!!! خورشيد !!!

کبابتان را خوردم ، مزه ی گه میداد ... میدانید چند وقت بود که کباب نخورده بودم آقا ؟

سلام ، دیشب توی سینما دلستر شیشه ای ، شیشه ای چهار هزار تومان بود و من موقع حساب کردن مدفوعم روی سنگفرش سینما بهمن ریخت اما صدایم در نیامد ، مبادا اینکه دلستر خورهای دیگری که کنارم ایستاده بودند فکر کنند ، من از آن پالتو بلندهای انی هستم که فقط بلدند سر کرایه ماشین بحث کنند ... بحث نکردم کبابی جان ، بحث نکردم ولی انصافا کباب شما مزه ی گه میداد ... میدانید چند وقت بود که کباب نخورده بودم ؟

دیشب توی سینما مریلا زارعی رادیو اش را از کمر باز کرد و کودکش را بعد از هزار سال به آغوش گرفت و من روی صندلی تاریکم گه شدم ! بچه بسیجی ردیف جلویی بلند فریاد کشید : " شادی روح شهدا و امام ِ شهدا صلوات " همه فریاد کشیدند : " الله اکبر " و بچه ها از پایین تصویر حمله کردند به سمت بالا و فیلم به پایان رسید ... قطعنامه ی پانصد و نود و هشت اما ... اما دایی من هنوز نیست ... یک عمو هم دارم که دو تا پایش نیست ... جام زهر را دیر نوشیده بود آقا ، دیر نوشیده بود !

فیلم که داشت شروع میشد ، با خودم میگفتم یک نامه مینویسم برای آقای مدیر این سینما که : " آهای مرتیکه ی گه ، این دیگر چه وضعیست ؟ دلستر شیشه ای ، شیشه ای چهار هزار تومان ؟! انصافتان کجاست ؟ " اما ... موقع بیرون رفتن به تنها چیزی که فکر نمیکردم دلسترهای شیشه ای بود که جای نوشابه های شیشه ای را گرفته اند بی مزه ها ... لجم میگیرد از این پیرمردهایی که مدام میگویند : " به شما هم میگویند جوان ؟ "

گفتم : " چه کار باید میکردیم که نکردیم حاجی ؟ ما تاوان گه کاری های شما را داریم پس میدهیم " خندید !

کیف کرد !

مرتیکه ی گه ، فکر کرده شهر هرت است ... اصلا نباید با این راننده تاکسی ها تعریف کرد ... تعریف که میکنی میخواهند تمام احشایشان را از پهنا بکنند توی پاچه ات ، گفتم نمیدهم ... خندید و رفت !

خندید و من هم خندیدم ... زیر لب گفتم ، این پانصد تومان را هم میگذارم روی بقیه ی پولهایم و میروم کباب میخورم ... چرا بدهم به توی پفیوز نوش جان کنی ؟ این شد که آمدم به کبابی شما وگرنه رابطه ی من با شما هزار سال است که خوابیده !

کبابتان که میپخت من روی دلم صابون میمالیدم ، آخر میگفت : " شیماست " ولی من اعتقاد داشتم که مزاحم است ... آخر چند ماهی میشود که تمام شماره هایم زیر باران سوخت و همه ی مخاطبینم مرا سر کار میگذارند ... برایش نوشتم : " شیما نداشته ام تا بحال ! " نوشت : " خودت شماره ات را توی هفت حوض گذاشتی کف دستهایم ! " نوشتم : " خوشبختانه توی زندگی ام تا به حال انقدر بدبخت نبودم و نشدم که بخواهم به کسی شماره بدهم و نداده ام ... شما هم انقدر ارزش خودت را پایین نیاور دوست عزیز ! " نوشت : " انقدر بدم می آید از این آدمهایی که چسی می آیند ! " خیلی قشنگ زد توی خال ، خیلی قشنگ !

