X
تبلیغات
!!! خورشيد !!!

!!! خورشيد !!!

نوشته ي چسبيده به در ورودي را خواند و پارچه ي مشكي رنگ را از روي جا كفشي برداشت و چشمهايش را بست ... من آب دهانم را قورت دادم و دستي به پيشاني ام كشيدم و چند نفس عميق از هواي خانه ام را ميهمان ريه هايم كردم كه اطمينان داشتم تمام اعضاي بدنم شبيه به قلبم در حال كنده شدن از جاي مخصوص به خودشان هستند ... عرق سردي بروي پيشاني ام نشسته بود .

از روزنه ي كوچك چشمي ِ در ، نگاهي به بيرون انداختم ... او پشت به در ايستاده و منتظر باز شدن در بود ... به آرامي در را گشودم و رفتم كنار ... او برگشت و به آرامي به سوي فضاي داخل خانه ام قدم برداشت ... روبرويش را نميديد ، بخاطر همين بود كه آهسته و با احتياط قدم برميداشت ... چند قدم جلوتر ايستاد و كيف مشكي رنگش را گرفت جلوي پاهايش و منتظر سكانس بعدي شد ... اين ديدار اول ما بود و قبل از اين هرگز همديگر را نديده بوديم ... من به او قول داده بودم كه اينبار هم همديگر را نبينيم و بخاطر همين قول بود كه او حالا در خانه ي من بود ... بعد از دوسال انتظار !

بنا بر تعهدي كه نسبت به قولم احساس ميكردم ، قبل از اينكه او در مركز خانه ام قرار گيرد ، چشمهايم را با پارچه ي مشكي رنگي بستم تا چهره ي بدون چشمش را نبينم ... قرارمان اين بود كه صدايي هم از يكديگر نشنويم ، بنابراين سكوت ، قانون دوم اين قرار عاشقانه بود ... قراري كه ماه ها انتظارش را ميكشيدم و مدتها بود كه خيالش تنها لالايي شبهاي بي قراري ام بود كه مشتاقانه مرا به آغوش خواب ميبرد ... من به اين خيال اعتياد پيدا كرده بودم !

 دستهايم را گرفتم بالا و با ترس و دلهره چند قدمي به سوي او رفتم ... نبايد دستم به او ميخورد ... نبايد جايي از بدنش را خواسته يا نا خواسته لمس ميكردم وگرنه قانون سوم را زير پا ميگذاشتم ... نميخواستم حالا كه او به من اعتماد كرده و پا به خانه ام گذاشته ، كاري انجام بدهم كه باعث سرزنشش باشد و ديگر به هيچكدام از قولهايم اعتنا نكند ... من به او قول داده بودم نه ببينمش ، نه صدايش را بشنوم و نه لمسش كنم ... قرارمان فقط بو كشيدن بود ، فقط بو كشيدن !

وقتي كه مطمئن شدم فقط به اندازه ي يك دست با او فاصله دارم ، زانوهايم را به زمين زدم و نشستم روبروي پاهايش ... بوي چرم كيفش اولين بويي بود كه با شامه ام رسيد !

سرم را گرفتم پايين و شروع كردم به بو كشيدن ... از زير زانوها شروع كردم و ديوانه وار فقط بو كشيدم ... نفس هاي عميقي كه سينه ام را مملو از بوي كالبدش ميكرد ... من اين رايحه را ميشناختم ، آه خداي من ، بارها تصورش را كرده بودم ، آري ، او دقيقا بايد همين بو را ميداد ... بويي كه فقط و فقط مخصوص به خود او بود ... اتفاقا همين چند روز پيش بود كه متقاعدش كردم هر آدمي بوي مخصوص به خودش را دارد و رايحه ي هركسي شبيه به اثر انگشتش ، منحصر به فرد است و حتي آدمهايي كه از رحم يك مادر بيرون آمده اند هم بوهاي مخصوص به خودشان را دارند و حالا اين بوي منحصر به فرد در احتيار اعصابِ بيني من بود ! ميدانستم و خوب مطمئن بودم ، من با اين رايحه ي خوش مدتها خوشحال خواهم بود و تمام فضاي خالي يخچالم را لبريز از سيب سبز خواهم كرد ... عطر تنش قرابت عجيبي با عطر سيب سبز داشت ... عطري كه تا بحال آن را با دقت نبوئيده بودم ولي مومنانه اعتقاد داشتم اين رايحه عاشقانه ترين رايحه ي دنياست ... عطر سيب سبز را ميگويم ... نزديك رانهايش بودم !

