!!! خورشيد !!!

كنار خيابان ايستاده بودم كه آمد سراغم ... اولين چيزي كه از او ديدم بقچه ي قهوه اي رنگي بود كه زير بغلش زده بود و نشان ميداد كه اهل شهر نيست ... پرسيد :

" نشوني اين آدرس رو ميخوام  "

من نگاهي به آدرس انداختم و سري به اطرف چرخاندم و گفتم : " بايد به اون طرف خيابون بريد پدرجان ... همون خيابونيه كه سرش مرغ فروشيه "

تلفن همراهش را از جيبش در آورد و شماره اي را گرفت و گوشي را گذاشت كنار گوشش و همان جا كنار من با پسرش صحبت كرد ، با زبان محلي خودشان ... اهل شمال كشور بود به گمانم ... تلفنش كه تمام شد رو به من گفت : " پسرم دانشجوي اينجاست ، از شهرستان اومدم يه سري بهش بزنم ... "

با ذوق و شوقي كه در چشمانش نمايان بود ، از پسرش تعريف ميكرد ... به نظر ميرسيد او تنها تكيه گاه پيرمرد است كه ميتواند به وجودش افتخار كند ... دانشجوي فوق ليسانس بود و پدرش با همان دستهايي كه دوست ميداشت با دقت به پينه هايش نگاه كنم ، خرج تحصيلش را ميداد ... اين را خودش به من گفت و گفت كه ميپسندد هديه ي كوچكي براي او بخرد تا او را پيش هم خانه اي هايش سر افراز كند ... با خودش فكر كرده بود حالا كه با يك پسر شهري و مدرن برخورد كرده است ، از او براي اين كار كمك بخواهد ... من نگاهي به اطراف كردم و گفتم : " خوبه كه يك ساعت براش بخريد ، هان ؟ "

ساعت فروشي توي پياده رو بود و همين موضوع باعث شد تا اين پيشنهاد را به او بدهم ... او كمي با ترديد به صورتم و به ساعت فروشي نگاه كرد و گفت : " ساعت خوبه ... هان ؟ خوبه ديگه ... ممنون پسرم ... ممنون . "

با خودم فكر كردم شايد بهتر باشد همراه او بروم ... نميدانم چرا دوست نميداشتم هديه ي بدي براي او بخرد ... ياد چند سال پيش خودم افتادم كه دانشجو بودم و پدر و مادرم براي تولدم آمدند شمال  پيش من و تولد كوچكي برايم گرفتند و مرا تا مدتها پيش هم خانه اي ها مغرور كردند ... هديه ي آنها گوشي موبايل بود .

يك ساعت ارزان قيمت اما روي مد ، انتخاب كردم و دادم دست پيرمرد و گفتم : " فكر ميكنم اين خوب باشه براي هديه دادن به پسرتون "

او كه خودش را روبروي من هيچ كاره ميديد ، پولهايش را از توي جيب گشاد شلوارش بيرون كشيد و داد دست من و گفت : " خودت حساب كن بي زحمت "

هديه اش را در ميان كاغذ كادوي آبي رنگي آماده كرديم و از مغازه رفتيم بيرون ... بار ديگر از من پرسيد كه بايد دقيقا به كدام سمت برود و من بار ديگر مسير را نشانش دادم و او هم از من خداحافظي كرد و رفت اما چند ثانيه بعد ...

چند ثانيه بعد جلوي چشمهاي من ...

آه خداي من ...

به سرعت دويدم بالاي سر جسدش ... تمام سرش منفجر شده بود ... صورتش ، همان صورتي كه چند دقيقه ي پيش ، جلوي چشمهاي من ، با من صحبت ميكرد و با ذوق و شوقي پنهان ، از ديدار پسرش صحبت ميكرد ، حالا غير قابل تشخيص شده بود و ... راننده ي كاميون ده چرخ كمي دنده عقب گرفت .

بيشتر از اينكه ناراحت شده باشم ، ترسيده بودم ... دستهايم ميلرزيد ... قلبم به شدت ميتپيد و مدام آب دهانم را قورت ميدادم ... يك قدم رفتم عقب ، راننده از ماشين پياده شد و دو دستش را گذاشت روي سرش ... لب پاييني اش لاي دندان هايش بود و سيگارش روي سرش دود ميكرد ... تقصير هيچكس نبود ... چشمان پيرمرد كم سو بود و نوار باريك بين دو طرف بلوار را نديده بود ... با سرعت از خيابان رد شده بود و پايين زانوهايش گير كرده بود به فضاي سبز بين دو طرف بلوار و با سر خورده بود زمين و همان لحظه كاميون با سرعتي كمي كه داشت از روي سرش گذشته بود ... صداي ناله ي كوتاه پيرمرد و حتي صداي تركيدن جمجمه ي سرش را بخوبي توانستم بشنوم ... بوي توده پيچ واپيچ مغزش كم كم داشت بلند ميشد و رنگ سپيد و كرمي اين توده با رنگ قرمز خونش آميخته شده بود و در آن ميان يك جفت سياهي براق در ميان خون دلمه شده خود نمايي ميكرد كه بهت زده به من و آسمان مينگريست ... يكي از آن چشمها كمي آنطرف تر از جا چشمي هايش ، روي زمين ، به آسمان خيره شده بود و چشم ديگرش روي بيني اش بود و همين چشم بود كه مرا مينگريست .

كم كم مردم به دور جسد جمع شدند ... هرچقدر تعداد مردم بيشتر ميشد ، ترس من هم كمتر ميشد ... بايد براي تك تك آنها توضيح ميدادم كه چه اتفاقي افتاده ... دست از سرم بر نميداشتند ... پدر راننده ي بنده ي خدا را هم در آورده بودند ... سيگار راننده همين طور الكي دود ميكرد ... نه آن را ميكشيد و نه خاموشش ميكرد ... همينطور بي جهت لاي انگشتهايش ميسوخت .

كمي زمان گذشت تا يكي از كاسبها پارچه ي مشكي رنگي از درون مغازه اش آورد و انداخت روي جسد ... ساعتي كه براي پسرش خريده بود از زير پارچه زده بود بيرون ... با نوك كفش هايم آرام فرستادمش زير پارچه ... او با همه ي آن چيزي كه از دهشان با خود به اينجا اورده بود حالا زير سايه ي سياه كاميون ده چرخ دراز كشيده بود ... نميخواستم اين يك قلم كه شهري هم بود ، از ماجرا بيرون باشد .

 صدقه دادنها شروع شد ... مردم از داخل ماشين هايشان به دقت نشانه ميگرفتند و سكه ي فولادي شان را به طرف جسد پرتاب ميكردند و وقتي كه مطمئن ميشدند از اينكه صدقه شان به جسد برخورد كرده ، با خيال راحت پايشان را ميگذاشتند روي گاز و ميرفتند .

بوي جسد و بوي خون به وضوح استشمام ميشد و حال چند نفري هم به هم خورده بود و اين بوي واقعيت بود ... واقعيت لعنتي ... واقعيت لندهوري كه هميشه وقتي چشمهايم را باز ميكردم جلوي چشمهايم بود ... حال من هم داشت كم كم به هم ميريخت ... لرزش دستهايم را بخوبي احساس ميكردم ... چيزي در درونم طغيان كرده بود كه مرا به سمت كشيدن فريادي بلند سوق ميداد ولي مهمترين موضوع فرار از آن مهلكه بود ... دلم ميخواست زودتر از همه آنجا را ترك كنم ولي من از همه به جسد نزديكتر بودم ... كسي كه كنارم بود گفت : " به اورژانس زنگ زديد ؟ "

گفتم : " آره ... "

گفت : " به خانوادش چي ؟ خبر داديد ؟ "

 گفتم : " نه "

آهي كشيد و سري تكان داد و گفت : " بيچاره خانوادش ... لابد الان ... "

شروع كرد به روضه خواني و تاسف خوردن ... همه را به سر تكان دادن مجبور كرد و در انتها كنار گوش من گفت : " بايد به خانوادش خبر بديم ... "

گفتم : " چطوري ؟ "

گفت : " گوشي همراهشو از جيبش در مياريم و به آخرين شماره زنگ ميزنيم ... " آخرين شماره شماره ي پسرش بود و تنها كسي كه اين موضوع را ميدانست من بودم ... واقعا دلم سوخت .

گفتم :  " من دلشو ندارم ... ميشه خودت اين كارو بكني ؟ "

گفت : " باشه ، بذار ... يه ديقه صبر كن من ..."

همينطور كه داشت با من حرف ميزد ، گوشي همراهش را گذاشت روي گوشش و سري به اطراف چرخاند ... انگار ميخواست يه كسي خبر بدهد تا به كمكمان بيايد ... شايد هم ميخواست كارش را به تعويق بياندازد يا به كسي بگويد كمي ديرتر به قرارشان ميرسد اما ... اما طرف جوابش را نميداد ... دوباره گرفت ... من به جسد چشم دوخته بودم كه ناگهان متوجه شدم ...

گوشي همراه پيرمرد داشت زير آن پارچه ي مشكي رنگ ميلرزيد .

