!!! خورشيد !!!

 از دوره ی راهنمایی تا همین حالا ، فرق کویر با بیابون این بود که کویر زیرش آب داره ولی بیابون نه ولی بازم با این حال ، دور از بچه ها ، یه کم اونورتر از جایی که بچه ها بزن و برقص میکنن یه آقا کوچولوی دیوونه توی تاریکی شبی که حتی نمیتونه دست و پاهاشو ببینه ، نشسته گریه میکنه که چی ؟ که میدونه که کویر هم آب نداره ! اونوقت باز صدای اون راهنمای محلی توی گوشش میپیچه که توی اتوبوس فریاد میزد : " زاینده رودو کشتن " راستی آیا واقعا کویر زیرش آب داره یا این آقاهه برای دلخوشی ما میگفت ؟ یا اینکه علم جغرافیا جوری تنظیم شده که دل مسافرای اصفهون نگیره ، دلشون از غصه نترکه و بتونن از سی و سه پلش سی و سه هزارتا لایک از فرندای فیسبوکشون بگیرن ، ها ؟ ولی آخه سی و سه پل بدون زاینده رود که سیو سه پل نیست ، هست ؟ مثل یه اصفهونی میمونه که لهجه شو ازش بگیرن و بهش بگن حالا حرف بزن ! چی میشه ؟ تا حالا فکرشو کردی آقا ؟ آقا با توام ، چرا زاینده رود خشک شد ؟

توی شهر اصفهون دیگه پرنده هم پر نمیزنه آقا ... البته اصلا ارتباطی به امر به معروفای اخیر نداره ، تموم این اصفهونیای خسیس دق کردن از بس که ذره ذره مالشونو بردن ، آب پنج هزار ساله ی کشاورزای زرتشتی اصفهون ... یعنی شما میگی اگه خسیس نبودن دق نمیکردن ؟ نه آقا ، ربطی به خساست نداره آقا ، مردم ارومیه هم همین روزا دق میکنن آقا !

راستی آقا ، خلیج فارس و مازندرون هم که رفت ، یعنی ما باید همه مون دق کنیم ؟ شما چقده دست و دلبازی آقا ، راستی میشه بجای تولد روزبروز این امامزاده ها ، یه دریاچه ی نو متولد بشه ؟ تولد نه ، فقط احیا بشه ... مثل ضریح حرم امام حسین که مردم دست و دلباز کشورمون تا خود مرز دنبالش دویدن یا حتی همین فریضه ی الهی امر به معروف و نهی از منکر که دوباره احیا شد ... میشه ریحانه رو هم دوباره احیا کرد ؟

قول میده که اینبار توی یک روز بد ، توی شرایط بدی قرار نگیره که نتونه حتی به یه آقا دکتر هم اعتماد کنه ... راستی چرا تا لحظه ی آخر راضی نشد بگه اون پزشک قصد تجاوز بهش رو نداشته تا خونواده ی اون پزشک از خونش بگذرن ؟ شرطشون این بود آخه آقا ... احیای دوباره ی آبروی از دست رفته ی خانوادگیشون !

میبینی آقا ، احیای دوباره ی هرچیزی با از دست رفتن یه چیز دیگه به دست میاد ... مثلا  احیای دوباره ی آبروی اون خانواده به قیمت از دست رفتن آبروی خانواده ی جباریه و احیای دوباره زاینده رود باعث زنده شدن مردم اصفهون میشه و زنده شدن اونا یعنی زنده شدن ایران ، چاکراه چهارم این کالبد قدیمی که مردمش چند ساله که فقط آآآآآه میکشن تا این پیرزن آلزایمری ِ خسته از چرخش تاریخ ، همچنان نفس بکشه ... اما احیای دوباره زاینده رود باعث از دست رفتن چه چیزی میشه آقا ؟ آقا اجازه من بگم ؟ زاینده رود اگه زنده بشه و توی شاهرگ اصلی کشور دوباره خون راه بیفته ، اونوقت ... اونوقت مردم ِ دوباره احیا شده ی این سرزمین مرده ، تک تک این آمران به معروف و ناهیان از منکر رو به سلابه میکشن بخاطر این نامردی ای که در حق خواهر و برادر خودشون میکنن ... و این یعنی از دست رفتن اونا ، اون یکیا و حتی اوووووووون یکیا ... اونایی که توی همین اصفهون بالاترین رای رو آرودن ولی ... ولی بعدش آب زاینده رودو دادن به شهرکرد !