با اینکه بی اندازه گرسنه بودم و دلم میخواست تمام لُپم را از مزه ی گه کباب شما پر کنم ولی دلم بر نمیداشت ... حساب کردم و زدم بیرون ... یاد لحظه ی جان دادن مرتضی خان پاشایی افتادم ، بیچاره مریلا زارعی ِ مرتضی ... بیچاره مادربزرگ من ... بیچاره این شیار مین برداشته که افتاده لای عراق و افغانستان ... آمریکا و روسیه ... آقا و هاشمی ... احمدی و موسوی ... مایلی و دایی ... زن همسایه و شوهر شکاکش ... من و شیمایی که پوچ است ... شیما و گوشی همراهش ... تهران و بیست و دو منطقه ی هنرمند ... قطعه ی 88 بهشت زهرا و مرگ مشکوک ترانه ، روی دستهای جسور این مردم دلیر که توی مترو هم چیز میفروشند ... چیز ... همانی که علاقه ی میر بود و گذشت ... بله ، زندگی تا به این حد خنده دار است آقای کبابی ... تو کباب که میزدی من ، یاد جواد خان عزتی بودم داخل شیار یا همان جواد خان خیابانی مان که لای مسابقه ، مریلا زارعی اش را از دست داد و بازی اش را گزارشید ... ما مردم وظیفه شناس !

بیرون کبابی ات ، چند متر آنطرف تر ، کنار جوی آب خشک ، گه شدم از گریه ، کبابی جان ... گه شدم ... دروغ میگفتند که زاینده رود دوباره زنده شده ... همین روزها سرطان او را هم دوباره میکشد ، بخدا که با اشک مرگ مرتضی تمام این ارومیه را سیل میبرد ولی ... ولی چه کسی فیلم میگرفت از حیایی ها ؟

راه افتادم سمت دیگری از کوچه ... یک کبابی هم این طرف باز شده ... کبابسرای هنگام ، میدانی ؟ مشتم را کوبیدم روی میز !

مشتم را کوبیدم روی میز و معشوقه از جا پرید ... کبابی گفت : " چی میل دارید آقا ؟‌" گفتم : " یک سیخ " معشوقه هم گفت : " یک سیخ هم برای من " گفتم : " تو هم مگر سیخ میخوری معشوقه ؟ " خندید و گفت : " سیخ را شما میزنید و ما میخوریم ، مگر غیر از این است ؟ " گفتم : " ایران را خودتان به این روز انداختید " چادرش را کنارتر کشید و صورت اسیدی اش را به رخم کشید ، گفتم : " خوشبختانه توی زندگی ام تا به حال انقدر بدبخت نبودم و نشدم که بخواهم به صورت کسی اسید بپاشم و نپاشیده ام ... شما هم انقدر ارزش خودت را پایین نیاور دوست عزیز ! " گفت : " هشتاد و هشت انقدر چسی آمدید تا کار ما به اینجا کشید " گفتم : " نزن آقا نزن " گفت : " کیفیتش خوب است ، فقط یکبار امتحان کنید ... " از کبابی اش زدم بیرون ... دنبال کون گهی ام راه افتاد ، تراکت هایش را کرد توی یقه ام و گفت لااقل اینها را برایم بگذار توی راه پله ی خانه تان ... برگشتم و محکم به آغوشش گرفتم مرتیکه ی گه را ... و سخت گریستم ، صدای رادیوی مریلا زارعی از گوشم جدا نمیشد !

 


 

پ . ن : داستانی که برای ادامه ی مطلب انتخاب کردم ، اسمش هست : " ساکنین کافه ی تمدن " و رمزشم هست : 3333 !


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 12:30 توسط ميثم|

 از دوره ی راهنمایی تا همین حالا ، فرق کویر با بیابون این بود که کویر زیرش آب داره ولی بیابون نه ولی بازم با این حال ، دور از بچه ها ، یه کم اونورتر از جایی که بچه ها بزن و برقص میکنن یه آقا کوچولوی دیوونه توی تاریکی شبی که حتی نمیتونه دست و پاهاشو ببینه ، نشسته گریه میکنه که چی ؟ که میدونه که کویر هم آب نداره ! اونوقت باز صدای اون راهنمای محلی توی گوشش میپیچه که توی اتوبوس فریاد میزد : " زاینده رودو کشتن " راستی آیا واقعا کویر زیرش آب داره یا این آقاهه برای دلخوشی ما میگفت ؟ یا اینکه علم جغرافیا جوری تنظیم شده که دل مسافرای اصفهون نگیره ، دلشون از غصه نترکه و بتونن از سی و سه پلش سی و سه هزارتا لایک از فرندای فیسبوکشون بگیرن ، ها ؟ ولی آخه سی و سه پل بدون زاینده رود که سیو سه پل نیست ، هست ؟ مثل یه اصفهونی میمونه که لهجه شو ازش بگیرن و بهش بگن حالا حرف بزن ! چی میشه ؟ تا حالا فکرشو کردی آقا ؟ آقا با توام ، چرا زاینده رود خشک شد ؟

