!!! خورشيد !!!

به س . س :

اتفاقا یکبار توی یه روز نیمه خیس بردنمون پای یه تپه و گفتن : " سینه خیز "

من و حامد و دو تای دیگه با هم افتادیم ... اون دوتای دیگه زیاد مهم نیستن سعید ، مهم حامده که اگه نباشه من نمازمو نمیخونم ... ایناهاش ببین :

" اگر نباشی من نمازم را نمیخوانم "

این جمله رو هفته ی دوم توی حسینیه ی پادگان نوشتم ، وقتی که حامد بدجوری مریض بود و قایمکی روی تختش خوابیده بود و من مجبور شدم تنهایی برم حسینیه ... نمازمو نخوندم ، باورت میشه ؟ نمازمو نخوندم !

اتفاقا بعد همین سینه خیزه بود که حامد مریض شد ... من و حامد و دوتای دیگه رو بردن پای تپه و گفتن : " سینه خیز " ... سوت زدن ، شیرجه زدیم ، مثلا ... بعد خزیدیم ، مثلا ... سه چهار بار با ممه هامون رفتیم جلو و بعد دوباره سوت زدن که یعنی بلند شید بدوئید ... دوئیدیم ... دوباره سوت زدن ، ما شیرجه زدیم ... حامد میخندید و میگفت : " چی میکنی ؟ " این چی میکنی قضیه داره ... یکی از سوتی های سرگروهبان اسماعیلیه ... از سرگروهبان اسماعیلی همینو بهت بگم که وقتی کلاه میذاره سرش ، جای کاسه ی کلاه پوچه ... یعنی اگه انگشت بزنی کاسه ی کلاهش میره تو ... نمیدونم چرا ... کله ش معمولیه ها ولی ... کلا موجود عجیبی بود ، خدا رحمتش کنه ... اومد حلالیت گرفت ... منم همینطور ، ازش حلالیت گرفتم ... اما بیچاره حامد که همینجور حروم موند !

گفتم : " چه کیفی میده حامد " اون گفت : " وسایلتو جمع کن از اینجا برو " سرگروهبان محمدی دوباره سوت زد ... ما مثل فنر از جا پریدیم و دوئیدیم ... محمدی با من و حامد خیلی جور بود ... پا نمیذاشت وسط کمرمون که سینه خیزمونو درست بریم ... میدونست از همه پیرترم ، مراعات حالمو میکرد ... تقلبامونو زیر سیبیلی رد میکرد ... عوضش منم هی به چشماش نیگا میکردم و آه میکشیدم ... روش نمیشد بهم فرمون بده !

دو سه متر جلوتر دوباره ولو شدیم روی خاک ... در جواب جمله ی حامد که با لهجه ی سرگروهبان اسماعیلی گفت : " وسایلتو جمع کن از اینجا برو " ، شبیه فردین لعنتی جواب دادم : " نمیرم ... نمیخوام برم " هردومون خندیدیم ... سرگروهبان محمدی سوت زد ... ما دیگه نا نداشتیم ... آب دماغ حامد راه افتاده بود و دستمالم نمداشتیم ... با دستش میگرفت میمالید به اینور اونور ... چیکار میخحواست بکنه ؟ نه جان من ، چیکار میخواست بکنه ؟ تا بحال بهش فکر کردی ؟ من خودم روزای اول که آب دماغ بچه ها راه افتاده بود به خودم میگفتم من اینجا چیکار میکنم ؟ رفتم به محمدی گفتم : " من میخوام از اینجا فرار کنم ... " چند روز بعد آب دماغ خودمم راه افتاد ... هیشکی دستمال نداشت ... من میکشیدم بالا و قورت میدادم ، بقیه میمالیدن به اینور اونور ... کدومش بهتره ؟