آقا ، از وقتی که از گاوخونی برگشتم مدام ... مدام ، هی پشت سر هم دلم میگیره ... فکرشو نمیکردم که هنوز مردمی باشن توی این اقلیم که به زبون پهلوی با هم حرف بزنن ... توی گاوخونی بودن ! باورت میشه ؟ میدونستی ؟ مگه میشه ندونی آقا ؟ من که فکر میکنم یکی از دلایل خشک شدن زاینده رود همینه ... اونا نمیخوان مردم پهلوی زبون توی یه نقطه متمرکز باشن و در اثر خشکسالی مهاجرت کنن به شهرها ... البته کم هم موفق نبودن ... گاوخونی خالی شده از جمعیت و اونایی هم که موندن با کینه فریاد میزنن :‌ " زاینده رود رو کشتن " ولی ... ولی همچنان دست بر نمیدارن از زبون پهلوی ... پهلوی حرف میزنن با همدیگه ... دمشون گرم ،‌ ها ؟

دم شما هم گرم آقا ، ولی ... ولی من میگم بعضی چیزا رو حتی اگه بارون هم بباره نمیشه دوباره احیا کرد ... مثل بچه هایی که زنده زنده توی کلاس درس سوختن ... مثل زندانی ای که به دهنش جیش کردن ... مثل کاخ سنگی 2500 ساله ای که تیکه تیکه نابودش کردن ... مثل ترسی که بر اثر نداشتن امنیت تولید میشه ... مثل صورتی که بهش اسید پاشیده شده و مثل ریحانه ... ریحانه رو میشه احیا کرد آقا ؟

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 12:20 توسط ميثم|

چه حس بدی بود .

حتی دستهایم را هم نمیتوانستم بشویم .

با تمام وجود احساس نجس بودن میکردم .

با حس و حالی نابود و خراب رفتم سمت بیرون و جلوی درب خروجی یکی از دستهای نجسم را ، که فکر میکنم دست راستم بود ـ همان دستی که با آن شیلنگ را گرفته بودم ـ کردم توی جیب عقبم و پرسیدم : " چقدر باید بدم ؟ "

مردک پیر و ریشو سرش را آورد بالا و پرسید : " چی داشتی ؟ "

آهی کشیدم و نگاهی به انتهای سالن انداختم و با چشمهایی متفکر و تنگ شده ، به فاصله هایی کوتاه گفتم : " هفت هشت ده تایی رابطه و چند ده تایی هم سکس ... این آخرسریا هم فقط ریدم "

گفت : " میشه پونصد "

با حالتی تهاجمی گفتم :  " پونصد ؟! چرا انقد گرون ؟ قبلنا صدتومن یا نهایتا دویست تومن بود ... پونصد ؟! "

دسته ی پولای داخل دستش را مرتب کرد و گفت : " چک و چونه نزن ، این همه حال کردی ...  "

کیف جیبی ام را از جیب پشتم در آوردم و بعد از کمی وارسی آن یک اسکناس دویست تومانی از داخل آن بیرون کشیدم و با آهی بلند گفتم : " حال ؟ چه حالی ؟ کدوم حال ؟ حال کردن با صاحب شماره هایی که پشت این درای آهنی نوشته شده ؟ آه ... من انقدر بیشتر ندارم اما بنظر میرسه تو هم تمام سرمایه ات همین دستشوییه ... من بارها افسانه ی اون کسی که تمام سرمایه اش رو برای احداث دستشویی صرف میکنه و از این راه اموراتش رو میگذرونه ، شنیده بودم ، اما باور نمیکردم ... حالا میفهمم افسانه نبود . "

چیزی نگفت ... به پول هایش خیره شد و منتظر رفتنم شد ... جلوی در دلم آرام نگرفت و برگشتم و به طعنه گفتم : " ما که ریدیم تموم شد رفت ولی اینجا آبش قطعه برادر من . "

خندید ... خندید و اینبار سری به طرفم چرخاند و گفت : " به جهنم ... "