رانهايش را خوب بوئيدم ... تمام تنم داغ شده بود ... خوب خوب متوجه شده بودم كجاي كالبدش هستم ... دست من نبود ، غريزه ام داغم ميكرد ... نفس هاي او هم سنگين شده بود ... ميترسيدم نوك بيني ام به بالاي رانهايش برخورد كند و همه چيز خراب بشود با اين حال بيني ام را بي اختيار به بدنش نزديكتر كرده بودم و با شدت بيشتري به خواسته هاي غريزه ام پاسخ ميدادم ... احساس ميكردم هيچ كدام از اعضاي بدنم در اختيار خودم نيست ... از فكر لمس كردنش وحشيانه ميترسيدم ... نه ، هرگز ، هرگز ، من به او قول داده بودم ... قول !

خودم را به زور از آن ناحيه جدا كردم و روي پنجه هاي پاهايم ايستاده نشستم ... خيلي دوست داشتم پهلوهايش را به دست بگيرم و بيني ام را به بدنش بچسبانم و ديوانه وار سرم را روي تنش برقصانم ولي ... ولي تن او فرو ميريخت ... مطمئن بودم كه ميريخت ... تمام پيكره اش از هم ميپاشيد و تكه هايش نقش بر زمين ميشد اگر نوك انگشت من به كالبد آسماني اش ميخورد ... او تنديس شكننده اي بود كه اگر دست يك نفر موجود تكراري به بلور شيشه اي تنش ميخورد ، بلافاصله ترك ميخورد و ميشكست و فرو ميريخت ... گاهي اوقات با خودم فكر ميكنم او فرشته است !

روي پهلوهايش ، روي شكمش ، روي سينه هايش را خوب بوئيدم و كاملا روي پاهايم ايستادم ... ديگر تمام وجودم ميلرزيد ...من داشتم از بين ميرفتم !

وقتي بيني ام را نزديك گردنش احساس كردم صداي نفس هايش را به وضوح ميشنيدم ... هم ميشنيدم و هم حس ميكردم ... صدايش را ميشنيدم و داغي اش را احساس ميكردم ...  دماي نفس هايش از دماي نفس هاي من كمتر نبود ... او هم به تنگنا افتاده بود و غريزه يقه ي او را هم گرفته بود !

وقتي خودم را روبروي لبهايش احساس كردم پشتم لرزيد ... رعشه ي سنگيني را روي ستون فقراتم احساس كردم و دندانهايم را محكم بروي هم فشار دادم ... جسم نرم و نامربوطي صورتم را لمس كرد ... آرزو داشتم دستهايش باشد ولي نبود ... يك دستمال كاغذي مرطوب و سفيد بود كه كف دستهاي عرق كرده اش حسابي چروك برداشته بود ... دستمال كاغذي را از دستش گرفتم و عرق روي پيشاني ام را پاك كردم و ...

 و آه ... او .. او دستش را گذاشت روي صورتم و برد به سمت موهايم ... لبهايش را به آرامي گذاشت روي لبهايم و تمام وجودم را كشيد سمت خودش ... لبهاي مرا ديوانه وار ميبوسيد و تمام حضار محو تماشاي اين عاشقانه ي گرم و داغ بودند ... نميدانم هواي سالن گرمتر شده بود يا ما فقط گرم بوديم ... توي تمرينها هم همين قدر دماي بدنمان ميرفت بالا و وقتي چشمبندهايمان را برميداشتيم از نگاه كردن به چشمهاي همديگر ، يكسره در حال فرار كردن بوديم !

دستم را گذاشتم پشت كمرش و او را به سمت خودم كشيدم ... او آزاد و رها آه ميكشيد ... شنيدم كه آرام گفت : " لعنتي ، آه لعنتي " ميدانست چند ثانيه بعد همه جيز خراب ميشود ... به من لعنت ميفرستاد ... به نويسنده ي اين نمايشنامه كه خروس بي محلي را توي تماشاگرها پنهان كرده بود تا در همين لحظه شبيه جاني ها با فريادش تمام سالن را از جا بپراند و خودش را به بالاي سن برساند ... اين خروس بي محلي كه صحبتش را ميكنم نقش شوهر اين زن را به عهده دارد و ... و لحظه ي موعود فرا رسيد و او بلند تر از تمام تمرينهايي كه انجام داده بوديم فرياد كشيد : " مرتيكه ي عوضي ... آهاي لندهور داري چه كار ميكني ؟‌ اين زنِ منه ... اين زن ، اين زن مال منه ... " فرياد ميكشيد و ميدويد و ...