توی شهر اصفهون دیگه پرنده هم پر نمیزنه آقا ... البته اصلا ارتباطی به امر به معروفای اخیر نداره ، تموم این اصفهونیای خسیس دق کردن از بس که ذره ذره مالشونو بردن ، آب پنج هزار ساله ی کشاورزای زرتشتی اصفهون ... یعنی شما میگی اگه خسیس نبودن دق نمیکردن ؟ نه آقا ، ربطی به خساست نداره آقا ، مردم ارومیه هم همین روزا دق میکنن آقا !

راستی آقا ، خلیج فارس و مازندرون هم که رفت ، یعنی ما باید همه مون دق کنیم ؟ شما چقده دست و دلبازی آقا ، راستی میشه بجای تولد روزبروز این امامزاده ها ، یه دریاچه ی نو متولد بشه ؟ تولد نه ، فقط احیا بشه ... مثل ضریح حرم امام حسین که مردم دست و دلباز کشورمون تا خود مرز دنبالش دویدن یا حتی همین فریضه ی الهی امر به معروف و نهی از منکر که دوباره احیا شد ... میشه ریحانه رو هم دوباره احیا کرد ؟

قول میده که اینبار توی یک روز بد ، توی شرایط بدی قرار نگیره که نتونه حتی به یه آقا دکتر هم اعتماد کنه ... راستی چرا تا لحظه ی آخر راضی نشد بگه اون پزشک قصد تجاوز بهش رو نداشته تا خونواده ی اون پزشک از خونش بگذرن ؟ شرطشون این بود آخه آقا ... احیای دوباره ی آبروی از دست رفته ی خانوادگیشون !

میبینی آقا ، احیای دوباره ی هرچیزی با از دست رفتن یه چیز دیگه به دست میاد ... مثلا  احیای دوباره ی آبروی اون خانواده به قیمت از دست رفتن آبروی خانواده ی جباریه و احیای دوباره زاینده رود باعث زنده شدن مردم اصفهون میشه و زنده شدن اونا یعنی زنده شدن ایران ، چاکراه چهارم این کالبد قدیمی که مردمش چند ساله که فقط آآآآآه میکشن تا این پیرزن آلزایمری ِ خسته از چرخش تاریخ ، همچنان نفس بکشه ... اما احیای دوباره زاینده رود باعث از دست رفتن چه چیزی میشه آقا ؟ آقا اجازه من بگم ؟ زاینده رود اگه زنده بشه و توی شاهرگ اصلی کشور دوباره خون راه بیفته ، اونوقت ... اونوقت مردم ِ دوباره احیا شده ی این سرزمین مرده ، تک تک این آمران به معروف و ناهیان از منکر رو به سلابه میکشن بخاطر این نامردی ای که در حق خواهر و برادر خودشون میکنن ... و این یعنی از دست رفتن اونا ، اون یکیا و حتی اوووووووون یکیا ... اونایی که توی همین اصفهون بالاترین رای رو آرودن ولی ... ولی بعدش آب زاینده رودو دادن به شهرکرد !