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 15:11 توسط ميثم|

داستانم رو اینبار ، هرگز نخواستم برای این جایگاه بنویسم ولی بعد از اتمامش ، وسوسه ی به اشتراک گذاریش با دوستانم دوباره به جونم افتاد و این شد که نوشته رو در قسمت ادامه ی مطلب و به صورت رمزدار قرار دادم تا عزیزانی که نمیخوان یک داستان مورد دار بخوانند ، هرگز به ادامه ی مطلب نرن ... پیشاپیش عذر میخوام اگر با پاراگراف ناخوشایندی روبرو میشید ، حقیقت "خودسانسوری" از نظر من ، از توهم "بی ادب" بودن هم بدتره .

امیدوارم "اینبار" اگر کسی داستان رو خوند حتما نظرش رو باهام "عمومی" در میان بذاره و سوالی اگر هست پرسیده بشه ... تشکر .

رمز ادامه ی مطلب : 3333


پ ن : مدتها بود که از خوندن یه وبلاگ انقدر لذت نبرده بودم .

بعدا نوشت : دوستان عزیزی که ایمیل دادن برای دریافت رمز ادامه ی مطلب ، اول عذرخواهی میکنم بابت اینکه اینجا پاسخ میدم چون متاسفانه دستیابی به یاهو چند وقتیه واقعا دشوار شده و دیگه اینکه ، رمز ادامه ی مطلب از همون اول در پایان عرایضم نوشته شده بود ولی خب دقت نکرده بودید ... الان فونتش رو درشت کردم .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 17:40 توسط ميثم|

من عرقم در اومده بود ... آره ، حسابی داغ کرده بودم ... دستامو تا اواسط ساعد میکردم توی کیسه و مشتمو پر میکردم از کارت و بعد با یه مشت محکم پرتشون میکردم رو هوا ... یه کیسه پر از کارتای فوتبالی قدیمی و جدید که با هزار دنگ و فنگ و بدبختی ، به زحمت از بچه های محله برده بودمشون ... بیشتر از دو هزار تا کارت ... دو هزار تا !!!

بچه ها ، جلوی در خونه مونو تبدیل به میدون جنگ کرده بودن و برای جمع کردن کارتایی که من با بدبختی تمام جمعشون کرده بودم و همه شون آرزوی داشتن چنین کلکسیونی رو داشتن ، تو سر و کله ی هم میزدن و از کالبد همدیگه میکشیدن بالا که کارت بیشتری جمع کنن ... دوتا کارتم دوتا کارت بود .

کارتا ... کارتای از جون عزیزتر من روی هوا میغلتیدن و همینطور غلت غلتان به سمت سر کوچه میرفتن ... باد اون طرفی میوزید .

باد اون طرفی میوزید و از همون طرفم بود که معشوق من میومد ... همون ساعت ، با همون لباس و با همون شکل راه رفتن ... همون طرز نگاه کردن ... همون سنگینی و نجابت و با همون مانتو و مقنعه ی سرمه ای و آبی رنگی که مخصوص دبیرستانی ها بود ، من اما هنوز ... هنوز راهنمایی بودم ... چقدر فرقه بین یک پسر سوم راهنمایی و یک دختر سوم دبیرستانی ؟ ما همون قدر از هم دور بودیم .

از دور به کار من ...

از دور هم نه میخندید ، نه نیشخند میزد و نه حتی یک لبخند کوتاه ! فقط نگاه میکرد ... نگاه ... شبیه به یه افسانه ی خوب !

من از روی پشت بوم فریاد میکشیدم : " بگیرید لعنتیا ... جمع کنید همه شو عوضیا ... همه شون مال شماها ... آره ، حال کنید واسه خودتون "

نمیدونم صدام بهشون میرسید یا نه ... خورشید اونوقت هنوز بدجوری وسط آسمون بود و ... و میخندید ... آره میخندید ، به تمام حماقتی که داشتم به خرج میدادم و همه بدون فکر کردن به دلیلش فقط جمع میکردن ... فقط ... !

کارتام انگار قرار نبود که تموم بشن ... مشت مشت پرپرشون میکردم رو هوا و انگار نه انگار ... هیچی انگار از تعداد اون لعنتیا کم نمیشد ... هرچی بیشتر به هوا میریختیمشون بیشتر میشدن انگار .

