!!! خورشيد !!!

در روایات معتبر داریم اگر کسی آهنگ عربی بشنود و به جنبش نیفتد کافر است ...

.

.

.

حالا خود دانید .

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 15:4 توسط ميثم

از کنار هم که رد شدیم ، یک لحظه نگاه هایمان به هم گره خورد ... در عرض چیزی کمتر از یک نگاه همدیگر را شناختیم و پلک زدیم ... دو قدم آنورتر همزمان برگشتیم و دوباره به هم نگاه کردیم ... او کاملا برگشته بود و عقب عقب راه میرفت و من نصفه و نیمه ... لبخندی زدم و برگشتم به روبرو ... میترسیدم با آن کیسه های میوه اش بخورد زمین !

تا یک خیابان آنورتر هر چند ثانیه یکبار به پشت نگاه میکردم و میترسیدم سر و کله اش پیدا شود ... کم و بیش از احوالاتش با خبر بودم ، میدانستم اینجور مواقع برمیگردد و راهش را دور میکند و عاقبت به یک بهانه ای چیزی خودش را می اندازد روبروی هیکل آدم ... دفعه ی پیش کامپیوترش خراب شده بود !

بی مقدمه آمد جلو و گفت : " بلدی کامپیوتر درست کنی ؟ "

من داشتم به تیتر روزنامه ها نگاه میکردم .

سرم را آوردم بالا و گفتم : " بله ؟ "

جمله اش را دوباره تکرار کرد ... من کمی با ابروهای توی هم رفته به چشم ها و عینکش نگاه کردم و سرم را به علامت جواب مثبت تکان دادم ... پرسید : " وقت داری ؟ " کمی غافلگیر شده بودم ... گفتم : " بله " ... گفت : " میای بریم خونم درستش کنی ؟ کسی نیست . " من کمی به سر تا پایش نگاه کردم و گوشی همراهم را از توی جیبم بیرون کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم ... برای چه کاری آمده بودم بیرون ؟ یادم رفته بود ... شانه ای بالا انداختم و گفتم : " بریم " و رفتیم .

با فاصله ی یکی دو متری جلوتر از من راه میرفت و هرچند دقیقه یکبار تاکید میکرد که کسی خانه اش نیست ... من پرسیدم : " چشه کامپیوترتون ؟ " بدون اینکه نگاهی به من بکند گفت : " خرابه ، نمیدونم ... اصلا روشن نمیشه ... حالا خودت میای میبینی ... چه عطری استفاده کردی ؟ " ... با خنده گفتم : " کاپیتان بلک " گفت : " محشره " ... گفتم : " ممنون " ... گفت : " کراوات و پلیورتم به هم میان ... " باز تشکر کردم ... گفت : " کلا خوشتیپی " چیزی جوابش را ندادم .

از چند تایی از هزاران میدان نارمک گذشتیم و توی یکی از کوچه بن بست های اطراف میدان شصت و چندم که نخواستم به خاطرش بسپرم ، روبروی هم ایستادیم و او گفت : " اون خونه ی منه ... اول من میرم بالا ، آیفونو برات میزنم ، بعد تو بیا بالا ... این همسایه های ما خیلی فضولن ... نمیخوام ببینن تو رو ! " آهی کشیدم و گفتم : " باشه " چند قدم جلوتر برگشت و یکی دو قدم عقب عقب راه رفت و لبخندی زد و گفت : " ببخشیدا ... " منم خندیدم و گفتم : " اشکال نداره " و برگشت و رفت ... کمی با قر .

به خانه اش که داخل شدم اصرار زیادی داشت بر اینکه حسابی باید راحت باشم ... من مستقیم رفتم توی اتاق خواب و افتادم به جان کامپیوتر ... او از توی آشپزخانه با حالت خاصی گفت : " چای ، قهوه یا شربت ؟ " من از زیر میز کامپیوتر فریاد کشیدم : " پیچ گوشتی لطفا " دوباره سوالش را تکرار کرد ... گفتم : " یک لیوان آب فقط " چند دقیقه بعد با ظاهری عجیب بالای سرم حاضر شد .