زدم به پهلوي طرف و آن پايين را نشانش دادم .

همانطور كه گوشي همراهش كنار گوشش بود ، نشست روي زمين و از زير پارچه ي مشكي رنگ گوشي همراه پيرمرد را برداشت و خوني كه صفحه اش را فراگرفته بود را با كف دستهايش پاك كرد .

توي يك دستش گوشي خودش بود و توي دست ديگرش گوشي پيرمرد ... خشك و خيره به صفحه ي گوشي پيرمرد نگاه ميكرد .

خشكش زده بود ... واقعا خشكش زده بود .

هيچ حركتي نميكرد و همانطور مات و مبهوت به صفحه ي گوشي پيرمرد نگاه ميكرد ... من ابروهايم را برده بودم توي هم و منتظر حركت بعدي او بودم ولي ...

حركت بعدي او يك فرياد بود .

يك فرياد بلند و رعشه آور كه مو را به تن آدم سيخ ميكرد :

" بابامه ... بابامه ... اين باباي منه ... "

از جايش بلند شد و دو دستش را گرفت دو طرف سرش و با صدايي كه از ته حنجره اش بيرون مي آمد فرياد ميزد : " آي خدااا ، اين باباي منه ... "

كم كم شبيه ديوانه ها شد ... حالت جنون آميزي به حركاتش اضافه شد و شروع كرد به بهم ريختن جمعيت و ضربه زدن به سر و صورت خودش ... پارچه ي مشكي رنگ كم كم داشت از روي جسد كنار ميرفت و همان لحظه بود كه من خودم را از ميان جمعيت كشيدم بيرون ولي نميدانم چرا ساعت و آن كاغذ كادوي آبي رنگش كه حالا قرمز شده بود و خيس ، توي دستهايم بود .

هيچ كدام از حركاتم دست خودم نبود ... صداي پسرش مدام توي گوشم ميپيچيد :

" بابامه ... اين باباي منه "

بي اختيار شماره ي همراه پدرم را گرفتم .

صداي بيرون مي امد ، بيرون بود ...بايد از سلامت بودنش مطمئن ميشدم ... با دستپاچه گي پرسيدم : " كجايي بابا ؟ كجايي ؟ "

او با تعجب گفت : " بيرونم ، چيزي شده ؟ تو كجايي ؟ "

گفتم : " داري كجا ميري ؟ خوبي ؟ حالت خوبه ؟ "

" من خوبم ... دارم ميرم خريد ... توي ماشينم ، چيزي شده ؟ "

" نه ، نه ... چيزي نيست ... چيزي نيست ... مواظب خودت باش "

" ديدمت ، ديدمت ... "

مكالمه مان را بدون خداحافظي تمام كرد و چند ثانيه بعد سرش را از درون تاكسي زرد رنگي كه جلوي پايم ترمز كرده بود داد بيرون و گفت :

" سوار شو ... سوار شو ... "

اولين چيزي كه از من پرسيد ، در مورد تجمع جمعيت در آن سوي خيابان بود ... نتوانستم همه چيز را برايش توضيح بدهم ولي همين قدر به او فهماندم كه پدري وجود از هم پاشيده اش را جلوي چشمهاي پسرش رها كرده بود ... فهميده بود براي چه با او تماس گرفتم و بخاطر همين پيشاني ام را به دست گرفت و بوسيد ... اشك در چشمهايش حلقه زده بود و دستهايم را در دستهايش فشار ميداد ... خيلي وقت بود كه چنين احساسات غليظي ميان من و او رد و بدل نشده بود ... از وقتي كه فارغ التحصيل شده بودم خانه ام را از او و مادرم جدا كرده بودم تا با كيفيت تر بتوانم كارهايي كه دل من ميخواهد و دل آنها نه ، را براحتي انجام بدهم .

پدرم هي ميخواست از جزئيات ماجرا برايش تعريف كنم ... از بسته ي خوني درون دستهايم هم پرسيد ولي يك دروغي ، چيزي ، تحويلش دادم تا از تعريف هرچه بيشتر شانه خالي كنم ...  اگر تعريفش مبكردم مطمئن بودم كه حالم بدتر ميشد ... همان موقع هم حال درستي نداشتم ، فقط كافي بود يك تلنگر كوچك به معده ام وارد شود تا تمام محتوياتش را يك جا بريزم روي صندلي جلو ... از به ياد اوردن چشمهاي پيرمرد ميترسيدم .

پدرم آهي كشيد و گفت : " خدا بيامرزدش ... بيچاره خانوادش ... " راننده هم همراهي اش كرد و شروع كرد به فلسفه بافي هاي معمول ... تمام هست و نيست دنيا و تمام قوانينش را دو نفره به زير سوال بردند ... اعصاب هر دويشان ريخته بود به هم اما هرچقدر هم تلاش ميكردند حالشان شبيه به حال من نميشد ... راننده سيگاري از درون جعبه ي سيگارش بيرون كشيد و قبل از اينكه روشنش كند گفت :

 " ببخشيد اگه اشكال نداره ميشه ... "

من زودتر از پدرم گفتم : " بفرماييد ... "

نگذاشتم كار جواب دادن به دست پدرم بيفتد چون ميدانستم بيش از اندازه با اين موضوع مشكل دارد ... خودش نميكشد ، ديگران را هم آزار ميدهد موقع سيگار كشيدن ... راننده سيگارش را روشن كرد و پدرم از همان كام اول و دوم شروع كرد به سرفه كردن و راننده را حسابي خجالت داد ... من داشتم سعي ميكردم يكجوري خودم را با ماجراي پيش امده درون ماشين سرگرم كنم ... دلم ميخواست خودم را معمولي جلوه بدهم ... براي اين كار حتي با پدرم شوخي هم كردم ولي همچنان صدايم ميلرزيد :

" شما هم با اين ريه ي آكبندتون همه جا بايد آبروي ما رو ببريد ... "

شيشه را داد پايين و رو به راننده گفت : " خب آخه نكشيد اين وامونده رو ، مگه مجبوريد ؟ "

راننده با شرمنده گي گفت : " بخدا نميدونستم اذيت ميشيد وگرنه ... "

 اما خاموشش نكرد ... همينطور لاي انگشتهايش ميسوخت و كمتر كام ميگرفت ... شروع كرد به خاطره گفتن ... خاطره هاي مربوط به سيگار ترك كردنش را ... چند باري تصميم گرفته بود اين وامانده را بگذارد كنار ولي نتوانسته بود ... پدرم دست از حمله هايش برنميداشت ... اعتقاد داشت اينجور آدمها را بايد خجالت داد تا ...

توي انيجور مسائل اصلا آدمي نبود كه بشود باهاش شوخي كرد ... چند باري خواستيم به زور قليان به روي لبهايش بگذاريم ولي ... ولي كام اول را كه ميگرفت زمين و زمان را با سرفه هايش به هم ميدوخت و بعد هم شروع ميكرد به سرزنش كردن جمعيت قليان كشها ... اغلب سيزده بدرها اين اتفاق ميفتاد .

به راننده گفت : " خب فردا پس فردا بچه هاتم به خود شما نگاه ميكنن ، حرفم كه بزني ميگن شما برو خودتو درست كن "

راننده كمي گل از گلش شكفت و گفت : " نه حاجي ، خدا رو شكر از اين يكي حسابي شانس آوردم ... سه تا پسر دارم كه دو تاشون مهندسي دارن و اون يكي هم دكتره ... بُكشيشون هم سمت دود و دم نميرن ... اتفاقا خيلي هم زير پاي من نشستن كه اين لعنتيو بذارم كنار ولي ... "

راننده از آينه ي جلو نگاهي به من كرد و ادامه داد : " خدا برات نگه داره پسرت رو ... ماشالاه هيكل ورزشكاري هم داره ... "

پدرم كمي ذوق كرد و با لبخندي كه بروي لبهاش نشسته بود دستي به پشت من كشيد و گفت : " باهاش اتمام حجت كردم ... گفتم اگه طرف اينجور چيزا بره ... "

قسمم داده بود ... به هر چيزي كه به ذهنش ميرسيد قسمم ميداد ... چند باري اين كار را انجام داده بود تا حسابي خيالش از پاك بودنم راحت بشود ... آخرين بار گفت : " يعني اگه طرف اينجور چيزا بري انگار پدرتو گذاشتي توي قبر "

من نفهميدم اين دو دقيقا چه ربطي به همديگر دارند اما عمق تنفرش را از اين موضوع متوجه شدم .

بعد از اينكه بحث او با راننده به پايان رسيد و نزديك مقصدش شد ، گفت :

" راستي كجا داري ميري ؟ "

گفتم : " سركارم ... يه كار كوچولو اونجا داشتم كه انجامش دادم ، دارم برميگردم سركار ... "

 گفت : " منم مادرت فرستاده خريد ... كجا بايد پياده بشي ؟ "

گفتم : " نرسيده به ميدون پياده ميشم "

 گفت : " پس با هم پياده ميشم ... "

سيگار راننده كه تمام شد ، ما هم به مقصد رسيده بوديم ... با هم از ماشين پياده شديم و رفتيم داخل پياده رو ... تمام بدنم به تقلا افتاده بود ... اعصابم به كلي به هم ريخته بود و بدنم هي گرم و سرد ميشد ... به زحمت توانستم به خداحافظي مان سرعت بدهم و با قدمهايي تند خودم را به كوچه اي كه ميخواستم برسانم ... همان كوچه اي كه در آن ساعت از روز پرنده هم در ان پر نميزد ... همين خلوت بودنش به درد من ميخورد و البته همان پستويي كه در ميانه ي كوچه قرار داشت .