بابام از ته کوچه داشت میومد .

مثل همیشه دو تا کیسه ی بلند دستش بود که فقط چند سانتی متر ِ خیلی کم با زمین فاصله داشت و معلومم نشد هیچوقت که کیسه های بابا بلنده یا قد بابا کوتاه !

توی کیسه هاش همیشه گوشت بود .

همیشه وقتی میخواست بیاد خونه گوشت میخرید .

هر روز .

همیشه گوشت میخرید ... من از این رویه بیزار بودم و از پشت بوم داد میکشیدم : " منو واسه ی چی به این دنیا وارد کردی لعنتی ؟ " بابام صدامو نمیشنوید و از دور سرشو تکون میداد و میگفت : " نمیفهمم چی میگی پسرم ... نمیفهمم " بعد قرار بود با همون نفهمیش بره بشینه کنار مادرم و به تیکه پاره شدن گوشتا خیره بشه ... منتظر یه فرصت مردونه بود تا مادرم بگه : " آخ ، زورم نمیرسه ... بی زحمت بیا این تیکه رو برام خورد کن " بابام حسابی خوشحال میشد ... خواهرم اما نه !

خواهرم اصلا خوشحال نمیشد ... اون یه فمینیست تمام عیار بود .

اون اعتقاد داشت مادرم حتما میتونه گوشتا رو تنهایی خورد کنه ولی نمیکنه ... به اولین خواستگارش گفته بود : " اگه ما زنا بلد بودیم در ترشی و زیتونو باز کنیم ، تمام شما مردا تمام عمر فقط حسرت داشتن ماها رو میکشیدید . " من این جمله رو سالها بعد توی یه سریال تلویزیونی شنیدم ولی همون سالها بود که تمام اعتماد به نفسم رو از دست دادم و به این نتیجه رسیدم که : " هیچ دلیلی نداره که زنها مردها رو آدم حساب کنن " بخاطر همین تمام کارتامو از پشت بوم ریختم هوا .

 آره ... گناه دودمان من این بود که تمامشون با خدا دعوا داشتن ... پدربزرگ من با سر محکم میکوبید به مهر ... مادربزرگم محکم به سینه ی پدربزرگم ... بچه هاشون یه مشت یاغی تلخ ... همه شونو فرستادن به شهر ... من روی گاری مرد موز فروش داشتم به شیرموز فروشا فروخته میشدم وقتیکه قیمت یک دونه موز با قیمت یه بشکه نفت برابر بود و قیمت گوشت ، ارزون ِ ارزون ِ ارزون ... هم قیمت جنگ جهانی دوم .

پدرم منو گرون خرید ولی نیمه مو ریخت به سطل آشغال ... سینم حالا فقط یه قلب داره ، اونم تو نیمه ی چپ ... نیمه ی راستم اصلا متولد نشد یا اینکه شد و سوسکا  نصفه شب اومدن و ... خوردند و بردند ... من هیچ نمیدانم !

بله ، موضوع به آن زمانی برمیگردد که مادرم قصه ی خاله سوسکه میگفت و پدرم میان حزب الله و شاه ، درست و حسابی گیر کرده بود .

من هم گاه و بیگاه گیر میکنم میان این افکار سخت ، روزی که زنم با یک اسب سپید از پشت دهات کوره های زادگاه پدرم طلوع میکند ، من یک عاطفه ی خشک شده ام چسبیده به نام مردی که تمام هستی اش را از پشت بام خانه ی پدری اش ریخته است به هوا ... هوا .

آری ... پشت تمام عاطفه های دنیا یک دلزده گی بزرگ است ... پشت هر مرد موفقی یک زن بزرگ ... زن من میان عاطفه های بی پشت گم شده است ... خود من هم گم در میان آرزوهای بزرگ .

مادرم ادعا میکرد آرزو بر جوانان عیب نیست و این دقیقا همان موقعی بود که آروز با تمام جوانان کوچه ی ما سکس میکرد الا با من ... این دومین یا شاید هم سومین یا حتی چهارمین دوست دختر من بود ... اولی را خوب یادم هست ... افسانه بود ... رویا ... و یا شاید هم ... شاید هم هیچ اولی در کار نبود .