دست راستش را زده بود به کمرش و از بالای عینک با لبخندی ملیح به چشم هایم نگاه میکرد ... غیر از لباس زیر هیچ چیز دیگری توی تنش نبود ... من آب دهانم را قورت دادم و گفتم : " این کامپیوتر درسته ، هیچ مشکلی نداره ... شما دکمه ی پاور پشت کیس رو اشتباها روی خاموش گذاشته بودید . " با خنده گفت : " ئه ... واقعا ؟ " من سرم را برگرداندم سمت کامپیوتر و دوباره نگاهی به پشتش انداختم و گفتم : " چیزیش نیست . " یک قدم آمد جلوتر و خم شد به سمت پایین و به حالت رکوع در گوشم گفت : " میشه روشنش کنی ؟ " من کیس کامپیوتر را گذاشتم سر جایش و روشنش کردم ... ویندوز بالا نمی آمد ... مشکل نرم افزاری داشت ... با حالتی پیروز مندانه گفت : " دیدی گفتم خرابه ! " و بعد دوباره صاف ایستاد و دست به سینه منتظر حرکت بعدی من شد ، گفتم : " باید ویندوزش عوض بشه ... سی دی ویندوز داری ؟ " ابروهایش را انداخت بالا ... بلافاصله نگاهم را دزدیدم و عرق روی پیشانی ام را پاک کردم و با حرکتی انقلابی از جایم پریدم و راه افتادم به سمت در ... دستم را از پشت گرفت و گفت : " کجا ؟ " گفتم : " میرم سی دی ویندوز بیارم " خنده به لبهایش برگشت ... گفت : " زود برمیگردی ؟ " گفتم : " زود زود " ... کمی به چشم های هم خیره شدیم و من آب دهانم را قورت دادم و از خانه اش زدم بیرون ... توی راه پله ها صدایم کرد : " آقا ... آقا ... " کمی مکث کردم سر جایم و با تردید برگشتم بالا ... سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت : " چند تا سی دی سکسی هم با خودت بیار " ... سرم را به علامت تایید تکان دادم و بدون اینکه چیزی بگویم راه افتادم و پله ها را دو تا یکی تا همکف دویدم ... از آن روز تا بحال دیگر او را ندیدم ... میترسیدم میان بر بزند و سر کوچه ی بعدی جلوی هیکلم سبز بشود و کیسه های میوه اش را بگذارد زمین و دست به کمر بگوید : " رفتی که بیای ، ها ؟ همیشه اینطور قول میدی ؟ کامپیوتر من هنوز خرابه ! " آنوقت مجبورم میکرد تا خانه ام برویم ، سی دی های ویندوز را برداریم و دوباره برویم سراغ کامپیوترش ... آنوقت سی دی سکسی از کجا برایش بیاورم ؟ مرتیکه ی سبیل نازک !

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 14:3 توسط ميثم|

کبابتان را خوردم ، مزه ی گه میداد ... میدانید چند وقت بود که کباب نخورده بودم آقا ؟

سلام ، دیشب توی سینما دلستر شیشه ای ، شیشه ای چهار هزار تومان بود و من موقع حساب کردن مدفوعم روی سنگفرش سینما بهمن ریخت اما صدایم در نیامد ، مبادا اینکه دلستر خورهای دیگری که کنارم ایستاده بودند فکر کنند ، من از آن پالتو بلندهای انی هستم که فقط بلدند سر کرایه ماشین بحث کنند ... بحث نکردم کبابی جان ، بحث نکردم ولی انصافا کباب شما مزه ی گه میداد ... میدانید چند وقت بود که کباب نخورده بودم ؟