و او توي گوشهاي من مدام يك جمله را پشت سر هم تكرار ميكرد : " دوسِت دارم ... دوسِت دارم لعنتي ... دوسِت دارم ... "

نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 15:28 توسط ميثم|

به اين فكر مبكردم هر طور شده بايد خودم را برسانم آن تو ... حالم اصلا خوب نبود ... بايد ميرفتم تو ، هرطور كه شده ... اما آيا امكانش بود ؟

به تمام راهها فكر كردم ...به تمام راه هاي ممكن و نا ممكن ... اكثر آنها نا ممكن بودند و آن تعدادي هم كه در گمان من ممكن بودند هم ، يك پا غير ممكن بودند براي خودشان كه من دوست داشتم ممكن ببينمشان ... مثل پوشيه زدن ... آري ، پوشيه زدن ! چادر به سر كردن و روبنده زدن و رفتن به داخل ... كنترل افكارم دست خودم نبود ... ميترسيدم اعمالم هم از دستم خارج شوند ... داد زنها در مي آمد ... فقط كافي بود يك نفر شك كند ... چه زني در ميان آنها چنين قد و هيكلي داشت كه من با روبنده ميتوانستم خودم را توسط او موجه جلوه بدهم ؟ اگر كسي از من سوال ميپرسيد ؟ آه ... ميخواستم ... نه ... نه ... ولي نميشد ... همه چيز خراب ميشد ... من نميتوناستم جواب بدهم ... صداي مردانه ام همه چيز را خراب ميكرد ... آن تو ، همه دارند گريه ميكنند ... يك نفر مادرش را صدا ميزند ... يك نفر خواهرش را ... يك نفر دارد آب به صورت مادرش ميپاشد ... ميدانم ، بدون شك همينطور خواهد بود ... مادرش گوشه ي غسال خانه از حال رفته است ... چادرش را باز كرده اند و يك نفر دارد بادش ميزند ... يك نفر آب به صورتش ميزند ... همه دست و پايشان را گم كرده اند ... خواهرش دارد سينه اش را فشار ميدهد تا نفسش برگردد ... مادرش با چشمهاي بسته دارد اسم دخترش را صدا ميزند .. رعنا ... رعنا ... آه رعنا ...

و رعناي من را دارند ميشورند .

لعنتي ها دو نفري افتاده اند به جانش ... چشمهايم را بسته ام ولي ميبينمشان ... ان لعنتي ها تن رعنا را مثل خمير ورز ميدهند ... تن بي نقصش را ... به رانهايش دست ميكشند ... تنش هنوز نرم است ... يك دسته از موهايش ريخته روي صورتش ... يخ سينه هايش باز شده ... تنش حسابي داغ بود ... نه ، نميتوانست يخ زده باشد ... ماهيچه هايش را من ميبينم ، او يخ نزده ... نه ،  نميتواند يخ زده باشد ... سينه هايش را ببين چطور به اين طرف و آن طرف پرت ميشود ... اگر يخ زده بود صداي كوبيده شدن ماهيچه هايش را بروي سنگ غسالخانه نميشد شنيد ... فقط كمي سردش شده ... چانه اش ميلرزد ... تنش را ميان دستهايش گرفته و ميگويد " ميلاد بغلم كن ... بغلم كن ... " من دستهايم را بدور كمرش ميپيچم و محكم به تنم فشارش ميدهم ... او سرش را ميگذارد بروي شانه ام و زير لب ميگويد " كي تمام ميشود اين دوري لعنتي ؟ خسته شدم ميلاد ، خسته شدم " من آهي ميكشم و ميگويم " مجكم بچسب به من ... من گرمم ... گرمت ميكنم " او كمي خودش را از من جدا ميكند و تنش را مچاله ميكند درون خودش و خيره به روبرو ميگويد " دلم ميخواهد بروم ميلاد ... دلم ميخواهد از تمام اينجاها بروم ... بروم به يك جاي دور ... دلم يك مسافرت طولاني و دور ميخواهد ... به شهري كه نميدانم كجاست ... دلم غربت ميخواهد و آدمهايي كه نميشناسمشان ... دلم رفتن ميخواهد ... از همه چيز خسته شده ام ... از همه چيز ... " و من آب دهانم را قورت ميدهم و با ترس ميپرسم " حتي از من ؟ از من هم خسته اي ؟ " صورتش را برميگرداند سمت من ... خيره به صورتم نگاه ميكند و لبخند زيبايي روي صورتش نقش ميبندد و ميگويد " تو همه ي مني ... تنها اميدمي ... اگز نبودي ... آه ... " و لبهاي نرم و داغش را ميگذارد روي لبهايم و دوباره نزديك ميشود ... نزديك ميشود ... بدون هيچ ترسي ... نه ، به هيچ چيز فكر نميكند ... حتي به اينكه توي يك مكان عمومي هستيم ... انگشتانش را ميبرد لاي انگشتانم و محكم پنجه هايش را فشار ميدهد و زبانش را يك دور ميكشد روي لبهايم ... مي آيد نزديكتر ... باز هم نزديكتر ... نفس هايش به سرعت داغ ميشوند ... حرارتش را خوب خوب ميتوانم حس كنم و همين جاست كه ...