محمدی گفت : " فرار کنی میبرنت زندان " من گفتم : " جای من اینجا نیست " روز دوم بود ... هوا سرد سرد ... غربت کل پادگانو گرفته بود ، همه بغض داشتن الا فردین ... چشم امیدشون به من پیرمرد بود که از همه شون بزرگتر بودم اما ... حواسشون نبود که دردام هم دردای بزرگتری بودن ... یه پیرمرد قوزی که حالا بعد از کلی زندگی کردن و اخراج شدن از اینور و اونور ، کلی دب دبه و کب کبه و کلی منم منم ، حالا با کف درجه قاطی یه عده دهه هفتادی شده که وقتی موقع طلوع خورشید براشون میخونم : " خورشید خانوم آفتاب کن ، شبو اسیر خواب کن ، مجمر نورو بردار ، یخ زمینو آب کن " سرباز ِ بغل دستیش توی صف میزنه به شونش و میگه : " دادا این چیزشعرا چیه میخونی ؟ " اونوقت توی آسایشگاه دور همدیگه جمع میشن و بحث بحث اینه که بچه های مجیدیه امیر تتلو رو زدن و هیچکس از همشون شاخ تره !

سر سوت آخر ، بالای تپه که رسیدیم محمدی پشیمون شد ، سوت آخرو نزد که دوباره بیفتیم روی خاک ... بهمون آوانس داد و فریاد کشید بدوئید برید پایین ... ما دوئیدیم ، فریاد کشید : " با ضرب پا " حامد با خنده گفت : " روی تپه ضرب پا ؟ " محمدی دوباره بهمون هیچی نگفت ... خجالت میکشید از سن و سالم ... یک سال ازم کوچیکتر بود !

پایین تپه ولو شدیم روی زمین و مثل سگ ولگرد داستان صادق هدایت لح لح زدیم و فردین اومد بالاسرمون گفت : " ای لاشیا ... مثلا سینه خیز رفتین ، ها ؟ " فردین تنها کسیه که رعایت سن و سالمو نمیکنه ... خودش هیجده سالشه ... هشت سال ازم کوچیکتره ... شایدم نه سال ، نمیدونم اما ... اما خیلی ... خیلی ... اجازه بده بهش بگم جن توله ... خیلی جن تولست ... کل پادگان شناختنش فلان فلان شده رو ... تمام کادریا کم آوردن جلوش ... دیگه روزای آخر تنبیهشم نمیکردن ... توی دسشویی سیگار کشیده بود منتها زیر بار نمیرفت و بقول خودش گردن نمیگرفت ... بردنش بازرسی چهارصد و سه تا بشین پاشو بهش دادن بازم گردن نگرفت ... آخر استواره کم آورده بود و به منشی گفته بود بردار این دیوثو از جلو چشم من بردار ببر ... جالبش اینجا بوده که از استوار خواسته بوده سوت بزنه تا بشین پاشو رفتنش خراب نشه ... دهن استوار کف کرده بوده ... چایی خواسته بوده ... بعد دیگه ساعت چهار شده بوده میخواسته بره خونه ... صبح ازش سیگار گرفتن !