آقا ، از وقتی که از گاوخونی برگشتم مدام ... مدام ، هی پشت سر هم دلم میگیره ... فکرشو نمیکردم که هنوز مردمی باشن توی این اقلیم که به زبون پهلوی با هم حرف بزنن ... توی گاوخونی بودن ! باورت میشه ؟ میدونستی ؟ مگه میشه ندونی آقا ؟ من که فکر میکنم یکی از دلایل خشک شدن زاینده رود همینه ... اونا نمیخوان مردم پهلوی زبون توی یه نقطه متمرکز باشن و در اثر خشکسالی مهاجرت کنن به شهرها ... البته کم هم موفق نبودن ... گاوخونی خالی شده از جمعیت و اونایی هم که موندن با کینه فریاد میزنن :‌ " زاینده رود رو کشتن " ولی ... ولی همچنان دست بر نمیدارن از زبون پهلوی ... پهلوی حرف میزنن با همدیگه ... دمشون گرم ،‌ ها ؟

دم شما هم گرم آقا ، ولی ... ولی من میگم بعضی چیزا رو حتی اگه بارون هم بباره نمیشه دوباره احیا کرد ... مثل بچه هایی که زنده زنده توی کلاس درس سوختن ... مثل زندانی ای که به دهنش جیش کردن ... مثل کاخ سنگی 2500 ساله ای که تیکه تیکه نابودش کردن ... مثل ترسی که بر اثر نداشتن امنیت تولید میشه ... مثل صورتی که بهش اسید پاشیده شده و مثل ریحانه ... ریحانه رو میشه احیا کرد آقا ؟

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 12:20 توسط ميثم|

چه حس بدی بود .

حتی دستهایم را هم نمیتوانستم بشویم .

با تمام وجود احساس نجس بودن میکردم .

با حس و حالی نابود و خراب رفتم سمت بیرون و جلوی درب خروجی یکی از دستهای نجسم را ، که فکر میکنم دست راستم بود ـ همان دستی که با آن شیلنگ را گرفته بودم ـ کردم توی جیب عقبم و پرسیدم : " چقدر باید بدم ؟ "

مردک پیر و ریشو سرش را آورد بالا و پرسید : " چی داشتی ؟ "

آهی کشیدم و نگاهی به انتهای سالن انداختم و با چشمهایی متفکر و تنگ شده ، به فاصله هایی کوتاه گفتم : " هفت هشت ده تایی رابطه و چند ده تایی هم سکس ... این آخرسریا هم فقط ریدم "

گفت : " میشه پونصد "

با حالتی تهاجمی گفتم :  " پونصد ؟! چرا انقد گرون ؟ قبلنا صدتومن یا نهایتا دویست تومن بود ... پونصد ؟! "

دسته ی پولای داخل دستش را مرتب کرد و گفت : " چک و چونه نزن ، این همه حال کردی ...  "

کیف جیبی ام را از جیب پشتم در آوردم و بعد از کمی وارسی آن یک اسکناس دویست تومانی از داخل آن بیرون کشیدم و با آهی بلند گفتم : " حال ؟ چه حالی ؟ کدوم حال ؟ حال کردن با صاحب شماره هایی که پشت این درای آهنی نوشته شده ؟ آه ... من انقدر بیشتر ندارم اما بنظر میرسه تو هم تمام سرمایه ات همین دستشوییه ... من بارها افسانه ی اون کسی که تمام سرمایه اش رو برای احداث دستشویی صرف میکنه و از این راه اموراتش رو میگذرونه ، شنیده بودم ، اما باور نمیکردم ... حالا میفهمم افسانه نبود . "

چیزی نگفت ... به پول هایش خیره شد و منتظر رفتنم شد ... جلوی در دلم آرام نگرفت و برگشتم و به طعنه گفتم : " ما که ریدیم تموم شد رفت ولی اینجا آبش قطعه برادر من . "

خندید ... خندید و اینبار سری به طرفم چرخاند و گفت : " به جهنم ... "

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 15:11 توسط ميثم|

داستانم رو اینبار ، هرگز نخواستم برای این جایگاه بنویسم ولی بعد از اتمامش ، وسوسه ی به اشتراک گذاریش با دوستانم دوباره به جونم افتاد و این شد که نوشته رو در قسمت ادامه ی مطلب و به صورت رمزدار قرار دادم تا عزیزانی که نمیخوان یک داستان مورد دار بخوانند ، هرگز به ادامه ی مطلب نرن ... پیشاپیش عذر میخوام اگر با پاراگراف ناخوشایندی روبرو میشید ، حقیقت "خودسانسوری" از نظر من ، از توهم "بی ادب" بودن هم بدتره .