 همين جاست كه صورتش را از صورتم جدا ميكند ... لبهايش را برميدارد و شبيه بچه گربه سرش را لاي گردنم جا ميدهد و چشمهايش را ميبندد و ميگويد " نوازشم كن ميلاد ... نوازشم كن ... " و من هم دستهايش را ميگيرم توي دستهايم ... نوازشش ميكنم ... نوازشش ميكنم تا آرام بخوابد ... آرام بخوابد مثل هميشه ... باز هم كنار دريا ، تا صبح ... چند روز ديگر امتحانها به پايان ميرسند و بايد برگردد تهران ... از همين ميترسد رعناي من ... من نميترسم ، وحشت دارم ... پس خوب خوب نوازشش ميكنم .

او ميخوابد ...

او خوب ميخوابد ...

انقدر خوب كه هيچ موجي نميتواند براي لحظه اي خواب نازش را آشفته كند ... ما ميان سنگها جاي خوبي پيدا كرده ايم ... هيچ گشتي ما را پبدا نخواهد كرد ... هركاري كنند اين لعنتي ها ما را پيدا نخواهند كرد ... رعنا توي آغوش من خواب است ... اين را كل دنيا نميفهمد ... اين را كل دنيا نميفهمند ... هيچ دنيايي جاي ما نيست ... تمام دنياها تا آنجايي كه ميتوانند در مورد اين موضوع نميفهمند ... تمام خداها ، تمام ستاره ها ، تمام آن كثافتهايي كه بايد بفهمند ، نميفهمند ... تمام مقدرات ... پيشاني من ... پيشاني رعنا ... كف دستهامان ... تمام فالگيرها ... كف فنجانهاي قهوه ... انرژي هاي كائنات ... ماشينهاي توي جاده ... كاميونها و راننده هايشان ... ماشينهايي كه ميروند ته دره ... دره هايي كه خيلي عميقند ... نميفهمند ... تمام چيزها را در مورد من و رعنا نميفهمند ... حالا من ميخواهم بروم داخل ... تن معشوق من آنجاست ... چه كسي بيشتر از من به او مربوط است ؟ ميخواهم ببينم چه مقدار خوابيده ... ميزان سنگيني خوابش را فقط من ميفهمم ... چه وسوسه ي وحشتناكيست آه خدايا ... حتي از وسوسه اي كه هميشه گريبانم را ميگرفت توي خلوت هايمان ولي ... ولي حالا خوابيده ... فقط دلم ميخواهد موهايش را ببينم ... فقط موهايش را ... ميخواهم تصوير موهايش را بروي صورت خواب الوده اش ، تا اخر عمر بخاطر بسپارم ... من بدون رعنا چطور بايد زندگي كنم ؟

نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 3:9 توسط ميثم|

گاهي اوقات  پيش مي آيد كه انسان در خلوت خويش دست به كارهايي ميزند كه از بازگو كردنش در جمع ديگران ، شرم ميكند ولي ...

ولي گاهي هم پيش مي آيد كه دوست ميدارد اعمال مربوط به اوقات تنهايي اش را در گوش ديگران فرياد كشد ... مخصوصا اوقاتي كه گريه كرده باشد .

ديروز به پهناي صورت اشك ريختم .

فرياد زدم و گريه كردم .

هيچكس درون خانه نبود ... تنهاي تنها ، جلوي تلويزيون فرياد كشيدم و اشك ريختم ... دوست دارم اين موضوع را براي شما بگويم ... اشكهاي آدم اگر براستي در خفا ريخته شوند انگار كه تلف شده باشند ، هيچ به آدم نميچسبند ... انگار بايد كل دنيا بفهمند كه آدم گريه كرده است .

من گريه كرده ام .

و چشمهايم از ديروز سرخ سرخ است .

و صدايم گرفته .