اونوقت این فردین جن توله که رعایت سن و سال منو نمیکنه ، هم تختی منه ... اولش هم تختیم غایب بود ... از همون اول نیومده بود ... فردین اونور آسایشگاه بود ... اون کنج ، ته آسایشگاه ... بعد از یک هفته تبعیدش کردن زیر من ... میخواستن در دسترس باشه ... جن توله هرشب موقع خواب تا موقعی که صدای من در نمیومد از اون بالا ، نمیخوابید ... هی تلمبه میزد به کالبد خیالی دختر همسایه شون ... میگفت سوژه ی خودارضایی هاشه ... تمام آرزوش این بود که کار اون لعنتیو بسازه ... یکبارم توی عمرش سکس کرده بود ... چهل و هفت هزار و پونصد تومنم پول داده بود ... طرف گفته بوده کل جیباتو بریز بیرون ، اینم ریخته بود ... بعد پول برگشت به خونشونم نداشته ، طرف خودش با ماشینش رسونده بودش ... کل فرایند ارضا شدنشنم به گفته ی خودش سی ثانیه طول کشیده بود ولی این سی ثانیه رو سی دقیقه طول کشید تا تعریف کنه ... حالا این آدم هم تختی من بود توی این مدت ولی ... ولی روز تقسیم شدنمون دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که یه وقت نبرنش یه جای دیگه ... واقعا دلهره داشتم ... سیزده نفر ازمون جدا شدن ... هشت نفرمونم خر کردن و داوطلبانه فرستادن سمنان ، من و حامد موندیم با فردین ... میگفت : " ای لاشیا ... مثلا سینه خیز رفتین ، ها ؟ " من و حامد خندیدیم ... بچه های تهران میگفتن : " خجالت بکش ، جای باباته " اون میخندید و با بیضه هاش بازی میکرد ... اون و هادی و ده دوازده تای دیگه از قم اومده بودن ... هادی خوندن و نوشتن بلد نبود ... هه هه ، توی آسایشگاهی که تو بودی هم کسی بود که خوندن و نوشتن بلد نباشه ؟ هیچوقت آرزو کردی توی آسایشگاه سربازای صفر باشی ؟ مخصوصا سربازایی که خوندن و نوشتن بلد نیستن ؟ سی و پنج تا بچه تهران با پونزده تا قمی که قمیاش همه زیر دیپلم بودن و تهرانیاش همه دانشجوهای انصرافی ... عجب تقسیم دقیقی ... اونوقت این قمیا هی سوتی میدادن و ماها هی تنبیه میشدیم ... البته یه وقتایی فرمانده ها هم کم میاوردن جلوشون ... یا به خنده میفتادن یا به گریه ... توی حیاط زیر آفتاب بهمون گفتن کلاهتونو بذار سمت راستتون اونوقت یکی از این همشهریای فردین برداشت نقاب کلاهشو برگردوند سمت راست ... یهو دیدیم محمدی ماتش برد ... با همون حالت بهت زده گی بهش اشاره کرد گفت پاشو ... اون بلند شد و محمدی گفت : " حالا کلاهتو بذار سمت چپت ببینم ... " اونوقت فکر میکنی اون لعنتی چه کار کرد ؟ نقاب کلاهشو برگردوند سمت چپ ... بعد محمدی گفت : " کلاهتو عقبگرد کن ببینم ... " اون در عین ناباوری نقاب کلاهشو یکبار از سمت چپ صد و هشتاد درجه چرخوند و خیلی جدی به افق روبرو چشم دوخت ... بچه ها داشتن منفجر مشیدن ... محمدی گفت : " اجازه دارید بمیرید از خنده " و اونجا بود که خودشم مرد از خنده !

بعله ... اینجاست که میگن درس و دانشگاه به هیچ دردی نمیخوره ... اگر کلم بوی قرمه سبزی نمیداد و دانشگاهو تموم میکردم و میرفتم توی آسایشگاه افسرا ، به نظرت با چنین موجوداتی آشنا میشدم ؟ موجوداتی که روزای اول و دوم به ارزش وجودیشون پی نبرده بودم ولی حالا ... حالا دلهره ی از دست دادن تک تکشون ، شده تنها دلهره ی زندگیم ... همین جمله رو به حامد گفتم ، روی خاک پایین تپه ... وقتی که داشتیم دوتایی استراحت میکردیم ... اونم تایید کرد و گفت : " باید ... باید لذت ببری " یهو یکی از اونور گفت : " برپا " دهنمون سرویس شد تا از رو خاک بلند شدیم ... دیدیم سرکار استوار داره میاد سمتمون ... یه کم خبردار شدیم تا رسید ... بعد از بین صفا رد شد و رسید به صف ما و پرسید : " کیا سری آخر سینه خیز رفتن ؟ " من و حامد و دوتای دیگه دستمونو بردیم بالا ... سرکار استوار گفت بیاید بیرون ... رفتیم بیرون ... سرکار استوار گفت : " من از اون دور دیدیم چجور سینه خیز رفتید ... مگه اینجا خونه ی خالست ؟ برید پای تپه ، سوت که زدم شیرجه میزنید روی خاک ... وای به حالتون اگه ... " من و حامد به هم نگاه کردیم و بی هوا نیشمون باز شد ... سرکار سوت زد و ما دوئیدیم سمت تپه ... سوت دومو زد و ما شیرجه زدیم ... حامد گفت : " چی میکنی ؟ " من در حالیکه مثل همون شخصیت داستان صادق هدایت نفس نفس میزدم و با صدایی نیمه بلند سینه خیز کنان میخوندم : " نداری ، خبر ز حال من نداری ... که دل به جاده میسپاری ... سحر ندارد این شب تار ... مرا به خاطرت نگه دار ... مرا به خاطرت نگه دار "

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:41 توسط ميثم|

آدمی همیشه از بابت اینکه ، بدبختی هاش به قواره ی طاقتش نمیخورند ، رنج میکشد ... یک نفر بخاطر اینکه کوچک است قواره اش ، و دیگری از این لحاظ که گشاد است و عمیق ، کاسه ی صبوری اش و من از دسته ی دومم ... رنج کمی نیست .

