قطعنامه ی پانصد و نود و هشت اما ... اما دایی من هنوز نیست ... یک عمو هم دارم که دو تا پایش نیست ... جام زهر را دیر نوشیده بود آقا ، دیر نوشیده بود !

فیلم که داشت شروع میشد ، با خودم میگفتم یک نامه مینویسم برای آقای مدیر این سینما که : " آهای مرتیکه ی گه ، این دیگر چه وضعیست ؟ دلستر شیشه ای ، شیشه ای چهار هزار تومان ؟! انصافتان کجاست ؟ " اما ... موقع بیرون رفتن به تنها چیزی که فکر نمیکردم دلسترهای شیشه ای بود که جای نوشابه های شیشه ای را گرفته اند بی مزه ها ... لجم میگیرد از این پیرمردهایی که مدام میگویند : " به شما هم میگویند جوان ؟ "

گفتم : " چه کار باید میکردیم که نکردیم حاجی ؟ ما تاوان گه کاری های شما را داریم پس میدهیم " خندید !

کیف کرد !

مرتیکه ی گه ، فکر کرده شهر هرت است ... اصلا نباید با این راننده تاکسی ها تعریف کرد ... تعریف که میکنی میخواهند تمام احشایشان را از پهنا بکنند توی پاچه ات ، گفتم نمیدهم ... خندید و رفت !

خندید و من هم خندیدم ... زیر لب گفتم ، این پانصد تومان را هم میگذارم روی بقیه ی پولهایم و میروم کباب میخورم ... چرا بدهم به توی پفیوز نوش جان کنی ؟ این شد که آمدم به کبابی شما وگرنه رابطه ی من با شما هزار سال است که خوابیده !

کبابتان که میپخت من روی دلم صابون میمالیدم ، آخر میگفت : " شیماست " ولی من اعتقاد داشتم که مزاحم است ... آخر چند ماهی میشود که تمام شماره هایم زیر باران سوخت و همه ی مخاطبینم مرا سر کار میگذارند ... برایش نوشتم : " شیما نداشته ام تا بحال ! " نوشت : " خودت شماره ات را توی هفت حوض گذاشتی کف دستهایم ! " نوشتم : " خوشبختانه توی زندگی ام تا به حال انقدر بدبخت نبودم و نشدم که بخواهم به کسی شماره بدهم و نداده ام ... شما هم انقدر ارزش خودت را پایین نیاور دوست عزیز ! " نوشت : " انقدر بدم می آید از این آدمهایی که چسی می آیند ! " خیلی قشنگ زد توی خال ، خیلی قشنگ !

با اینکه بی اندازه گرسنه بودم و دلم میخواست تمام لُپم را از مزه ی گه کباب شما پر کنم ولی دلم بر نمیداشت ... حساب کردم و زدم بیرون ... یاد لحظه ی جان دادن مرتضی خان پاشایی افتادم ، بیچاره مریلا زارعی ِ مرتضی ... بیچاره مادربزرگ من ... بیچاره این شیار مین برداشته که افتاده لای عراق و افغانستان ... آمریکا و روسیه ... آقا و هاشمی ... احمدی و موسوی ... مایلی و دایی ... زن همسایه و شوهر شکاکش ... من و شیمایی که پوچ است ... شیما و گوشی همراهش ... تهران و بیست و دو منطقه ی هنرمند ... قطعه ی 88 بهشت زهرا و مرگ مشکوک ترانه ، روی دستهای جسور این مردم دلیر که توی مترو هم چیز میفروشند ... چیز ... همانی که علاقه ی میر بود و گذشت ... بله ، زندگی تا به این حد خنده دار است آقای کبابی ... تو کباب که میزدی من ، یاد جواد خان عزتی بودم داخل شیار یا همان جواد خان خیابانی مان که لای مسابقه ، مریلا زارعی اش را از دست داد و بازی اش را گزارشید ... ما مردم وظیفه شناس !

بیرون کبابی ات ، چند متر آنطرف تر ، کنار جوی آب خشک ، گه شدم از گریه ، کبابی جان ... گه شدم ... دروغ میگفتند که زاینده رود دوباره زنده شده ... همین روزها سرطان او را هم دوباره میکشد ، بخدا که با اشک مرگ مرتضی تمام این ارومیه را سیل میبرد ولی ... ولی چه کسی فیلم میگرفت از حیایی ها ؟

راه افتادم سمت دیگری از کوچه ... یک کبابی هم این طرف باز شده ... کبابسرای هنگام ، میدانی ؟ مشتم را کوبیدم روی میز !

مشتم را کوبیدم روی میز و معشوقه از جا پرید ... کبابی گفت : " چی میل دارید آقا ؟‌" گفتم : " یک سیخ " معشوقه هم گفت : " یک سیخ هم برای من " گفتم : " تو هم مگر سیخ میخوری معشوقه ؟ " خندید و گفت : " سیخ را شما میزنید و ما میخوریم ، مگر غیر از این است ؟ " گفتم : " ایران را خودتان به این روز انداختید " چادرش را کنارتر کشید و صورت اسیدی اش را به رخم کشید ، گفتم : " خوشبختانه توی زندگی ام تا به حال انقدر بدبخت نبودم و نشدم که بخواهم به صورت کسی اسید بپاشم و نپاشیده ام ... شما هم انقدر ارزش خودت را پایین نیاور دوست عزیز ! " گفت : " هشتاد و هشت انقدر چسی آمدید تا کار ما به اینجا کشید " گفتم : " نزن آقا نزن " گفت : " کیفیتش خوب است ، فقط یکبار امتحان کنید ... " از کبابی اش زدم بیرون ... دنبال کون گهی ام راه افتاد ، تراکت هایش را کرد توی یقه ام و گفت لااقل اینها را برایم بگذار توی راه پله ی خانه تان ... برگشتم و محکم به آغوشش گرفتم مرتیکه ی گه را ... و سخت گریستم ، صدای رادیوی مریلا زارعی از گوشم جدا نمیشد !

 


 

پ . ن : داستانی که برای ادامه ی مطلب انتخاب کردم ، اسمش هست : " ساکنین کافه ی تمدن " و رمزشم هست : 3333 !


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 12:30 توسط ميثم|


مطالب پيشين
» عسل
» معشوقه ی خلافکار
» موزیک وبلاگ جدید تقدیم به ارواح متلاطم
» خاطره ی یک روز خوشتیپ
» نامه ای به کبابی سر کوچه
» احیا شدن
» دستشویی عمومی
» خرچنگ های مردابی
» آرزو ، رویا ، افسانه
» راز