دوست دارم اين موضوع را با شما هم در ميان بگذارم اما نه به خاطر اينكه به شما بفهمانم آدم دل نازك ، احساساتي يا خوبي ام ، نه ... دلم ميخواهد دليل گريه هايم را بگويم تا در انتها اين نكته را بار دگر گوشزد كنم كه :

(( آنهايي كه آن سالها رفتند و جنگيدند ، مردهايشان خيلي مرد بودند و زنهايشان هم خيلي زن ، خيلي ... ))

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 18:53 توسط ميثم|

پنجشنبه از مترو كمربند خريدم براي خودم .

يك جفت باتري قلمي .

يك جفت خودكار آبي پونصد تومني كه خود فروشندهه ميگفت توي مغازه هزار تومنه ... خب فروشنده كه دروغ نميگه ... جلوي خودش امتحان كردم ، راست ميگفت ، توي مغازه هزار تومن ميفروختن .

من عاشق دستفروشاي داخل مترو هستم مخصوصا اگه حال و حوصله ي درست و حسابي نداشته باشم ... ديدن اجتماع ِ داخل مترو حالمو حسابي جا مياره ... مدام دماغمو ميكشيدم بالا و دستفروشا رو جمع ميكردم دور خودم ... سعي ميكردم از هر كدوم يه چيزي بخرم ولي خب سرمو كه مياوردم بالا از نگاه بقيه آدما خجالت ميكشيدم .

پنجشنبه خيلي آرايش به صورتم بود ... هرچي دستم اومده بود به خودم ماليده بودم و كلي هم به موهام رسيده بودم ... مو اضافه كرده بودم و از دو طرف صورتم كلي مو ريخته بودم روي دوشم كه پايينش طلايي بود ... مردا فكر ميكردن مِش كردم ولي دوزاريِ زنها افتاده بود كه رنگ نيست ... لبامو دو طبقه رژ كشيده بودم و خط چشمم هم از اون خط چشما بود ... لنز خاكستري گذاشته بودم و بوي عطرم پيچيده بود توي كل واگن ... توي قسمت مختلط قطار نشسته بودم .

مردي كه كنارم نشسته بود هي خودشو ميماليد بهم ... حسابي عرق كرده بود ... عجب چيزي شده بودم ... زير چشمي به پاهام نگاه ميكرد ... يه ساپورت مشكي رنگ پوشيده بودم ، با يه پالتوي بالا زانو ... دكمه هاش تا بالاي رونام باز بود و همه چيزم ريخته بود بيرون ...  دستفروشايي كه بالاسرم ايستاده بودن حسابي هول شده بودن ... بعضياشون ديد ميزدن و بعضياي ديگه تند تند تبليغ ميكردن ... البته اونايي كه در حال تبليغ كردن بودن هم هيز بازيه رو در مياوردن ... من كاري به اين كارا نداشتم ... به فكر حال خراب خودم بودم .

بهم تجاوز كرده بودن .

انگار بهم تجاوز شده بود ... حس و حالم ، حس و حال كسي بود كه يك نفر اونو به خونه ي خاليش كشونده و با دروغ و دونگ بهش تجاوز كرده و بعد از اينكه كارش تموم شده ، اونو مثل دستمال كاغذي پرت كرده توي سطل آشغالش ... نميدونم چرا ، ولي چنين حسي داشتم ... بخاطر همين بود كه دستفروشا رو دور خودم جمع كرده بودم ... ميخواستم اونا حالمو خوب كنن .

كمربنده بهم نميخورد .

برام گشاد بود .

يارو ميگفت رفتي خونه ، پيچاي رو سَگَكشو باز كن ، چند سانت ازش ببُر و دوباره سر همش كن اندازت ميشه ... پنج هزار تومن كه اين حرفا رو نداشت ، ازش خريدم ... هيچ كمربندي توي دنيا نيست كه از همون اول به كمر من بخوره ... من كمرم باريكه ولي چهارشونه ام ... قدّم بلنده ... پاشنه بلند كه ميپوشم قدّم اندازه ي مرداي قد بلند ميشه ... هيكلم خوبه ... ميتونه چشما رو به سمت خودش بكشونه ... هر روز يه تايمي رو براي ايجاد ترافيك توي خيابوني كه زندگي ميكنم كنار گذاشتم ... ميرم واميستم كنار خيابون و الكي به روبرو نگاه ميكنم ... به هيچكدوم از ماشينايي كه برام نگه ميدارن اعتنا نميكنم ... فقط دلم ميخواد نگه دارن ولي سوار نميشم ... صداي جيغ اين ترمزها تمام روحمو ارضا ميكنه ... هرچي بلند تر باشن بيشتر ارضا ميشم ... البته به مدل و نوع ماشين هم مربوطه ولي ماشيناي مدل پايين تر هم اگه لاستيكاشون نو باشه ميتونن جيغاي بلندي برام بكشن .