دیشب توی سینما مریلا زارعی رادیو اش را از کمر باز کرد و کودکش را بعد از هزار سال به آغوش گرفت و من روی صندلی تاریکم گه شدم ! بچه بسیجی ردیف جلویی بلند فریاد کشید : " شادی روح شهدا و امام ِ شهدا صلوات " همه فریاد کشیدند : " الله اکبر " و بچه ها از پایین تصویر حمله کردند به سمت بالا و فیلم به پایان رسید ... قطعنامه ی پانصد و نود و هشت اما ... اما دایی من هنوز نیست ... یک عمو هم دارم که دو تا پایش نیست ... جام زهر را دیر نوشیده بود آقا ، دیر نوشیده بود !

فیلم که داشت شروع میشد ، با خودم میگفتم یک نامه مینویسم برای آقای مدیر این سینما که : " آهای مرتیکه ی گه ، این دیگر چه وضعیست ؟ دلستر شیشه ای ، شیشه ای چهار هزار تومان ؟! انصافتان کجاست ؟ " اما ... موقع بیرون رفتن به تنها چیزی که فکر نمیکردم دلسترهای شیشه ای بود که جای نوشابه های شیشه ای را گرفته اند بی مزه ها ... لجم میگیرد از این پیرمردهایی که مدام میگویند : " به شما هم میگویند جوان ؟ "

گفتم : " چه کار باید میکردیم که نکردیم حاجی ؟ ما تاوان گه کاری های شما را داریم پس میدهیم " خندید !

کیف کرد !

مرتیکه ی گه ، فکر کرده شهر هرت است ... اصلا نباید با این راننده تاکسی ها تعریف کرد ... تعریف که میکنی میخواهند تمام احشایشان را از پهنا بکنند توی پاچه ات ، گفتم نمیدهم ... خندید و رفت !

خندید و من هم خندیدم ... زیر لب گفتم ، این پانصد تومان را هم میگذارم روی بقیه ی پولهایم و میروم کباب میخورم ... چرا بدهم به توی پفیوز نوش جان کنی ؟ این شد که آمدم به کبابی شما وگرنه رابطه ی من با شما هزار سال است که خوابیده !

کبابتان که میپخت من روی دلم صابون میمالیدم ، آخر میگفت : " شیماست " ولی من اعتقاد داشتم که مزاحم است ... آخر چند ماهی میشود که تمام شماره هایم زیر باران سوخت و همه ی مخاطبینم مرا سر کار میگذارند ... برایش نوشتم : " شیما نداشته ام تا بحال ! " نوشت : " خودت شماره ات را توی هفت حوض گذاشتی کف دستهایم ! " نوشتم : " خوشبختانه توی زندگی ام تا به حال انقدر بدبخت نبودم و نشدم که بخواهم به کسی شماره بدهم و نداده ام ... شما هم انقدر ارزش خودت را پایین نیاور دوست عزیز ! " نوشت : " انقدر بدم می آید از این آدمهایی که چسی می آیند ! " خیلی قشنگ زد توی خال ، خیلی قشنگ !

با اینکه بی اندازه گرسنه بودم و دلم میخواست تمام لُپم را از مزه ی گه کباب شما پر کنم ولی دلم بر نمیداشت ... حساب کردم و زدم بیرون ... یاد لحظه ی جان دادن مرتضی خان پاشایی افتادم ، بیچاره مریلا زارعی ِ مرتضی ... بیچاره مادربزرگ من ... بیچاره این شیار مین برداشته که افتاده لای عراق و افغانستان ... آمریکا و روسیه ... آقا و هاشمی ... احمدی و موسوی ... مایلی و دایی ... زن همسایه و شوهر شکاکش ... من و شیمایی که پوچ است ... شیما و گوشی همراهش ... تهران و بیست و دو منطقه ی هنرمند ... قطعه ی 88 بهشت زهرا و مرگ مشکوک ترانه ، روی دستهای جسور این مردم دلیر که توی مترو هم چیز میفروشند ... چیز ... همانی که علاقه ی میر بود و گذشت ... بله ، زندگی تا به این حد خنده دار است آقای کبابی ... تو کباب که میزدی من ، یاد جواد خان عزتی بودم داخل شیار یا همان جواد خان خیابانی مان که لای مسابقه ، مریلا زارعی اش را از دست داد و بازی اش را گزارشید ... ما مردم وظیفه شناس !