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 23:39 توسط ميثم|

مچ دستام توی دستاش بود ... در اتاقو باز کرد و دوباره یه نیگا به بیرون انداخت ... هیشکی حواسش به ما دو تا نبود ... دوباره در اتاقو بست و چند تا بالشتم گذاشت پشتش ... منو کشوند دنبال خودش و در کمد رو باز کرد ... بهم گفت :

-         چرا وایسادی ؟ بیا تو دیگه ... نترس ... نترس ...

آب دهنمو قورت دادم و گفتم :

-         آخه ...

-         آخه چی ؟ بیا ... بیا میخوام بهت یه رازو بگم .

رفتم تو و اون درو بست ... ما پشت لباسا قایم شدیم ولی دستامون تو دستای هم بود و همه جا تاریک تاریک ... اون گفت :

-         تو میترسی ؟

من صدامو یه کم کلفت تر کردم و گفتم :

-         من پسرم ... پسرا از این چیزا نمیترسن ...

خندید ، نه یعنی ذوق کرد ... آره ، حسابی ذوق کرد از اینکه من نمیترسم ... گفت :

-         میخوام بهت یه رازو بگم .

-         چه رازی ؟

دستمو فشار داد توی دستاش و خودشو بهم نزدیکتر کرد ... اومد کنارم ... شونه هاش خورد به شونه هام ... توی صورت من نفس میکشید ... گرمای نفساشو خوب حس میکردم ... اون چند تایی کنار صورتم نفس کشید و بعد آروم گونه مو بوسید ... من بلافاصله صورتمو برگردوندم سمتش و اونم بلافاصله پشت سرمو گرفت و محکم لباشو گذاشت روی لبام ... چقدر محکم لباشو روی لبام فشار میداد !

اولین راز ما این بود .

راز بعدی رو چهار پنج سال بعد بهم گفت ... موقعی که اون نه ده سالش شده بود و منم مثل همیشه یک سال از اون کوچیکتر !

پریا چشم گذاشته بود و من و اون و سعید و فاطمه و فربد قرار شد بریم قایم بشیم ... مچ دست من تو دستای اون بود ... اون میدوئید و منو همراه خودش میکشوند ... بهم میگفت :

-         بدو دیگه .. بدو ... الان شمردنش تموم میشه ...

فاطمه هم دنبال ما میومد ولی اون تا متوجه شد وایساد و با فاطمه دعوا کرد که بره یه جای دیگه قایم بشه ... منو با خودش برد ته یه خرابه ی بزرگ و پشت چند تا تانکر گازوئیل قایم شدیم ... یه کم با نگرانی به اطراف سر چرخوند و بعد اومد وایساد بالا سرم ... بهم گفت :

-         بلند شو ... بلند شو کارت دارم .

-         چیه  چیکار داری ؟ بیا بشین ، از زیر تانکر پاهامونو میبینه میفهمه ها .

-         نه پاشو ... پاشو یه دیقه میخوام بهت یه راز بگم .

-         راز ؟ چه رازی ؟

-         پاشو تا بهت بگم .

از جام بلند شدم و ایستادم روبروش ... اون خندید ، نه یعنی ذوق کرد ... آره ، حسابی ذوق کرد و رفت عقب ... چند قدم ازم فاصله گرفت و بهم گفت :

-         دستاتو باز کن .

-         ها ؟

-         میگم دستاتو باز کن یه دیقه ...

من دستامو باز کردم و با ابروهای توی هم رفته چشم دوختم بهش ... اون روسری آبیشو باز کرد و اونو انداخت روی دوشش ، دستی به موهاش کشید و اونا رو از هم باز کرد و چند تایی سر تکون داد و چشمهاشو بست ... چشمهاشو بست و بعد با قدمهایی که شبیه فیلم ِ آهسته شده ، بود ، دوید به سمت من و خودشو محکم و رها انداخت توی بغلم و چونه شو با ولع تمام ، در حالیکه بخوبی میتونستم صدای نفس های محکمشو بشنوم ، به شونه هام میمالید و زیر لب میگفت :

-         به تنم دست بکش حامد ... به تنم دست بکش ...

و من به تنش دست کشیدم ... به تمام کمرش و اون تمام تنشو به تمام تنم فشار میداد .