خودكاره رو همون جا امتحان كردم ... هميشه يكسري كاغذ سفيد توي كيفم هست براي نوشتن ... خودكارها رو روي اون كاغذاي سفيد امتحان كردم .

روي يكي از كاغذا نوشتم :

(( مرا ببر اميد دلنواز من ... ))

يه كم پايينتر : (( نگاه كن ... من از ستاره سوختم ... ))

ايراني هاي قديم اعتقاد داشتن اين ستاره ها هستن كه سرنوشت آدما رو تعيين ميكنن ... حالا من از ستاره سوخته بودم ... مثل فروغ ... احساس ميكردم فروغ فرخزادم ... همون قدر جسور و بي باك و احساساتي ولي از موقعي كه يادم مياد همه منو يكجور ماكت صادق هدايت ديدن ... من هيچوقت سعي نكردم شبيه هدايت باشم ولي خب خيلي خوشم مياد ازش ... فروغ هم از تولدي ديگر به بعدش يكجورايي شبيه هدايت شده ... يعني به اونم گفتن كه مثل ماكت صادق هدايت ميموني ؟

حالم كه يه كم بهتر شد از جام بلند شدم و شروع كردم به چرخيدن توي قطار ... عادت دارم توي واگنها قدم بزنم ... فقط موقعي ساكنم كه واقعا هيچ جايي براي قدم برداشتن وجود نداشته باشه ولي اگه باشه حتما قدم ميزنم ... خوشم مياد از اين كار ، كيف ميكنم ... دستامو ميكنم توي جيب پالتوم و كيفمو ميندازم روي ساعدم و زل ميزنم به ته قطار و بعد راه ميفتم ... خيلي خوب ميتونم حدس بزنم چه حرفايي پشت سرم هست ... صداي پچ پچا و خنده هاشون مياد ... آدما توي قطار راحت تر با هم حرف ميزنن ... شايد يه روزي با هم دعوا كرده باشن و قيافه هاي همو به ياد نداشته باشن ... مثلا پشت چراغ قرمز به هم دري وري گفته باشن و بعدم گاز ماشينشونو گرفته باشن و رفته باشن ... شايد قديم قديما بچه محل هم بودن و شايدم نه ، شايد اولين ديدارشون همون جا رقم زده شده باشه ... مهم نيست ، مهم حرف زدنه ... در مورد هر چيزي ... اكثر اوقات بقيه مسافرا رو مسخره ميكنن ... هميشه چند تا سوژه ي خوب بين مسافرا هست ... آمار گرفتن ، متوجه شدن توي جوامع جهان سوم به طور ميانگين حتما دو تا سوژه ي خوب براي خنديدن و غيبت كردن توي هر واگني وجود داره ... مثلا ميبيني يكي بچش خيلي نق نقوئه ... يا مثلا يكي خيلي بوي گُه ميده ... يا اينكه يك نفر بيش از حد معمول آرايش كرده يا حتي ممكنه يه دوجنسه توي قطار باشه ... من خودم هميشه موضوعات كلي رو براي ضر زدن انتخاب ميكنم ... مثلا كافيه توي ايستگاه امام خميني مردم مثل گله ي رم داده شده ي گوساله ها هجوم بيارن داخل قطار ، اون وقته كه موتور تحليل من روشن ميشه ... تا فرهنگ مردم و اجتماعو به گُه نكشم دست بردار نيستم ... از هخامنشيان شروع ميكنم و به انقلاب پنجاه و هفت ميرسم و در اين ميون حتما روي رضاشاه يه مكث كوتاه ميكنم اما هدفم اينه كه هرجور شده خودمو به سال 88 برسونم ... يكجوري صحبتامو تنظيم ميكنم كه به 88 رسيدم موقع پياده شدنم باشه ... نميذارم يارو بفهمه نظرم در مورد 88 چيه ... با چيزايي كه قبل از 88 ازم شنيده بعيد نيست بگم " اين مردمي كه من ميبينم بعيد نيست سال 88 هم بيست و چهار ميليون راي به احمدي نژاد داه باشن " خب اگه اينجوري بگم خودم با خودم دعوام ميشه ... همه چيز ميريزه به هم ... ميشه هفت بيجار ... مثل خر ميمونم توي گِل و درمونده ميشم چطور به طرف توضيح بدم كه چه حسي باعث شد كه 88 انقدر اسفند روي آتيش جلز و ولز كنم ... خب در واقع توي تشريح حالات روحي آدمي كه از يه موضوعي زورش گرفته ، بيش از اندازه بي استعدادم ... همه ي تهراني ها زورشون گرفته بود سال 88 وگرنه بيست و چهار ميليون كه چيزي نيست !