بیرون کبابی ات ، چند متر آنطرف تر ، کنار جوی آب خشک ، گه شدم از گریه ، کبابی جان ... گه شدم ... دروغ میگفتند که زاینده رود دوباره زنده شده ... همین روزها سرطان او را هم دوباره میکشد ، بخدا که با اشک مرگ مرتضی تمام این ارومیه را سیل میبرد ولی ... ولی چه کسی فیلم میگرفت از حیایی ها ؟

راه افتادم سمت دیگری از کوچه ... یک کبابی هم این طرف باز شده ... کبابسرای هنگام ، میدانی ؟ مشتم را کوبیدم روی میز !

مشتم را کوبیدم روی میز و معشوقه از جا پرید ... کبابی گفت : " چی میل دارید آقا ؟‌" گفتم : " یک سیخ " معشوقه هم گفت : " یک سیخ هم برای من " گفتم : " تو هم مگر سیخ میخوری معشوقه ؟ " خندید و گفت : " سیخ را شما میزنید و ما میخوریم ، مگر غیر از این است ؟ " گفتم : " ایران را خودتان به این روز انداختید " چادرش را کنارتر کشید و صورت اسیدی اش را به رخم کشید ، گفتم : " خوشبختانه توی زندگی ام تا به حال انقدر بدبخت نبودم و نشدم که بخواهم به صورت کسی اسید بپاشم و نپاشیده ام ... شما هم انقدر ارزش خودت را پایین نیاور دوست عزیز ! " گفت : " هشتاد و هشت انقدر چسی آمدید تا کار ما به اینجا کشید " گفتم : " نزن آقا نزن " گفت : " کیفیتش خوب است ، فقط یکبار امتحان کنید ... " از کبابی اش زدم بیرون ... دنبال کون گهی ام راه افتاد ، تراکت هایش را کرد توی یقه ام و گفت لااقل اینها را برایم بگذار توی راه پله ی خانه تان ... برگشتم و محکم به آغوشش گرفتم مرتیکه ی گه را ... و سخت گریستم ، صدای رادیوی مریلا زارعی از گوشم جدا نمیشد !

 


 

پ . ن : داستانی که برای ادامه ی مطلب انتخاب کردم ، اسمش هست : " ساکنین کافه ی تمدن " و رمزشم هست : 3333 !


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 12:30 توسط ميثم|

 از دوره ی راهنمایی تا همین حالا ، فرق کویر با بیابون این بود که کویر زیرش آب داره ولی بیابون نه ولی بازم با این حال ، دور از بچه ها ، یه کم اونورتر از جایی که بچه ها بزن و برقص میکنن یه آقا کوچولوی دیوونه توی تاریکی شبی که حتی نمیتونه دست و پاهاشو ببینه ، نشسته گریه میکنه که چی ؟ که میدونه که کویر هم آب نداره ! اونوقت باز صدای اون راهنمای محلی توی گوشش میپیچه که توی اتوبوس فریاد میزد : " زاینده رودو کشتن " راستی آیا واقعا کویر زیرش آب داره یا این آقاهه برای دلخوشی ما میگفت ؟ یا اینکه علم جغرافیا جوری تنظیم شده که دل مسافرای اصفهون نگیره ، دلشون از غصه نترکه و بتونن از سی و سه پلش سی و سه هزارتا لایک از فرندای فیسبوکشون بگیرن ، ها ؟ ولی آخه سی و سه پل بدون زاینده رود که سیو سه پل نیست ، هست ؟ مثل یه اصفهونی میمونه که لهجه شو ازش بگیرن و بهش بگن حالا حرف بزن ! چی میشه ؟ تا حالا فکرشو کردی آقا ؟ آقا با توام ، چرا زاینده رود خشک شد ؟