رفتم و در دورن پستو قرار گرفتم و نشستم همان جاي هميشه گي و فندك اتمي ام را از داخل جيبم در آوردم ... گازش كم بود ... اين لعنتي ها زود گازشان تمام ميشود ... گرفتمش جلوي چشمهايم تا ميزان دوامش را بسنجم ... عكس چشمهايم را روي شيشه ي فندك ديدم و لعنتي ... آه ، ناگهان تصوير له شده صورت پيرمرد جلوي چشمهايم نقش بست و بدتر از ان تصوير چشمهايش بود كه در جايي نا معمول از هميشه ي عمرش قرار گرفته بود .

عق زدم ولي خيلي زود خودم را جمع و جور كردم ... صداي فرياد آن پسري كه همسن و سال خودم بود و وحشت زده به شماره ي خودش روي گوشي همراه پدرش چشم دوخته بود ، توي گوشم ميپيچيد و براي لحظه اي تصاوير مربوط به تشييع جنازه را از ذهنم گذراندم ... بدترين قسمت ماجرا اين بود كه ذهنم از كنترلم خارج شده بود و به هر طرف كه ميخواست ميرفت ... پسرك را در حالتي تصور ميكردم كه جسد بي سر پدرش را داشت درون قبر ميگذاشت و همزمان ياد آخرين اتمام حجت پدرم افتادم كه ميگفت ...

آه خداي من ... بايد زودتر شروع ميكردم ... بدنم ديگر جواب نميداد ... انگار سه روز از آخرين مصرفم گذشته بود در حاليكه فقط چند ساعت دير شده بود ... مواد را ريختم روي زرورق و فندك را گرفتم زيرش و با تمام وسواسي كه به خرج ميدادم و تمام تمركزي كه داشتم كام اول را به درون كشيدم و تمام دودش را براي چند ثانيه توي ريه هايم نگاه داشتم ... ياد سرفه هاي پدرم افتادم ... چشمانم را بستم ، تصوير پيرمرد دوباره آمد جلوي چشمهايم ولي نه .. نه ، اينبار پدرم بود كه صورتش زير لاستيكهاي كاميون له شده بود ... آه ، چه تصوير وحشتناكي بود ... بايد كام بعدي را ميگرفتم ... چشمهايم را باز كردم و با دستپاچه گي دوباره فندك را گرفتم زير زرورق و لبانم را چسباندم به كاغذي كه لوله شده بود ... اينبار چشمهايم را نبستم ... ميترسيدم ... ميترسيدم از اينكه دوباره ...

حال جسمي ام داشت كم كم خوب ميشد اما ذهنم همچنان به هم ريخته بود ... نميدانم چرا جمله ي پدرم اينبار غليظ تر و واضح تر از هميشه توي گوش هايم ميپيچيد ... هميشه خودم را با منطق هاي من در آوردي ام تسلي ميدادم اما اينبار پدرم يك لحظه هم آزادم نميگذاشت ... حس ميكردم بالاي جسد پدرم ايستاده ام ... پدري كه خودم او را كشته ام و خيره به صورت له شده اش نگاه ميكنم و دود سيگارم را فوت ميكنم سمت چشمهايش ... اعصابم ريخت به هم ... سيگاري روشن كردم و از پستو خارج شدم و راه افتادم به سمت سرازيري ... قدمهايم طبق معمول شلخته شده بود و آواز دور و مبهمي را زير لب زمزمه ميكردم و سوت هم ميزدم ... از يك جايي ببعد ديگر هيچ چيز براي آدم مهم نيست الا يك چيز ... آن هم اين كه اين يك مشت پوست و گوشت و استخوان را يكجوري ، به يك طريقي به داخل آن پستو بكشاني و بعد هم يكجوري با يك منطقي به خودت حق بدهي ... باقي چيزها را زمان خودش خودبخود حل ميكند ... فقط كافيست خودت را به يك طريقي به ساعت فراموشي بكشاني و وجودت را ... همه ي وجودت را يكجا تحويلش بدهي آنوقت فقط چند دقيقه طول ميكشد تا ساعت فراموشي شروع به ثانيه چرخاني كند و تمام مشكلات عاطفي ، فلسفي و غير فلسفي ات را كه همگي شان مربوط به رويارويي با واقعيتهاي تلخ اين زندگيست را در عرض چند دقيقه رفع كند ولي ... ولي اينبار واقعيت كش آمده بود ... دفعه ي بعدي كه خودم را در درون آن پستو پيدا كردم ، ساعتي كه پيرمرد براي پسرش خريده بود را همان جا روي زمين يافتم ... خون آرزوهاي پيرمرد روي كاغذش حسابي خشك شده بود .

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 0:39 توسط ميثم|

پشتش را به آينه كرد و به سختي چنگ محكمي به كمرش كشيد و بعد از چند ثانيه كه دردش آرام شد ، برگشت و نگاهي به آينه انداخت ... جاي ناخن ها آنطور كه ميخواست روي پوستش رد سرخي انداخته بود و خون را به زير پوستش جمع كرده بود ... از جلوي اينه رفت كنار و چند برگ دستمال كاغذي برداشت و انها را مچاله كرد و انداخت توي چاه توالت ... كمي آب بروي انها ريخت اما نه به اندازه اي كه دستمالها بتوانند از چاه گير رد بشوند ... آنها را همانطور آنجا رها كرد و از دستشويي رفت بيرون ... حالا نوبت جابجا كردن كاندوم ها و ژل ها و قرص هاي مربوط به سكسش بود ... همه ي انها درون يك كشو ، كنار تختخواب دو نفره ي خودش و همسرش ، بصورت منظمي كنار هم قرار داده شده بود ... ترتيب انها را به هم زد و از بسته ي قرصي كه داخل كشو بود يكي را خارج كرد و به همراه يكي از كاندومها همان جا از پنجره ي اتاق انداخت بيرون ... لبخندي زد و زير لب گفت : " بذار يه ثوابي هم كرده باشيم ، ها ؟ "

كشوي مربوطه را چفت نكرد و دهانه اش را كمي فاصله داد و از اتاق رفت بيرون ... لباس هايش را عوض كرد و زيباترين و سكسي ترين لباسش را به تن كرد ... يك لباس تن نما و جذب كه ماهيچه هايش را بهتر و با كيفيت تر نشان ميداد ... اين لباس را فقط در مواقع خاص ميپوشيد و حالا هم قرار بود تي شرتش را بياندازد كنار تخت و فقط شلواركش را به تن كند ... زنگ زد به فست فود محله شان و يك پيتزا سفارش داد ... موقع تحويل گرفتن غذا ياد اين افتاد كه كليد را بايد همانطور روي در رها كند ... در را قفل نكرد ولي كليد را روي در جا گذاشت و چند تكه از پيتزا را همان جا قطعه قطعه كرد و با ظرافت خاصي تمام قطعه هاي كوچك را زير بقيه ي آشغالهاي درون سطل آشغالي جاسازي كرد و دستش را دو سه بار با مايع دستشويي حسابي شست ... كنار ظرفشويي كمي فكر كرد و دستش را برد كنار شقيقه اش و بشكن ريزي زد و گفت : " آها " و بعد رفت سراغ يخچال و كمي از شيشه ي مشروب رو خالي كرد توي ظرفشويي .

نگاهي به ساعت انداخت و زنگ زد به تلفن همراه همسرش :

" سلام عزيزم ... خوبي ؟ خسته نباشي ... "

" سلام عزيز ... مرسي بد نيستم ، ممنون ... تو خوبي ‌؟ "

" نو خوب باشي ، منم خوبم ... كجايي ؟ كي ميرسي ؟ "

خيلي وقت بود كه چنين كاري انجام نداده بود ... خيلي كم پيش مي آمد در طول روز بخواهد به همسرش زنگ بزند و اين موضوع باعث تعجب همسرش شده بود و اين شگفت زده گي بخوبي در لحن زن نمايان بود :

" من تا يك ساعت ديگه خونه ام ... چيزي شده ؟ "

" نه ، چه چيزي ؟ زنگ زدم حالتو بپرسم ... گفتي يك ساعت ديگه ؟ اوكي ... "

" جايي ميخواي بري ؟ چيزي شده ؟ "

" اي بابا ... گفتم كه نه ... همين جوري زنگ زدم ... با اتوبوس مياي ديگه ، ها ؟ "

" آره ديگه ... مشكوك ميزني ... خبريه ؟ "

" نه قربونت برم ، نه ... كاري نداري فعلا ؟ بوس بوس "

با هر جمله اي كه از دهان مرد بيرون مي امد ، بر شدت تعجب زن افزوده ميشد ... اين جمله ها جمله هاي آرش نبود و آرش هم دقيقا همين را ميخواست ... زن آهي كشيد و گفت :

" نه ، كاري ندارم ... ميبينمت ، فعلا ... "

آرش گوشي همراهش را قطع كرد و لبخند پيروزمندانه اي بروي لبهايش آورد ... دوياره رفت جلوي آينه و نگاهي به زخمش انداخت ... شباهت خوبي به جاي چنگ يك زن شهوتي داشت ... لبخندي زد و زير لب گفت : " ببين پدرسوخته چه بلايي سر كمرم آورده ، لابد خيلي بهش حال دادم كه ... " بقيه ي جمله اش را به خنده تبديل كرد و از جلوي آينه رفت كنار و روي تختخوابي كه درون اتاق خوابشان قرار داشت ، دمر افتاد و چشمهايش را بست ... ميدانست كه مينا امروز با تاكسي به خانه باز خواهد گشت و قيد تفاوت قيمتش را ميزند .