از قطار پياده شدم و پله ها رو رفتم بالا ... صداي پاشنه هاي كفشم توي سالن خالي ايستگاه ميپيچيد و اعتماد به نفسم رو ميبرد بالا ... تو فكر كمر بندي بودم كه خريده بودم ... به هيچ چيز فكر نميكردم ... حتي به آرايشي كه قبل از تجديدش ، حسابي روي صورتم ماسيده بود ... آره صبحش توي خيابون شبيه دختر فراري هايي كه بكارتشون رو توي حوادث بعد از فرار از دست دادن ، گريه ميكردم و ميرفتم ... شلخته قدم برميداشتم و همين جوري ميرفتم سمت ناكجاآباد اما هيچ اتفاقي نيفتاده بود ... نميدونم چرا چنين حسي داشتم ... انگار چند نفري ريخته بودن سرم در حاليكه از صبح با هيچكس هيچ ديداري نداشتم ... يجورايي پريود شده بودم انگار ... فشارم افتاده بود و كمر و دلم درد ميكرد ... رفتم داخل يكي از پاركها و توي يكي از دستشويي هاي زنونش خودمو خوب بررسي كردم اما هيچ خبري از خون و لخته نبود ... حس غريبي داشتم .

ولش كن ...

بذار به كمربندم فكر كنم همچنان ...

به ريش تراش برقي كه نشونش كردم حتما يه روزي بخرمش ... قيمت زده بود يك ميليون و چهارصد !

يه پالتو هم چند وقت پيش پوروو كردم يك ميليون و چهارصد ... بهم گفت :

(( آقا كار تركيه است ... ماركه ... توي تن با آدم حرف ميزنه ... فقط چند تا دونه از اين كار تو كشور هست ! ))

چقدر به تنم زيبا ايستاده بود ... هي حس ميكردم اون پالتو توي تنمه و با همون حس به سمت سپيدگاه ميرفتم ... دلم می خواست دورترین سادگی ها رابیابم   ... خب اصولا هركسي كه ميره سپيدگاه ساده نيست ولي من بودم ... انقدر ساده كه ...

رفتم نشستم روي يكي از ميزهاي خالي و يك جفت قهوه ي تلخ سفارش دادم و نوشابه ي مشكي شيشه ايمو از توي كيفم در اوردم و بازش كردم ... يه ليوان پر كردم و گذاشتم جلوي صندلي خالي روبروم و گفتم :

(( من با شيشه ميخورم ))

همه يكجوري نيگام ميكردن ... كم كم داشتم باور ميكردم كه واقعا هيچكس روبروم نيست .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 1:19 توسط ميثم|

يك لحظه پنجره را باز كردم ، بي صاحاب مانده هر چه هواي خوب بود از اتاق رفت بيرون .

باد تلويزيون را هم ريخته به هم ... تلويزيون يعني تمام هرآنچه كه به من اين موقعيت را ميدهد تا ساعات مسخره ي روزگارم را همين جوري الكي تلف كنم ... اينوري و آنوري هم ندارد ... من هيچ شبكه اي را تحريم نميكنم ... براي گذشتن اين روزهاي سگي به برنامه ي سمت خدا هم آويزان ميشوم اين رزوها .

اين روزها ... آه خداي من ، امان از دست اين روزها ... داد ، بيداد ... فرياد و فغان از اين روزها ... از آخرين باري كه بستني خوردم دو هزار سال و بيست و دو روز ميگذرد ... از آخرين باري كه با مهناز رفتيم بازي .

مهناز ؟

مهناز ماهيست كه ناز ميكند ... يا اينكه نازداريست كه نازش شبيه ماه باشد ... من خورشيدم ... تابنده ي بي منت ... يك مرد عوضي !

ميانه ام با ماه خوب است ... همينطور با ماهناز ... تركي هستم دور افتاده ز تبريز ... روزگارم بد نيست ... سر سوزن ذوقي ، قد ارزن اعصاب !

بچه كه بودم ، سبز هم يك رنگ معمولي بود ... معلممان ميگفت انقلاب ما انفجار نور بود ... مهناز خنده اش ميگرفت توي زير زمين ... داشتم آرزوهاي واليدنم را برآورده ميكردم ... ميگفتند تو بايد دكتر شوي .

توي زيرزمين خانه مان ، من يك دكتر انقلابي بودم ... انقلاب ميكردم با دامن كوتاه مهناز ... روي دامنش عكس شير و خورشيد كشيده بودند خياطان اجنبي ... بزرگ كه شد رفت امريكا .