توی شهر اصفهون دیگه پرنده هم پر نمیزنه آقا ... البته اصلا ارتباطی به امر به معروفای اخیر نداره ، تموم این اصفهونیای خسیس دق کردن از بس که ذره ذره مالشونو بردن ، آب پنج هزار ساله ی کشاورزای زرتشتی اصفهون ... یعنی شما میگی اگه خسیس نبودن دق نمیکردن ؟ نه آقا ، ربطی به خساست نداره آقا ، مردم ارومیه هم همین روزا دق میکنن آقا !

راستی آقا ، خلیج فارس و مازندرون هم که رفت ، یعنی ما باید همه مون دق کنیم ؟ شما چقده دست و دلبازی آقا ، راستی میشه بجای تولد روزبروز این امامزاده ها ، یه دریاچه ی نو متولد بشه ؟ تولد نه ، فقط احیا بشه ... مثل ضریح حرم امام حسین که مردم دست و دلباز کشورمون تا خود مرز دنبالش دویدن یا حتی همین فریضه ی الهی امر به معروف و نهی از منکر که دوباره احیا شد ... میشه ریحانه رو هم دوباره احیا کرد ؟

قول میده که اینبار توی یک روز بد ، توی شرایط بدی قرار نگیره که نتونه حتی به یه آقا دکتر هم اعتماد کنه ... راستی چرا تا لحظه ی آخر راضی نشد بگه اون پزشک قصد تجاوز بهش رو نداشته تا خونواده ی اون پزشک از خونش بگذرن ؟ شرطشون این بود آخه آقا ... احیای دوباره ی آبروی از دست رفته ی خانوادگیشون !

میبینی آقا ، احیای دوباره ی هرچیزی با از دست رفتن یه چیز دیگه به دست میاد ... مثلا  احیای دوباره ی آبروی اون خانواده به قیمت از دست رفتن آبروی خانواده ی جباریه و احیای دوباره زاینده رود باعث زنده شدن مردم اصفهون میشه و زنده شدن اونا یعنی زنده شدن ایران ، چاکراه چهارم این کالبد قدیمی که مردمش چند ساله که فقط آآآآآه میکشن تا این پیرزن آلزایمری ِ خسته از چرخش تاریخ ، همچنان نفس بکشه ... اما احیای دوباره زاینده رود باعث از دست رفتن چه چیزی میشه آقا ؟ آقا اجازه من بگم ؟ زاینده رود اگه زنده بشه و توی شاهرگ اصلی کشور دوباره خون راه بیفته ، اونوقت ... اونوقت مردم ِ دوباره احیا شده ی این سرزمین مرده ، تک تک این آمران به معروف و ناهیان از منکر رو به سلابه میکشن بخاطر این نامردی ای که در حق خواهر و برادر خودشون میکنن ... و این یعنی از دست رفتن اونا ، اون یکیا و حتی اوووووووون یکیا ... اونایی که توی همین اصفهون بالاترین رای رو آرودن ولی ... ولی بعدش آب زاینده رودو دادن به شهرکرد !