چند دقيقه اي به ديوار نم زده ي زير پنجره خيره نگاه كرد و فكر كرد ؛ تا اينكه كم كم چشمانش رفت و به آرامي خوابيد ... صداي باز شدن در كه به گوشش رسيد جلوي پريدنش را گرفت و خودش را دوباره به خواب زد ... مينا در را به آرامي بست و نگاهي به حال آشفته ي خانه انداخت و بعد از يك چرخ كوتاه در خانه ، رفت درون اتاق خواب و با صدايي پر از استرش گفت : " آرش ... آرش ... "

آرش چشمهايش را باز كرد و آب دهانش را قورت داد و بعد از يك مكث كوتاه از جا پريد و برگشت رو به مينا ... خيلي زياد سعي كرد تا خودش را دستپاچه و مضطرب جلوه بدهد ... با صدايي كه ميلرزيد گفت : " س س سلام ... خوبي ؟ تو ، تو جرا انقدر زود اومدي ؟‌ قرار بود يك ساعت ديگه خونه باشي ... هنوز بيست ديقه هم نشده ... دربست گرفتي ؟ "

" پشتتو كي چنگ انداخته ؟ چيه ، چرا انقدر مضطربي ؟ چرا لخت خوابيدي ؟ "

" ها ؟ چيزه ... كشيده شد به ديوار ... آره ، خب ، چيزه ... حواسم پرت شد كشيده شد به ديوار ... "

" ديوار ناخن داره ؟‌ "

" نه ، نه ... ميخ بود به ديوار ... "

" كدوم ديوار ؟ "

" اَه ... جقدر گير ميدي ... يعني من دارم دروغ ميگم ؟ "

" پيتزا واسه چي سفارش دادي ؟ مگه تو يخچال غذا نداشتيم ؟ "

" هوس كردم ... جرمه ؟ "

" نه ، جرم نيست ... "

دست به سينه كمي به چشمهاي آرش نگاه كرد و آهي كشيد و شروع كرد به باز كردن دكمه هاي مانتويش و از اتاق رفت بيرون ... آرش هم از روي تخت بلند شد و دنبال او راه افتاد ... هر دو با هم رفتند درون آشپزخانه ... آرش گفت :

" تو برو بشين ، من چايي ميريزم برات ... "

" نميخواد گرمه ... ميل ندارم ... "

در يخچال را باز كرد و بعد از كمي وارسي محتويات درون يخچال به آرش گفت : " مشروب خوردي ؟ "

" مشروب ؟ نه ، چطور مگه ؟ "

" خوردي ! "

" ها ؟ خب اره ... يه كم بعد غذام خوردم ... "

مينا ابروهايش را برد بالا و در يخچال را بست و شانه اي بالا انداخت و رفت سمت دستشويي ... مانتويش را روي دسته ي مبل رها كرد و بعد از ورود به دستشويي گفت : " آرش ... آرش بيا اينجا ببينم ... "

آرش لبخند معناداري زد و رفت سمت دستشويي و با حالت مصنوعي اي كه سعي در حفظ آن داشت ، گفت :

" جانم ؟ "

" اين دستمال كاغذيا اينجا چه كار ميكنه ؟ مگه ما سطل آشغال نداريم ؟ "

" خب از دستم افتاد منم چندشم شد برش دارم ... موند همون جا ... تو چرا انقد گير ميدي امروز ؟ "

چند ثانيه اي به چشمان آرش نگاه كرد و گفت :

" هيچي ، برو ... "

آرش در دستشويي را بست و دوباره رفت روي تخت دراز كشيد اما قبل از خوابيدنش در كشو را كمي بازتر كرد تا توجه مينا را بيشتر جلب كند ... چند دقيقه بعد وقتي كه مينا به اتاق داخل شد ، به اولين جايي كه چشمش افتاد همان كشوي نيمه باز بود ... بدون اينكه چيزي بگويد با ابروهايي توي هم رفته رفت سراغ كشو و در آن را باز كرد ... بسته ي كاندوم ها را بيرون كشيد و شروع كرد به شمردن ... آخرين بار تعدادشان  پنج تا بود ولي حالا ...

با حالتي عصباني و مخلوط شده با بغض گفت : " آرش ... كسي اينجا بوده ؟ "

آرش برگشت رو به مينا و همانطور افقي شكل پاسخ داد : " اينا رو واسه چي كشيدي بيرون ؟ چته تو ؟ معلومه چي ميگي ؟ از وارسي كردن كاندوم ها به اين نتيجه رسيدي كه ممكنه كسي اونجا اومده باشه ؟! "

" آره ، دقيقا ، چون يكي از اونها كمه ... "

" هه هه ... ميشماريشون ؟ "

" جواب منو بده ... ميگم كسي اينجا بوده ؟ بهم راست بگو "

" تو ديوونه شدي مثل اينكه ... كاندوم ها چهار تا بودن آخرين بار و تو داري اشتباه ميكني ... "

" ژل تاخيري رو خودم از قصد هميشه اونوري ميذاشتم ، الان برعكس شده ... اين بسته ي قرص سه تا توش داشت الان شده دو تا ... من حواسم به اين چيزا هست ... مثل اينكه طرف خيلي هم شهوتي بوده ... بدجور بهش حال دادي ، پشتتو داغون كرده ! "

" چرت نگو مينا ... چرت نگو ... "

مينا همان جا روي زمين نشست و زل زد به چهره ي به هم ريخته ي آرش و كم كم بغضش را شكست و شروع كرد به گريه كردن ... دو دستش را گذاشت روي صورتش و صداي گريه اش را برد بالا ... آرش آهي كشيد و از جايش بلند شد و از اتاق رفت بيرون ... مينا در ميان گريه هايش گفت : " وقتي ديدم كليد پشت دره همون جا دوزاريم افتاد منتها باورم نشد ... هنوزم باورم نميشه ، آخه چرا ؟ چرا ؟ مگه من چي برات كم گذاشتم بي انصاف ؟ هر روز يه مدل مو ، يه نوع رنگ ، يه نوع آرايش ... پدرم در مياد جلوي آفتاب پوستمو برنزه ميكنم براي توي لعنتي ... هر بار كه ميخوام خودمو بندازم زير دست و پات مجبورم خودمو شبيه فاحشه ها كنم كه آقا وقتي پورنو ميبينه دلش نخواد ... زير دست و پاش از درد توي خودم ضجه ميزنم ولي اه ميكشم كه به آقا بد نگذره ، اونوقت ... اين مزدم بود آرش ؟ اين انصافه ؟ "

صداي گريه هايش را برد بالاتر و در ميان گريه هايش گفت :

"يعني انقد به من سر بود ، انقد خوشگل و خوش اندام بود كه نتونستي از خيرش بگذري ؟ "

آرش توي پذيرايي سيگار ميكشيد و هيچ نميگفت ... سرش را به علامت تاسف تكان ميداد و زير لب ميگفت : " دوست دارم احمق ... دوست دارم ، بفهم ... "

مينا گريه ميكرد و غر ميزد ... غر ميزد به جان آرش و زندگي اي كه فكر ميكرد همه چيزش سر جاست و هميشه خوشحال بود از اينكه ميديد هيچ تغييري در نشانه هاي مربوط به آن كشوي لعنتي ايجاد نميشود ... هواي همه چيز را داشت هميشه و با هوش سرشاري كه در رابطه با تحليل رففتار آرش داشت ، هيچوقت نميگذاشت او به سمت زن ديگري كشيده شود و هميشه بيشتر از توانش براي اين زندگي خرج ميكرد و خيالش راحت بود از اينكه به آرش خيلي خوب فهمانده بود كه اولين خيانت او ، آخرين خيانتش است و اگر واقع بشود هيچ جاي بخششي نيست ... اين را بارها گفته بود !

بعد از گذشت دقايقي بد و پر سر و صدا گريه اش را قطع كرد و شروع كرد به لباس پوشيدن ... زندگي رويايي اش را در عرض چند دقيقه و فقط چند دقيقه ، تمام شده و از هم پاشيده ميديد ... مخصوصا اينكه سكوت آرش و سيگاري كه ميكشيد مهر تاييدي بود بر شك و ترديدي كه حالا به يقين تبديل شده بود .