امیدوارم "اینبار" اگر کسی داستان رو خوند حتما نظرش رو باهام "عمومی" در میان بذاره و سوالی اگر هست پرسیده بشه ... تشکر .

رمز ادامه ی مطلب : 3333


پ ن : مدتها بود که از خوندن یه وبلاگ انقدر لذت نبرده بودم .

بعدا نوشت : دوستان عزیزی که ایمیل دادن برای دریافت رمز ادامه ی مطلب ، اول عذرخواهی میکنم بابت اینکه اینجا پاسخ میدم چون متاسفانه دستیابی به یاهو چند وقتیه واقعا دشوار شده و دیگه اینکه ، رمز ادامه ی مطلب از همون اول در پایان عرایضم نوشته شده بود ولی خب دقت نکرده بودید ... الان فونتش رو درشت کردم .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 17:40 توسط ميثم|

من عرقم در اومده بود ... آره ، حسابی داغ کرده بودم ... دستامو تا اواسط ساعد میکردم توی کیسه و مشتمو پر میکردم از کارت و بعد با یه مشت محکم پرتشون میکردم رو هوا ... یه کیسه پر از کارتای فوتبالی قدیمی و جدید که با هزار دنگ و فنگ و بدبختی ، به زحمت از بچه های محله برده بودمشون ... بیشتر از دو هزار تا کارت ... دو هزار تا !!!

بچه ها ، جلوی در خونه مونو تبدیل به میدون جنگ کرده بودن و برای جمع کردن کارتایی که من با بدبختی تمام جمعشون کرده بودم و همه شون آرزوی داشتن چنین کلکسیونی رو داشتن ، تو سر و کله ی هم میزدن و از کالبد همدیگه میکشیدن بالا که کارت بیشتری جمع کنن ... دوتا کارتم دوتا کارت بود .

کارتا ... کارتای از جون عزیزتر من روی هوا میغلتیدن و همینطور غلت غلتان به سمت سر کوچه میرفتن ... باد اون طرفی میوزید .

باد اون طرفی میوزید و از همون طرفم بود که معشوق من میومد ... همون ساعت ، با همون لباس و با همون شکل راه رفتن ... همون طرز نگاه کردن ... همون سنگینی و نجابت و با همون مانتو و مقنعه ی سرمه ای و آبی رنگی که مخصوص دبیرستانی ها بود ، من اما هنوز ... هنوز راهنمایی بودم ... چقدر فرقه بین یک پسر سوم راهنمایی و یک دختر سوم دبیرستانی ؟ ما همون قدر از هم دور بودیم .

از دور به کار من ...

از دور هم نه میخندید ، نه نیشخند میزد و نه حتی یک لبخند کوتاه ! فقط نگاه میکرد ... نگاه ... شبیه به یه افسانه ی خوب !

من از روی پشت بوم فریاد میکشیدم : " بگیرید لعنتیا ... جمع کنید همه شو عوضیا ... همه شون مال شماها ... آره ، حال کنید واسه خودتون "

نمیدونم صدام بهشون میرسید یا نه ... خورشید اونوقت هنوز بدجوری وسط آسمون بود و ... و میخندید ... آره میخندید ، به تمام حماقتی که داشتم به خرج میدادم و همه بدون فکر کردن به دلیلش فقط جمع میکردن ... فقط ... !

کارتام انگار قرار نبود که تموم بشن ... مشت مشت پرپرشون میکردم رو هوا و انگار نه انگار ... هیچی انگار از تعداد اون لعنتیا کم نمیشد ... هرچی بیشتر به هوا میریختیمشون بیشتر میشدن انگار .

بابام از ته کوچه داشت میومد .

مثل همیشه دو تا کیسه ی بلند دستش بود که فقط چند سانتی متر ِ خیلی کم با زمین فاصله داشت و معلومم نشد هیچوقت که کیسه های بابا بلنده یا قد بابا کوتاه !

توی کیسه هاش همیشه گوشت بود .

همیشه وقتی میخواست بیاد خونه گوشت میخرید .