آقا ، از وقتی که از گاوخونی برگشتم مدام ... مدام ، هی پشت سر هم دلم میگیره ... فکرشو نمیکردم که هنوز مردمی باشن توی این اقلیم که به زبون پهلوی با هم حرف بزنن ... توی گاوخونی بودن ! باورت میشه ؟ میدونستی ؟ مگه میشه ندونی آقا ؟ من که فکر میکنم یکی از دلایل خشک شدن زاینده رود همینه ... اونا نمیخوان مردم پهلوی زبون توی یه نقطه متمرکز باشن و در اثر خشکسالی مهاجرت کنن به شهرها ... البته کم هم موفق نبودن ... گاوخونی خالی شده از جمعیت و اونایی هم که موندن با کینه فریاد میزنن :‌ " زاینده رود رو کشتن " ولی ... ولی همچنان دست بر نمیدارن از زبون پهلوی ... پهلوی حرف میزنن با همدیگه ... دمشون گرم ،‌ ها ؟

دم شما هم گرم آقا ، ولی ... ولی من میگم بعضی چیزا رو حتی اگه بارون هم بباره نمیشه دوباره احیا کرد ... مثل بچه هایی که زنده زنده توی کلاس درس سوختن ... مثل زندانی ای که به دهنش جیش کردن ... مثل کاخ سنگی 2500 ساله ای که تیکه تیکه نابودش کردن ... مثل ترسی که بر اثر نداشتن امنیت تولید میشه ... مثل صورتی که بهش اسید پاشیده شده و مثل ریحانه ... ریحانه رو میشه احیا کرد آقا ؟

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 12:20 توسط ميثم|

چه حس بدی بود .

حتی دستهایم را هم نمیتوانستم بشویم .

با تمام وجود احساس نجس بودن میکردم .

با حس و حالی نابود و خراب رفتم سمت بیرون و جلوی درب خروجی یکی از دستهای نجسم را ، که فکر میکنم دست راستم بود ـ همان دستی که با آن شیلنگ را گرفته بودم ـ کردم توی جیب عقبم و پرسیدم : " چقدر باید بدم ؟ "

مردک پیر و ریشو سرش را آورد بالا و پرسید : " چی داشتی ؟ "

آهی کشیدم و نگاهی به انتهای سالن انداختم و با چشمهایی متفکر و تنگ شده ، به فاصله هایی کوتاه گفتم : " هفت هشت ده تایی رابطه و چند ده تایی هم سکس ... این آخرسریا هم فقط ریدم "

گفت : " میشه پونصد "

با حالتی تهاجمی گفتم :  " پونصد ؟! چرا انقد گرون ؟ قبلنا صدتومن یا نهایتا دویست تومن بود ... پونصد ؟! "

دسته ی پولای داخل دستش را مرتب کرد و گفت : " چک و چونه نزن ، این همه حال کردی ...  "

کیف جیبی ام را از جیب پشتم در آوردم و بعد از کمی وارسی آن یک اسکناس دویست تومانی از داخل آن بیرون کشیدم و با آهی بلند گفتم : " حال ؟ چه حالی ؟ کدوم حال ؟ حال کردن با صاحب شماره هایی که پشت این درای آهنی نوشته شده ؟ آه ... من انقدر بیشتر ندارم اما بنظر میرسه تو هم تمام سرمایه ات همین دستشوییه ... من بارها افسانه ی اون کسی که تمام سرمایه اش رو برای احداث دستشویی صرف میکنه و از این راه اموراتش رو میگذرونه ، شنیده بودم ، اما باور نمیکردم ... حالا میفهمم افسانه نبود . "

چیزی نگفت ... به پول هایش خیره شد و منتظر رفتنم شد ... جلوی در دلم آرام نگرفت و برگشتم و به طعنه گفتم : " ما که ریدیم تموم شد رفت ولی اینجا آبش قطعه برادر من . "

خندید ... خندید و اینبار سری به طرفم چرخاند و گفت : " به جهنم ... "

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 15:11 توسط ميثم|


مطالب پيشين
» موزیک وبلاگ جدید تقدیم به ارواح متلاطم
» خاطره ی یک روز خوشتیپ
» نامه ای به کبابی سر کوچه
» احیا شدن
» دستشویی عمومی
» خرچنگ های مردابی
» آرزو ، رویا ، افسانه
» راز
» عنوان داشت ولی بی ادعا بود
» I'm asking why