با چشمهايي سرخ و قامتي محكم و استوار كه معناي مصمم بودنش را داشت ، جلوي آرش ايستاد و حلقه اش را گرفت جلوي چشمهايش و گفت :

" روز دادگاه ميبينمت ... مواظب خودت باش . "

اين را گفت و رفت .

صداي دويدنش درون راه پله ها را آرش خوب ميشنيد ... سيگارش را درون جاسيگاري با تمام عصبانيتي كه داشت له كرد و آه بلندي كشيد و چند باري به شيقيه اش ضربه كوبيد و گفت :

" مينامم رفت ... ديدي ؟ راحت شدي ؟ "

با سرطانش حرف ميزد و توده ي بدخيمي كه نزديك شقيقه هايش خانه كرده بود و چند وقت ديگر كارش را تمام ميكرد ... مهمان ناخوانده اي كه مدتها بدون اجازه درون مغزش رشد كرده بود و آرش تازه يك هفته بود كه از وجودش آگاه شده بود ... ميخواست اين مدت باقي مانده را صرف متنفر كردن مينا از خودش كند و تراژدي تلخ سرنوشتش را با يك تصادف به اتمام برساند يا هر مرگ ديگري كه ميتوانست اين باور را به مينا بدهد كه آرش حسابي چوب كارهايش را خورده است ... ميترسيد از اينكه مينا را با "عشق" درون اين دنياي لعنتي تنها بگذارد .

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 1:29 توسط ميثم|

صداي دور و مبهمي حاصل از يك لذت مضطرب و آلوده به درد از ميان دو تن چسبيده به هم كه در گوشه ي نمناك يك چهار ديواري سرد و تاريك ، آرام و غمناك به هم ميپيچيدند ، به گوش آن دو نفري كه در گوشه ي ديگر چهار ديواري زانوهايشان را بغل گرفته بودند و با نگاهي معنادار و آكنده از غم به پيچش آن يك جفت تن چشم دوخته بودند ، ميرسيد .

صدا ، در فضاي اتاق ميدويد ... صدا ... صداي آه ، صداي نفس نفس زدن ... صداي شهوت ... شهوت آلوده به درد ، آلوده به اجبار ، آلوده به سياست !

يك زن در ميان سه مرد گير افتاده بود ... زني شبيه به فرشته ... با اندامي تراشيده و متقارن و صورتي زيبا و بدون نقص ... بوي عطرش كل فضا را پوشش داده بود و تن بدون نقصش را پوششي لطيف و سپيد احاطه كرده بود كه لباسش بود و او با همين عرياني ِ كِشنده ، به مردي كه به تنش چسبيده بود ، لذت يك هم آغوشي رويايي را به غنيمت ميداد .

مرد ناله ي محكمي كرد و آهش را به يك فرياد كوتاه و نيمه كاره بدل كرد و دستش را گذاشت روي پيشاني اش و تنش را به آرامي از تن زن جدا كرد و سرش را به علامت تاسف تكان داد ... زن پرسيد : " چطور بود ؟ " ... مرد در حاليكه هنوز نفسهايش به حالت طبيعي برنگشته بود گفت : " خوب بود ... خو ... خوب بود " ... زن لبخندي زد و پشت دست مرد را بوسيد و گفت : " خوشحالم كه خوب بود " ... مرد با چشماني بسته كه مردمكهايش به سمت سقف اتاق بودند ، به حالت درمانده اي گفت : " منو ببخش ... ازت عذر ميخوام " زن دوباره پشت دست مرد را بوسيد و گفت : " تو نبايد اين حرفو بزني ... نه ، اين حرفو نزن ... بلند شو برو كنار دوستت ... پاشو ، بلند شو پسر خوب ...اين منم كه بايد از شما سه نفر عذرخواهي كنم "

چند لحظه بعد مرد به زحمت خودش را از روي زمين كند و در حالي كه قدمهايش در كنترل خودش نبود به سمت دو نفر ديگري كه در آنسوي چهارديواري بودند رفت و خودش را بروي زمين انداخت ... آن دو به يكديگر نگاه معناداري انداختند و يكي از آنها از جاي خود بلند شد و به نزد زن رفت ... زن آغوش خود را براي او باز كرد و شروع كرد به قربان صدقه رفتن ... حقيقت اين بود كه هيچكدام از آنها در طول زندگي شان ، حتي در بهترين حالت هم پيش نيامده بود كه بخواهند با چنين زني طعم يك هم اغوشي حتي كوتاه را هم بچشند ... اين قضيه حالا در اين شرايط عجيب براي انها ،‌ هم باعث لذت بود و هم غم ... غمي كه نميشد ناديده اش گرفت و اثر خودش را هر طور كه ميشد بروي جسم و روح آنها ميگذاشت ... زن گفت : " بيا اينجا ببينم عزيز دلم ... بيا بغلم ببينمت ... " مرد آه بلندي كشيد و گفت : " لعنت به موجوديتشون ! " زن ابروهايش را برد توي هم و با جملاتي كشدار و حالتي ملوس گفت : " قرار نشد اخمالو باشي ها ... ببين چه تيكه ي نازي گيرت افتاده ... دلت مياد بد اخلاقي كني ؟ بد عنق نباش ديگه ! " مرد آه ديگري كشيد و سرش را به علامت تاسف تكان داد ... زن يكي از دستهاي مرد را گرفت و آن را بروي سينه اش گذاشت و گفت : " بلدي ورزششون بدي ؟ ها ؟ اوووم ... آره ، همين جوري ، اه ، آره ... آره ... بيا ... بيا نزديكتر ببينم ... ببين چه سينه هام سفت شدن ... اينا همش بخاطر توئه ها ... بمال ... آره ، همين جوري ... خوبه ، آفرين " و بعد لبهايش را برد به سمت صورت مرد و آنها را به لبها و صورت مرد كشيد و در آخر لبهاي خشكي زده ي مرد را به ميان لبهايش كشيد و شروع كرد به بوسيدن و مكيدن آنها... كمي بعد پاهايش را براي مرد باز كرد و كمك كرد تا كالبدهايشان را با هم يكي كنند ... ناله هايش را شهوت آلوده تر كرد و شروع كرد به پيچ و تاب خوردن در ميان تن مرد ... مرد هم كم كم داشت به خودش مي امد و دستهايش را به دور كمر زن حلقه كرد و او را به سمت خودش كشيد و بازو و سينه هاي زن را در ميان مشتش با ولع تمام ورز داد و ماليد ... صداي نگهبان كه دريچه را به ناگهان باز كرد و با صدايي دورگه و خواب الود گفت : " چي شد ؟ تموم نشد ؟ " ، هر چهار نفر را از جا پراند ... زن در ميان اه هايش گفت : " چرا ، اخريشه ... داره تموم ميشه ... تموم كه شد خودم خبرتون ميكنم ! " تاريكي ِ فضاي سلول ، اين اجازه را نميداد كه نگهبان بتواند بخوبي تصوير آنها را ببيند ولي يك چيزهايي هر چند مبهم و دور از ميان فضاي تاريك اتاق به چشم ميخورد ... همين براي نگهبان كافي بود ... دريچه را بست و رفت مستراح !

بعد از اينكه كار نفر سوم هم به اتمام رسيد ، زن هم همراه او به جمع آن دو نفر ديگر پيوست و كنار اخرين نفر نشست و گفت : " فكر ميكنيد ساعت چند باشه ؟ "

يكي از انها گفت : " فكر نميكنم چيز ديگه اي بافي مونده باشه ... تقريبا يك ساعتي هست كه تو اينجايي و موقعي كه اومدي گفتي ساعت چهاره ... فكر ميكنم از پنج گذشته باشه ! "

نفر كنار دستي اش گفت : " پس چرا نمي ايند سراغمان ؟ "

زن گفت : " شايد خواسته باشن بترسوننتون ... ها ؟ شايد هيچ اعدامي در كار نباشه ! "

نفر سوم خنديد و گفت : " كار ما از اين حرفا گذشته ... قبل از طلوع خورشيد تن هر سه تاييمونو تخت ديوار سوراخ سوراخ ميكنن ... من كه چشمامو اماده كردم ... مطمئنم صورتامونو ميتركونن ... "

(( اشاره به نفر اول  )) : " تو ميگي چند تا از اونا صورتمونو نشونه ميگيرن ؟ "

نفر اول :" ول كن مصطفي ... نميخوام اين چند دقيقه رو به اين چيزا فكر كنم ... توي اين چند روز به اندازه ي كافي صحنه ي اعدام شدنمو مرور كردم ... بذار اين چند دقيقه رو به چيزاي بهتري فكر كنم ... "

نفر دوم : " مثلا به چي چي ؟ "

نفر اول برگشت سمت زن و لبخندي زد و گفت : " مثلا به اينكه ممكنه اين زن از من حامله شده باشه و بچه ي من انتقام منو از اينا بگيره ! "