بعدا که از هم جدا شدیم اون گفت : " به کسی نگیا ... این راز باید بین خودم و خودت بمونه " من فقط نگاهش میکردم ... فقط نگاه .

راز بعدی رو چهار پنج سال بعد بهم گفت ... وقتی که اون یه دختر چهارده پونزده  ساله ی درشت و زیبا شده بود و من ... من یه پسر تازه تکلیف شده با یه صدای دورگه و صورتی پر از جوش ... اون فهمیده بود که نباید به سینه های یه پسر تازه تکلیف شده دست بزنه ولی میزد ... هر وقت که تنها میشدیم خودشو میزد به اون راه و مثلا تصادفی دستشو میزد به سینه هام و من دادم میرفت هوا و اون میگفت : " ای وای ببخشید ... حواسم نبود . " من زیاد سرش داد و بیداد نمیکردم آخه دوسش داشتم و اون از این اخلاق من گاهی سوء استفاده میکرد ... مثل اون شب که همه خواب بودن و اون پاورچین پاورچین خودشو رسوند به جایی که من خوابیده بودم و دستشو گذاشت روی سینه هام و من سه متر از جا پریدم ولی داد نزدم ... جلوی خودمو گرفتم ... اون گفت :

-         تو رو خدا ببخشید ... بخدا حواسم نبود ... اینبار راستی راستی حواسم نبود .

-         چیه ؟ چی میخوای ؟ چی شده ؟

-         من خواب بد دیدم حامد ... میترسم ... وای خدا ، خیلی بد بود .

-         چه خوابی ؟

-         نمیتونم تعریفش کنم ... خواب وحشتناکی بود ... وای حامد ...

شروع کرد به گریه کردن ... آروم آروم گریه میکرد و سرشو گذاشته بود روی سینم ... من با اینکه حسابی دردم گرفته بود ولی بلندش نکردم و گذاشتم حسابی گریه کنه ... اون اشکاشو پاک کرد و مچ دستمو گرفت و از جاش بلند شد ... من گفتم :

-         کجا ؟

اون با صدایی خفه گفت :

-         باید بیای پیش من بخوابی ... من تنهایی میترسم .

-         نه دیووونه ... تابلو میشه ... همه میفهمن آبرومون میره .

-         نه ، دم صبح میری ... پاشو دیگه تو رو خدا ... من دارم از ترس سکته میکنم .

یه کم با خودم فکر کردم و از جام بلند شدم و پاورچین پاورچین دنبالش راه افتادم ... مچ دستام توی دستاش بود و با ترس و دلهره به سمت اتاقش میرفتم ... در اتاقشو آروم باز کرد و منو فرستاد تو و بعدم خودش اومد ... درو بست و تکیه داد به در و چشماشو بست و چند تا نفس عمیق کشید ... من بهش نزدیک شدم و دستاشو گرفتم و گفتم :

-         چیزی نیست ... نترس ... من اینجام .

اون خودشو انداخت توی بغلم و شروع کرد به گریه کردن :

-         وای حامد ... حامد ... حامد ... اگه تو نبودی ... وای ...

من سر و صورتشو ناز کردم و موهاشو بوسیدم و حسابی دلداریش دادم ... اون سرشو گذاشت روی سینه ام و چشماشو بست ... خندید ، نه یعنی ذوق کرد ... آره ، حسابی ذوق کرد و کم کم آروم گرفت و تمام فضای بینمون رو سکوت گرفت تا اینکه ...

تا اینکه اون دست انداخت به رکابیم و یقه ی لباسمو یه کم کشید به سمت پایین و شروع کرد به بوسید تنم ... من تمام موهای تنم سیخ شده بود و حسابی دست و پامو گم کرده بودم ... بعد از اون اتفاقی که توی ده سالگی ها و پشت اون تانکر بین ما افتاد ، دیگه هیچ تماس خارج از عرفی بین ما وجود نداشت و من فکر میکردم اون همه چیزو فراموش کرده اما ...

آه خدای من ... تا اومدم به خودم بجنبم دیدم بالاتنه مو لخت کرده و با چشمای بسته و با ولع تمام افتاده به جونم ... من تمام اراده و کنترل خودمو از دست داده بودم ... منم چشمامو بستم و تن به راز جدید اون سپردم و فرداش که قایمکی از اون اتاق در اومدم سعی کردم فراموش کنم که چه اتفاقی بین ما افتاده ... بعد از اون ماجرا دیگه کمتر توی چشمای هم نگاه کردیم و هر دومون از این موضوع فراری بودیم تا اینکه ...