هر روز .

همیشه گوشت میخرید ... من از این رویه بیزار بودم و از پشت بوم داد میکشیدم : " منو واسه ی چی به این دنیا وارد کردی لعنتی ؟ " بابام صدامو نمیشنوید و از دور سرشو تکون میداد و میگفت : " نمیفهمم چی میگی پسرم ... نمیفهمم " بعد قرار بود با همون نفهمیش بره بشینه کنار مادرم و به تیکه پاره شدن گوشتا خیره بشه ... منتظر یه فرصت مردونه بود تا مادرم بگه : " آخ ، زورم نمیرسه ... بی زحمت بیا این تیکه رو برام خورد کن " بابام حسابی خوشحال میشد ... خواهرم اما نه !

خواهرم اصلا خوشحال نمیشد ... اون یه فمینیست تمام عیار بود .

اون اعتقاد داشت مادرم حتما میتونه گوشتا رو تنهایی خورد کنه ولی نمیکنه ... به اولین خواستگارش گفته بود : " اگه ما زنا بلد بودیم در ترشی و زیتونو باز کنیم ، تمام شما مردا تمام عمر فقط حسرت داشتن ماها رو میکشیدید . " من این جمله رو سالها بعد توی یه سریال تلویزیونی شنیدم ولی همون سالها بود که تمام اعتماد به نفسم رو از دست دادم و به این نتیجه رسیدم که : " هیچ دلیلی نداره که زنها مردها رو آدم حساب کنن " بخاطر همین تمام کارتامو از پشت بوم ریختم هوا .

 آره ... گناه دودمان من این بود که تمامشون با خدا دعوا داشتن ... پدربزرگ من با سر محکم میکوبید به مهر ... مادربزرگم محکم به سینه ی پدربزرگم ... بچه هاشون یه مشت یاغی تلخ ... همه شونو فرستادن به شهر ... من روی گاری مرد موز فروش داشتم به شیرموز فروشا فروخته میشدم وقتیکه قیمت یک دونه موز با قیمت یه بشکه نفت برابر بود و قیمت گوشت ، ارزون ِ ارزون ِ ارزون ... هم قیمت جنگ جهانی دوم .

پدرم منو گرون خرید ولی نیمه مو ریخت به سطل آشغال ... سینم حالا فقط یه قلب داره ، اونم تو نیمه ی چپ ... نیمه ی راستم اصلا متولد نشد یا اینکه شد و سوسکا  نصفه شب اومدن و ... خوردند و بردند ... من هیچ نمیدانم !

بله ، موضوع به آن زمانی برمیگردد که مادرم قصه ی خاله سوسکه میگفت و پدرم میان حزب الله و شاه ، درست و حسابی گیر کرده بود .

من هم گاه و بیگاه گیر میکنم میان این افکار سخت ، روزی که زنم با یک اسب سپید از پشت دهات کوره های زادگاه پدرم طلوع میکند ، من یک عاطفه ی خشک شده ام چسبیده به نام مردی که تمام هستی اش را از پشت بام خانه ی پدری اش ریخته است به هوا ... هوا .

آری ... پشت تمام عاطفه های دنیا یک دلزده گی بزرگ است ... پشت هر مرد موفقی یک زن بزرگ ... زن من میان عاطفه های بی پشت گم شده است ... خود من هم گم در میان آرزوهای بزرگ .

مادرم ادعا میکرد آرزو بر جوانان عیب نیست و این دقیقا همان موقعی بود که آروز با تمام جوانان کوچه ی ما سکس میکرد الا با من ... این دومین یا شاید هم سومین یا حتی چهارمین دوست دختر من بود ... اولی را خوب یادم هست ... افسانه بود ... رویا ... و یا شاید هم ... شاید هم هیچ اولی در کار نبود .

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 23:39 توسط ميثم|


مطالب پيشين
» نامه ای به کبابی سر کوچه
» احیا شدن
» دستشویی عمومی
» خرچنگ های مردابی
» آرزو ، رویا ، افسانه
» راز
» عنوان داشت ولی بی ادعا بود
» I'm asking why
» ساعت فراموشي
» تظاهر