نفر دوم : " حالا از كجا معلوم اون بچه مال تو باشه ؟ شايد مال من يا مصطفي باشه ، ها ؟ "

نفر اول : " نه ، اگه بچه اي در كار باشه مال منه ... من يه كم دير كشيدم بيرون ! "

زن : " من قرص نميخورم ... اگه بچه اي در كار باشه دلم نميخواد بميره ... نگهش ميدارم ... برام افتخاره ميراثدار يادگار يكي از شماها باشم ... تمام دردسرش رو به جون ميخرم ... "

اشاره به ليوانهاي انتهاي سلول كرد و گفت : " حتي اگه راه داشت و ميشد ، تمام محتويات اون سه تا ليوان رو سر ميكشيدم كه از سه تاتون بچه دار بشم ولي بدبختي اينه كه تمام اسپرم هاي داخل اون ليوان تا بحال مردن و نميشه از راه دستگاه گوارش بچه دار شد وگرنه به جان هر چهارتامون قسم اين كارو ميكردم ... شما سه نفر جون منو نجات داديد ! "

نفر اول : " ما نجات نداديم ... هر كس ديگه اي هم بود اين كارو ميكرد ... شرطي كه اونا براي زنده موندن تو گذاشتن يك نوع كثافتكاري محض بود ولي چاره اي نبود ... بايد انجامش ميداديم ، هرچند كه نميدونم چه دليلي پشت اين پفيوزبازيشون بود ... هرچي فكر ميكنم به هيچ نتيجه اي نميرسم ! چرا بايد تو بياي اينجا و چند ساعت قبل از اعداممون ما رو ارضا كني و بري ؟ چرا بايد چنين شرطي براي آزادي تو بذارن ، ها ؟ خواستن به ماها لطف كنن يا اينكه تو رو تنبيه كنن ؟ "

زن : " منم سر در نميارم ... بنظر ميرسه اين قضيه يه لطف بزرگ به هر چهار نفرمون بود چون من جدا از لذتي كه از هم آغوشي با شماها بردم ، ميتونم تا اخر عمر به اين افتخار كنم كه با سه تا از بررگترين ادمهاي تاريخ ِ مبارزات سياسي هم آغوشي داشتم ... اين بزرگترين و عزيزترين تجربه ي هم آغوشي توي زندگي منه "

مرد دوم : " هيچوقت فكرشو نميكردم شب اعدامم اين شكلي بگذره ! "

مرد سوم : " اينا واقعا موجودات عجيب و غريبي هستند ! "

مرد اول : " اما من فكر ميكنم قضيه به اين سادگيا نيست و حتما يه توطئه اي ، چيزي پشت اين قضيه هست !

مرد دوم : " مثلا چه توطئه اي ؟ "

مرد اول : " نميدونم ، شايد اينا ميخوان براي اعدام كردن ما جرمي بجز جرم سياسي به مردم ارائه بدن ... يادتون نيست واسه امير و حسين و صادق چه جرمهاي مسخره اي دست و پا كردن ؟ قاچاق مواد مخدر ... قتل عمد ... تجاوز به عنف ... يا مثلا اون يكي ... ! "

مرد دوم به ناگهان پريد داخل حرفهاي مرد اول و گفت : " چي گفتي تو ؟ تجاوز به عنف !؟ "

سكوت فضاي سلول را در بر گرفت و همه به چشمهاي هم نگاه كردند و نفر اول ، سرش را به آرامي چند باري به ديوار زد و زير لب گفت : " واي ... واي ... واي ... تجاوز به عنف ... تجاوز دسته جمعي ... آه خدا ... "


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 15:45 توسط ميثم|

با هم دعوايمان شد ... مثل هميشه سر يك چيز پيش افتاده ... او دوباره صدايش را برد بالا ... كابوس من دوباره شروع شد ... صداي او مثل هذيان توي ذهنم زمزمه مي‌شد ... من هميشه التماسش مي‌كردم كه فرياد نزند ولي او ادامه مي‌داد!

دستهايش را مي‌گرفت بالا ، يك چيزي مي‌گفت و مي‌زدش به سينه ي من ... من يك قدم مي‌رفتم به عقب ... او دنبال من راه مي‌افتاد .

از يك جايي به بعد فحش هم اضافه مي‌شد ... به من مي‌گفت : " عوضي " داد مي‌زد و مي‌گفت : " تو غلط كردي " ، من دست و پايم به لرزه مي‌افتاد ... هر چند فحش در ميان ، جوابش را مي‌دادم ولي اين اصلاً كافي نبود براي آن توهين‌ها ... از قدرت مردانه‌اش خوب استفاده مي‌كرد .

به يك جايي از دعوا كه مي‌رسيديم دو دستم را مي‌گذاشتم روي صورتم و نشسته روي مبل كنار آشپزخانه ، هاي هاي گريه مي‌كردم ... او به كار خودش اما ، همچنان ادامه مي‌داد ... آمد و ايستاد بالاي سرم و با صدايي بلند گفت :

" هميشه كارت همين است ... غلطت را مي‌كني و بعد مي‌آيي مي‌نشيني اينجا و آبغوره مي‌گيري ... تمام روده‌هايم را وجب كرده‌اي ... اينبار محال است منت كشي كنم ... هر چقدر كه دلت مي‌خواهد عربده بزن "

دست‌هايم را از روي صورتم برداشتم و گفتم : " ازت متنفرم حامد ، مي‌فهمي ؟ ازت متنفرم! دارم بزور اين زندگي لعنتي را تحمل مي‌كنم ... اگر عرضه‌اش را داشتم يا يك بلايي سر خودم مي‌آوردم يا سر تو .. ازت بيزارم ، بيزار! "

دستي به چانه‌اش كشيد و دو زانو نشست جلوي مبلي كه روي آن نشسته بودم ... دو دستش را گذاشت روي دسته‌هاي مبل و گفت :

" آخر چرا اين كارها را مي‌كني ؟ تو كه خودت خوب مي‌داني من از چه چيزهايي بدم مي‌آيد ، صاف مي‌روي انجامشان مي‌دهي ... صدبار به تو گفتم نگذار آشغال توي سطل آشغالي و بالكن و چه مي‌دانم حمام و دستشويي تل انبار شود ... در كابينت زير ظرفشويي را كه باز كردم حالت تهوع گرفتم فرشته ... ببين ، هنوز هم رنگ و رويم پريده است ... يك كم مراعات كن خب! "

با گريه گفتم : " طلاقم را بده بگذار بروم ... خسته شدم از اين وضعيت ... ديگر نمي‌خواهم اين زندگي لعنتي را ... من هيچ انگيزه‌اي براي ادامه ندارم حامد ... رهايم كن بگذار بروم! "

چند ثانيه‌اي مات و مبهوت به چهره‌ام چشم دوخت و گفت : " اين حرفها چيست كه مي‌زني ؟ خجالت بكش ... دهانت را آب بكش ... طلاق يعني چه ؟ شرم كن زن ... هنوز دو سال نشده آمده‌ايم سر خانه و زندگي ... كمي عصبي هستم و زود از كوره در مي‌روم ، قبول دارم اما تو هم قبول كن اصلاً هيچ تلاشي براي اين خانه و زندگي نمي‌كني ... چند وقت است كه يك غذاي درست و حسابي برايم درست نكرده‌اي ؟ فريزر را پر كرده‌ام براي تو كه آشپزي كني ولي انگار نه انگار ... تو ماهي يكبار بزور جارو برقي روشن مي‌كني ... هروقت مي‌بينمت در حال صاف كردن ناخن‌هايت هستي ... خب همين چيزها آدم را عصبي مي‌كند وگرنه من دوستت دارم! "

گريه‌ام را قطع كردم و دست‌هايم را گرفتم دو طرف صورتم و چشم در چشم او گفتم : " نمي‌خواهم ... نمي‌كشم ... خسته شدم ... من اين زندگي لعنتي را نمي‌خواهم ... من بدرد زندگي مشترك نمي‌خورم حامد ... طلاقم بده بگذار بروم ... هيچ حق و حقوقي هم نمي‌خواهم ... نه مهريه ، نه نفقه و نه هيچ چيز ديگر ... جهيزيه‌ام را هم نمي‌خواهم ... فقط بگذار بروم! "

ابروهايش را برد توي هم و با عصبانيت گفت : " اين حرفها چيست كه مي‌زني ؟ ما هفته‌اي دوبار حداقل از اين دعواها داريم و خودت هم خوب مي‌داني كه اصلاً جدي نيست ... همة زن و شوهرها از اين دعواها دارند ... يعني چه ؟ ما پدرمان درآمد تا به هم رسيديم ... ازدواجمان كه اجباري نبود ... سه سال دوستي ، يك سال عقد و بعد ... آه خداي من ، يادت رفته چه مصيبت‌هايي كشيديم براي راضي كردن خانواده‌ها ؟ باورم نمي‌شود انقدر ساده حرف طلاق مي‌زني ... بلند شو ... بلند شو سر و صورتت را بشور و يك كمي به خودت برس ، با تو من كار دارم ... آره ... كار دارم ... آقربونش ، بلند شو خانومي خوشگل خودم ... "