اسم مدير ساختمان ما مراديست ... فاميلي اش را نميدانم .

باد كه آمد به دستور خدا ، شيطان خانه ي من با كله افتاد روي ايزوگام نقره اي پشت بام ... زنگ زدم به گوشي همراه مرادي ، برنداشت ... گوشي را همانطور رها كردم روي سنگ اُپن آشپزخانه و ياد مهناز افتادم و شعرهايي كه با هم ميخوانديم :

(( مرادي ، مرادي ، تو مبصر كلاسي ... نمره ي بيست ميخواستي ، حالا كه شدي روفوزه ، دلم واست ميسوزه ... ))

هزار بار پشت سر هم اين لعنتي را خواندم ... پانصد بارش را مرادي گوش كرده بود ... من مشغول شستن ظرف هاي تل انبار شده بودم ... يادم رفته بود اين لعنتي اتوماتيك وار شماره ي هاي اشغال را ميگيرد ... يادم رفته بود كه دست از سر آدمهايي كه گوشي همراهشان را برنميدارند ، بر نميدارد ... مرادي برداشته بود و گوش داده بود ... چند دقيقه بعد تلفن همراهم شروع كرد به زنگ خوردن ... مرادي جلوي خنده اش را نميتوانست بگيرد .

من از تمام لحظه هاي بدون تو بيزارم ، اين را نگفته بودم ؟

امسال هم دهان آمريكا را پر از خون ميكنيم ، به حول و وقوه ي الهي ... فقط خدا كند مشتمان به دهان چند هزار مهنازي كه توي امريكا هستند گير نكند ... كاش مرداي ميفهميد از روزي كه حوض نقاشي را ديده ام مدام فكر ميكنم كه شهاب حسيني ام :

(( اسب ابلق سم طلا ، آسه برو آسه بيا ... ))

نميتوانم ، بخدا نميتوانم ... مگر ميشود آخر ؟

من نه ابلقم و نه سم هاي طلائيست .... چگونه ميتوانم آسه بروم ، آسه بيايم مرادي جان ؟ نگران نباش ، جواب صاحبخانه ي سپاهي ام را خودم ميدهم ... او ميگويد نمازت را توي جمع بخوان كه بهانه دست كسي ندهي ... اين پيرمرد روبرويي هم نشسته با خودش فكر كرده جاي اينكه بخواهد زن بيست و پنج ساله اش را جمع و جور كند كه انقدر از پنجره ي اتاقش بيرون را نگاه نكند ، برود زير آب مرا بزند كه اين يارو سبزيست ... البته كه سبز هم براي خودش رنگيست اما ...

اما اين نيست آرمانهاي ما ...

ما را براي سوز و گداز آفريده اند رفيق .

همين چند روز پيش بود كه لاشه ي سگي به درون سدي افتاد كه آب شرب منطقه مان را تامين ميكرد ... مردم ايران اين شكلي آلوده ميشوند وگرنه چه كسي ميداند فرق ميان سكينه محمدي و بازيگر نقش ستايش چيست ؟ موج كه مي آيد همه سوارش ميشوند ... مهم حوصله است كه نبايد سر برود ... همه را بايد قرنطينه كرد اينجا ... وباي لعنتي همه گير شده است كه حتي اگر موج ، موج سبز هم باشد وبا يقه اش را ميگيرد ... منشاش آلوده گيست ولي خب چاره كجاست ؟ از مريضي هاي ديگر بهتر است ... شريعتي بيچاره ايدز گرفته بود آخر عمري ... حسين پناهي هم ميرفت تظاهرات ، دهه ي فجر ... از بهداد سليمي هم هيچ انتظاري ندارم ديگر ، انگشت كوچك دست راستش را با بغض ميبوسيد ... هر انكسي كه درون است ميمالد ، مديري هم معلوم نشد اخر قهوه ي تلخش چه شد ولي هنوز پشت سر هم كار ميكند ... بيرون از اين اتاق ، علي رغم باد وحشتناكي كه ميوزد ، همه چيز بر روال گذشته ميچرخد و ميرود جلو ... تنها منم كه به سكون رسيده ام انگار ... شما قضيه ي من و داداشهاي رحيم خنچه را شنيده ايد ؟ من چهار تا بودم و اونا يكي ، يعني من يكي بودم و اونا چهارتا .

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 0:45 توسط ميثم|


مطالب پيشين
» عطر سيب
» رعنا
» تعظيم
» دروترين سادگي ها
» باد وحشي
» آواي باران
» بيست تومن بده
» فصل آخر
» . . .
» رويا و بارون ، خيال بي خيال من