تا اینکه چهار سال بعد دوباره با هم توی همون اتاق تنها شدیم و اونجا بود که باز مجبور شدیم بعد از گذشت چندین سال به چشمای هم نگاه کنیم ... من خندیدم و گفتم:

-         چرا منو خواستی بیام اینجا ؟ باید با خواستگارت اینجا حرف بزنی نه من ...

-         اول باید با تو حرف بزنم حامد .

-         در چه مورد ؟

-    اولش که شنیدم خواستگار دارم زودی بر حسب غریزه خندیدم و ذوق کردم ولی بلافاصله به تو نگاه کردم و دیدم تو هم داری میخندی ... با خودم گفتم لابد توی تنهاییش غصه میخوره ... بعد که فهمیدم خواستگارم دوست جنابعالیه ... آة ... با خودم گفتم لابد میخواد طبیعی باشه و زیر زیرکی به همش بزنه ... گفتم شاید تو هم توی عمل انجام شده قرار گرفتی و دوستت زودتر از اون که فکرشو بکنی قضیه رو به خواستگاری و خانواده ها کشونده و کنترل از دستت خارج شده ... بعدا دیدم همش تو اونو تایید میکنی و میگی خیلی پسر آقاییه و ... ، من مدام منتظر حرکتی از طرف تو بودم که این قضیه به هم بخوره ولی حالا ... حالا اون شازده پسر نشسته اون بیرون و منتظر جوابه ... نمیدونم توی کله ی تو چی میگذره و کشوندمت اینجا که ازت همینو بپرسم ... داری چی کار میکنی داداشی ؟

-    چیکار باید بکنم هانیه ؟ تو داری از چی حرف میزنی ؟ خب واست خواستگار اومده منم خب پسره رو میشناسم و تاییدش کردم ... منتظر چی چی هستی ؟

اون چند تا نفس عمیق کشید و سرشو به علامت تایید تکون داد و گفت :

-         پس حسابی خودتو زدی به اون راه ... ها ؟

-         کدوم راه ؟

-    پس بذار یه رازی رو بهت بگم داداش کوچولوی خودم ... یه راز که هیچ خواهری به برادرش اونو نمیگه ولی حساب من و تو جداست ... من و تو از همون اولم با برادر و خواهرای دیگه فرق داشتیم ، البته اگه نخوای انکار کنی این قضیه رو ... من باکره نیستم داداشی ... من یه زنم ... یه زن ... چیزی که فکر میکنم تو هم اینو بدونی ولی اصلا متوجه نمیشم که چرا راضی شدی خواستگار بیاد برام ... نکنه با خودت میگی بذار سر پسره گول بمالیم و ... نکنه فارموش کردی که اون سال ...

-         ساکت شو هانیه ... ساکت شو ... بسه ... بسه ...

سرمو گرفتم توی دستم و خم شدم به سمت زمین ... سرم داشت منفجر میشد ، داشت میترکید ... اصلا تمام تنم داشت منفجر میشد ... دو زانو نشستم روی زمین و شقیقه هامو بین دستام فشار دادم و زیر لب اسمشو صدا میزدم :

-         هانیه ... هانیه ... هانیه ...

اون دست انداخت زیر بغلم و بزرو منو از روی زمین بلند کرد ... از چشام اشک فواره میزد و سپیدی چشمم قرمز شده بود ... یه کم به چشمای خیسم نگاه کرد و بعد آروم چشمامو بوسید و سرمو گرفت توی بغلش و خندید ، نه یعنی ذوق کرد ... آره ، حسابی ذوق کرد ... هنوز هم با ولع تمام به تنم دست میکشید  .

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 18:21 توسط ميثم|


مطالب پيشين
» احیا شدن
» دستشویی عمومی
» خرچنگ های مردابی
» آرزو ، رویا ، افسانه
» راز
» عنوان داشت ولی بی ادعا بود
» I'm asking why
» ساعت فراموشي
» تظاهر
» لذت مسموم