دست‌هايم را از توي دست‌هايش كشيدم و گفتم : " نه ... ديگر بس است ... تا همين جا كافيست ... فردا مي‌روم دادگاه درخواست طلاق مي‌دهم ... تو هم بيا با من ، توافقي زودتر سر و ته همه چيز هم مي‌آيد ... بيا تمامش كنيم ديگر ، بس است "

پلك‌هايش را بي فاصله به هم مي‌كوبيد و ابروهايش را برده بود توي هم ... دوباره نشست جلوي پاهايم و گفت :

" تو چت شده فرشته ؟ سر در نمي‌آورم ... هيچوقت ... هيچوقت ... "

دستهايم را گرفتم بالا و روبروي صورتش گفتم :

" نمي‌توانم مي‌فهمي ؟ ديگر نمي‌توانم ... من طلاق مي‌خواهم "

كمي با مردمك‌هايش روي صورتم چرخيد و سرش را انداخت پائين ... چند ثانيه بعد توي چشم‌هايم نگاه كرد و گفت :

" اما من عاشقت هستم ... من بدون تو نمي‌توانم زندگي كنم ... زندگي بدون تو براي من مثل مردن است ... اين حرفها چيست كه مي‌زني ؟ خود تو هم براي رسيدن به من دوبار دست به خود كشي زدي ... يادت رفته است ؟ "

 آب دهانم را قورت دادم و گفتم :

" نه اتفاقاً خوب يادم هست ... كل زندگي من پر است از اين حماقت‌ها ... الان هم مي‌خواهم اين زندگي مشترك لعنتي هر چه زودتر تمام شود تا كس ديگري را آلودة حماقت‌هايم نكنم ... تو گناهي نداري كه با يك احمق مجبور باشي زندگي كني ... من لياقت اين زندگي را ندارم ... نه كدبانوي خوبي هستم و نه زيبايي‌ام فوق‌العاده‌ است ... لياقت تو بالاتر از اين حرفهاست! "

دست‌هايم را گرفت و گفت : " ديگر داري حوصله‌ام را سر مي‌بري ... حالا من يك چيزي گفتم ، غلط كردم ، خوبه ؟ شما شاهزاده خانومي و اصلاً لازم نيست دست به سياه و سفيد بزني ... خودم براي هر دوتائيمون آشپزي و خانه‌داري مي‌كنم ... با يك جفت پيتزاي مخصوص چطوري ؟ يك جاي جديد پيدا كردم پيتزاهايش حرف ندارد ... پاشو خودت را جمع و جور كن تا بروم غذا بگيرم و برگردم ... برگشتم اين شكلي نبينمت‌ها ... "

از جلوي پاهايم بلند شد و رفت سمت چوب لباسي ... داشت پيراهنش را به تن مي‌كرد كه گفتم :

" من دارم به تو خيانت مي‌كنم حامد ... ديگر خسته شدم ... عذاب وجدان دارد از پا درم مي‌آورد ... من ... من ... "

بغضم دوباره تركيد و دوباره شروع كردم به گريه كردن ... اينبار با صدايي بلندتر ... حامد همانطور جلوي چوب لباسي خشكش زده بود و من با چشم‌هايي بسته كه زير دست‌هايم پنهان شده بودند ، تصوير تك تك پسرها و مردهايي كه توي اين يك سال و خورده‌اي آمدند و رفتند از زندگي‌ام را توي ذهنم مرور مي‌كردم ... همه‌شان شبيه به حامد ماتشان برده بود توي ذهنم از اينكه مي‌ديدند من شوهر دارم و از اينكه مي‌ديدند با شوهرم چنين موضوعي را مطرح كرده‌ام ... با گريه و با صدايي مبهم و جملاتي نامفهوم مي‌گفتم :

"  من يك كثافتم ... من لجنم ... زودتر تمامش كن اين ماجراي لعنتي را ... لياقت تو بالاتر از اين چيزهاست ... من ديگر تمام شده‌ام! "

از ميان روزنه‌هاي كوچكي كه ميان انگشتان دستم بود او را جلوي چوب لباسي مي‌ديدم ... فقط پلك مي‌زد ... فقط پلك مي‌زد و من پشت سر هم جمله به خوردش مي‌دادم :

"  اولش فكر كردم خب همه دارند چرا من نداشته باشم ؟ يك دوست جنس مخالف كه دردهاي دلم را مي‌شنود ... با خودم گفتم يك دوستي ساده است ، بدون هيچ ... آه ، ولي  ... نشد حامد ... نشد ... من كند زدم ... تا خرخره فرو رفته‌ام توي منجلاب ... هيچي از تو نمي‌خواهم ... فقط طلاقم بده و برو به سمت خوشبختي ... كاش مي‌شد با دست‌هايت خفه‌ام كني و راحتم كني از اين زندگي ... از خودم بدم مي‌آيد ... دلم مي‌خواهد بميرم ولي جرأت خودكشي ندارم ... حامد بيا تمامش كنيم ... "

همين طور كه حرف مي‌زدم او آرام آرام به راه افتاد به سمت اتاق ... پاهايش روي زمين كشيده مي‌شد و تلو تلو مي‌خورد ... من جمله‌هايم را قطع كردم و خم شدم به سمت جلو و آرنجم را گذاشتم روي زانوهايم و سرم را گرفتم ميان دست‌هايم و بلند بلند گريه كردم ... حامد در اتاقش را بست و رفت .

نمي‌دانم چقدر گذشت ... به گمانم سي دقيقه بيشتر شده بود ... هيچ صدايي از توي اتاق نمي‌آمد ... بايد مي‌رفتم سراغش ببينم چه مي‌گويد ... چيزي كه نبايد گفته مي‌شد ، گفته شد و حالا با اين وضعيتي كه پيش آمده بود صلاح نبود ديگر جلوي چشم همديگر باشيم ... ميخواستم هر چه زودتر خانه را ترك كنم !

در زدم و رفتم داخل ... او روي تخت دراز كشيده بود ... بالشتش را تكيه داده بود به ديوارة تخت و در حالتي ميان خوابيده و نشسته ، سيگار مي‌كشيد و چشم‌هايش را بسته بود!

رفتم نشستم لبة تخت ... چشم‌هايش را باز نكرد ... به او حق مي‌دادم ديگر نخواهد مرا ببيند ... انگار منتظر بود حرفم را بزنم و بروم بيرون ... سيگارش را هم نمي‌كشيد ... خاكسترش همينطور دراز و درازتر مي‌شد ... گفتم :

" حامد ... خاكستر سيگارت را بتكان ... الان مي‌ريزد "

هيچ عكس‌العملي نشان نداد ... سرم را انداختم پائين ... آتش سيگار داشت به انگشت‌هايش مي رسيد ... سيگار را از ميانه گرفته بود ... من نگران اين بودم دستش بسوزد ولي جرأت نمي‌كردم چيزي بگويم ... دوباره صدايش كردم :

"  حامد ... حامد تو رو خدا بلند شو يك چيزي بگو ... اصلا بلند شو منو بكش ... بخدا راضي ام منو بكشي ... خودم بيشتر از تو متنفرم از فرشته ... حامد ... حامد تو رو خدا يك چيزي بگو ... "

آتش سيگار ...

آتش سيگار به انگشت هايش رسيده بود ، آه ... خاكسترش ريخته شد روي تخت ... از ميان انگشتهايش كه داشت با آتش سيگار ميسوخت دود بدي بلند ميشد ... بوي موي سوخته مي آمد ... پوست دستش داشت ميسوخت ولي دريغ از يك تكان كوچك!

با وحشت خودم را انداختم روي سينه اش و گوش دادم ... سرم را اوردم بالا و با نا باوري به صورتش سيلي ميزدم ... سرش شل شده بود و مي افتاد به اطراف ... دوباره گوش كردم ، نه ... نه ، هيچ صدايي از سينه اش نمي امد ... چند ثانيه اي مات و مبهوت ، با مردمك هايي كه در حدقه ي چشمهايم ميلرزيدند به صورت خواب آلوده و چشمهاي بسته اش نگاه كردم ... دود سيگار همينطور ، با آن بوي بدي كه حاصل سوختن تن حامد بود ، از فضاي خالي بين ما به هوا ميرفت و چهره اش را توي مهي غليظ گم ميكرد ... ترس و وحشت كل وجودم را فرا گرفته بود .

رفتم جلوتر ... خودم را انداختم روي سينه اش ... صورتم را روي سينه اش رها كردم ... چشم هايم را بستم و آب دهانم را قورت دادم ... كف دستهايم را محكم  و با ولع تمام به سينه اش كشيدم ... چشمهايم را باز كردم و موهاي سينه اش را بوسيدم ... دوباره سرم را گذاشتم روي سينه اش و چشمهايم را بستم ... از بدنش حرارت ميتابيد و ميسوخت .

نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 1:13 توسط ميثم|

مرا گرفته بودند بالا ، از پا آويزانم كرده بودند و به پشتم مشت ميزدند ... مادرم داشت نفس هاي عميق ميكشيد ... لبخند نرمي بروي لب پرستارها نشسته بود ... دكتر اما عينكش را با انگشتهاي خوني اش بروي صورتش جابجا ميكرد و با دقت به پشتم ضربه ميزد تا نفسم دوباره راه بيفتد ... من به زمين و زمان چنگ ميزدم ... نفسم بالا نمي آمد .

پدرم لبهاي مادرم را بوسيد ... من سر انگشتهاي كوچكم را به سينه هاي مادرم ميكشيدم و با گوشه ي چشم به آنها نگاه ميكردم و ... ميمكيدم ... سينه هاي مادرم را حريصانه و با ولع تمام ميمكيدم ... تمام قدرتم همين بود و نه بيشتر ... كشيدن آن مايع سفيد رنگ از سينه هاي او ، كه به من زندگي ميبخشيد ... پدرم بروي موهاي پر پُشت من دست ميكشيد و خم ميشد بروي جسم افقي مادرم ... پيشاني مرا ميبوسيد و موهايش كشيده ميشد به تن مادرم ... من دستم را ميزدم به صورتش ، چشمهاي او از اشك پر ميشد .

پاهاي كوچكم را گرفته بود توي دستهايش و آنها را كنار هم جفت كرده بود ... بيني كوچكش را چند باري بالا كشيد و گفت : " پيف پيف ، چقد بو ميده اين مامان "

من دستهايم را به سمت صورتش دراز ميكردم ولي نميرسيد ... او ميخنديد ... مادرم يكسري پارچه و مشما و دستمال انداخت كنار پاهايش ... او شلوار من را كشيد پايين ... دو دستش را گذاشت دو طرف پهلوهايم و دوباره قربان صدقه ام رفت ... خونش حسابي جوش آمده بود و انگشتهاي جمع شده اش را ميگذاشت بروي لبهايم و صداي بوسه در مي آورد ... گره ي مشماي آبي رنگ را باز كرد و دوباره بو كشيد ... دستهايش را روبروي بيني اش تكان داد و مادرم را صدا كرد : " اوه اوه ، بيا ببين شازده پسرت چيكار كرده " من دوباره دستهايم را به سمت او دراز كردم ولي نميرسيد ... هر كار كه ميكردم دستم به هيچ كجا نميرسيد .

مرا برد توي حمام و سينه ام را گذاشت روي ساعدش ... خم شد به طرف شير آب و پايين تنه ام را حسابي شست ... زير لب با خودش حرف ميزد و ميشست ... ده دوازده سال بيشتر نداشت و من عروسكش بودم انگاري ... مادرم داشت توي آشپزخانه غذا ميپخت .

مرا دوباره بست و گذاشت روي زمين ... برادرم از كنارم گذشت و دستهاي كوچكم را بوسيد ... پدرم با چند كيسه ميوه و مرغ و گوشت وارد شد ... من دستهايم را گرفتم بالا و او يكراست رفت توي آشپزخانه ... خواهر و برادرم دنبال او راه افتادند ... همه شان توي آشپزخانه بودند ... من ميخواستم به پهلو برگردم ولي ... ولي خب نميشد ... هر كار كه ميكردم راه نداشت ... دوباره دستهايم را روي هوا تاب دادم ... بغضم تركيد ، شروع كردم به گريه سر دادن ... مادرم دوان دوان خودش را رساند بالاي سرم ... دوباره همان قربان صدقه هاي تكراري ، همان جمله هاي آشنا ، همان سينه هاي پر از شير ... مرا دوباره خواباند .

از خواب بيدار شدم و ديدم همه خوابند ... مادرم هم خواب بود ... مرا خوابانده بود كنار دستش ... سكوت سنگين ِ خانه را صداي نفس هاي سنگين تر آنها ميشكست ... ظهرش از آن ظهرهاي حسابي بود ... پاورچين پاورچين رفتم به سوي در ... دستم جديدا به دستگيره اش هم ميرسيد ... مادرم برگشت به پهلوي راست ... درب خروجي سمت چپش بود ... دستگيره را به آرامي چرخاندم و از خانه رفتم بيرون ... توي كوچه مصطفي تنهايي دو پايش را به دست گرفته بود و به اطرافش نگاه ميكرد ... مرا كه ديد خودش را زد به كوچه ي علي چپ ... ما با هم قهر بوديم ... بي هدف راه افتادم سمت ته كوچه .

از ته كوچه كه پيچيد قلبم شروع كرد به كوبيدن ... او قدم به قدم به من نزديك و نزديكتر ميشد و من ... من دستهايم ميلرزيد ... دستهايم را كردم توي جيبهايم ... او مصمم تر از هميشه پاهايش را بروي زمين ميكوبيد و مي آمد ... بوي عطرش طبق معمول زودتر از خودش به من رسيد ... با صدايي كه ميلرزيد گفتم : " سَ سلام " او از كنار من گذشت و هيچ جوابي نداد ... چند قدمي به دنبالش راه افتادم و از پشت سر گفتم : " ما ، مائده خانوم ، ب ببخشيد ميشه ... ميشه " ... انگار صدايم را نميشنيد ... انگار همه ي آدمها را ميديد بجز من ... قدمهايش را تندتركرد و رفت ... من سر كوچه ي بعدي بود كه ايستادم ... گلش را پرت كردم توي جوي آب .

توي راه برگشت به خانه با خودم فكر ميكردم حالا بعد از اين دقيقا بايد چه كار كنم ... تنهايي زندگي كردن روي زبان آسان است ، چگونه آدمي كه پانزده سال را دوتايي زندگي كرده حالا ...

ولي فكر خوشبخت شدن او ، مادر شدن او ، رسيدن به آرزوهايش بود كه آرامم ميكرد ... دستي به درون موهايم بردم و آه بلندي كشيدم ... كليد را انداختم توي قفل ... خودم را روي كاناپه دراز كردم و چشمهايم را بستم ... صداي زنگ تلفن مرا از جا پراند ... مادرم بود ، ميخواست بداند همه چيز تمام شد يا نه ... ميگفت :

" اگه دوست داشت با مشكلت كنار ميومد ... يه كم ديگه بايد صبر ميكرد ... دوا درمون ميكردي درست ميشد ... ته تهش اين بود كه ميرفتيد از پرورشگاه بچه مياورديد ديگه ، ها ؟ "

اما شقايق بچه ي خودش را ميخواست ... بچه اي كه ژنهايش از خودش باشد ... دلش نميخواست بچه ي كس ديگري را بزرگ كند ... دلش ميخواست مادر بچه ي خودش باشد ... پانزده سال به پاي من ماند ، كم نيست ... كدام زني چنين فداكاري ميكند ؟

به حرفهايش گوش دادم و گفتم : " من بايد برم مادر ... دارن در ميزنن ، بذار برم ببينم كيه ؟ " همسايه ي طبقه ي پايين بود ... آش نذري آورده بود ... پارسال همين موقع ها بود كه شوهرش او را با يك مرد توي خانه اش گرفت و رفت ... هنوز معلوم نيست كجا رفته ولي اين زن همين جاست ... آب توبه ريخته است روي سر خودش و آش نذري ميبرد دم خانه هاي مردم ولي هنوز هم چادرش را يكجوري سرش ميكند كه يك جايي از بدنش معلوم باشد ... اينبار نوبت سينه هايش بود ... سينه هايش را هم ديدم ... يك خال درشت روي سينه ي چپش بود .

كاسه ي آشم را بردم توي محوطه ... توي سالن آسايشگاه دلم غذا بر نميدارد ... عصاي چوبي ام را گذاشتم كنار دستم و نگاهي به اطراف چرخاندم ... پيرزن خرفت هميشه روي آن نيمكت است و با چشمهايي كه هيچ كجا را نميبينند زل زده است به روبرو ... يكبار خيلي اتفاقي فهميدم اسمش مائده است ولي پيگير ماجرا كه شدم ديدم اين مائده آن مائده ي من نبود ... به دَرَك ، كه اگر هم بود فرق چنداني نميكرد ... محال بود مرا بخاطر بياورد زنيكه ي آلزايمري ... كاسه ي آشم را سر كشيدم تا نصفه ... دستي از پشت دست راستم را گرفت .

دست چپم را محكم تر گرفت و كشيد سمت خودش ... روي پهلو بدن يخ زده ام را رها كرد و رفت سراغ شيلنگ آب ... از بالا به پايين تمام نيمه ي چپم را هم شست و بدنم را رها كرد ... پشت كبودم دوباره محكم خورد بروي سنگ ... صداي گريه و شيون و فرياد مي آمد آن پشت ... پشت تمام شيشه ها آدم ايستاده بود ، روبروي تمام تختهاي سنگي ... فقط جايگاه روبروي تخت من بود كه خالي بود ...  فقط جايگاه روبروي تخت من بود كه خالي بود .

نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 22:21 توسط ميثم|


مطالب پيشين
» ساعت فراموشي
» تظاهر
» لذت مسموم
» سوختن
» خالي
» نامرئي
» پست صد و هفدهم
» عطر سيب
» رعنا
» تعظيم