به زندگی کوتاهم که نگاه میکنم میبینم ، به اندازه ی یک مرد درست و حسابی ، حسابی بلا سرم آمده است اما ... سیگار که میکشم و داریوش هم که میخواند ، دارم به این فکر میکنم که مثلا پانزده سال پیش ، چه زجری کشیدند مردم بیچاره ی استرالیا وقتیکه عزیزی خداداد ، تمام آرزوهای فوتبالی شان را به باد داد ... آخر میدانی ، آن سال استرالیا حتما تا مرحله ی نیمه  پایانی جام جهانی پیش میرفت ، اگر خدای ایرانی ها نشمین گاه مارک بوسنیچشان را به چمن نمیدوخت ، در آن لحظه ی بی حساب و کتاب ... آری ، کام های سیگارم هیچ ربطی به بدبختی هایم ندارند .

اتفاقا همین چند وقت پیش هوس کردم این هوس مسخره را ترک کنم و هوای پاک بیاندازم توی ریه هایم ولی ...

ولی آدمیست و همین اما و ولی ها ... عادت ندارم به وسوسه هایم نه بگویم ولی ... وسوسه ی اصلی کدام است ؟ وسوسه ی کشیدن یا وسوسه ی نکشیدن ؟ دیگر دارم به مرحله ی " لایک " میرسم عزیزان ... آنجایی که دیگر هیچ کامنتی در مورد خودم و اخلاقیاتم ندارم و هرچه از خودم پیش روی چشمانم قرار گرفت را لایک میکنم ... این هم خودش بدبختی بزرگیست .

اتفاقا همین چند وقت پیش که شهوت نکشیدن افتاد به تن رنج کشیده ام ، زد و روح خنده دارم افتاد توی نسل جدید مجازی جات های بی پدر و مادر ... وقتی میگویم بی پدر و مادر یعنی نمیخواهم بگویم بی در و پیکر اما ... انصافا عجب که بی در و پیکرند این نسل جدیدی ها .

رفتم و یک گوشی نسل جدید خریدم و یورتمه کنان خودم را تالاپی انداختم وسط همان دورانی که اصحاب کهف در آن از خواب پریده بودند ... لاین ، وابیر ، اینستاگرام و ... و همین ! بی پدر و مادرها دمار از روزگار حیرتم در اوردند ... عجب پفیوزهایی شده اند لطیفه سازهای نسل جدید ... یاد حرف معلم هندسه مان افتادم : " شماها شلوغ بودید ولی بی معرفت نه ... شاگردانی که حالا دارم بی معرفتند ... بی معرفت " بی معرفتها به ناموس شهدا هم رحم نمیکنند برای خندیدن ... بی معرفتها !

بی معرفتها ، سرگرمی شان شده است شوخی با ممه ی دخترها و کف دستی پسرها ... لامپ صد و اسپره ی گاز فندک ... جالب اینکه دخترها هم میگویند .

بگویند ... بگذار بگویند ... این نوار میچرخد ... ما برای عهد نوار کاستهای دو لبه ایم ... صبرمان زیاد است ، این روزها باید که بگذرند ، میدانم ولی ... گاهی با خودم فکر میکنم چه کیفی میکردند اگر یکی از آنها با همان قواره ی طاقت کوتاهشان ، بلندی یکی از دردهایم را به تن میکردند و سیگار میکشیدند ... ما که هیچ نمیفهمیم ... صیقل خورده است دیواره های واژن خنده دارمان !

آنوقت ، همین مدرن دختران و فشن پسرهای گوشی به دست ، گاهی آنچنان لذت میبرند از درد عشقی که میکشند و مپرس ، که یکهو بی خبر از گروه لفت میدهند و میروند به ناکجاآباد ... توی پروفایلشان هم میزنند : " من به حسود بودنم افتخار میکنم " و بعد ... یک مدتی هیچ خبری از آنها نیست ... گوشی شان را میگذارند کنار جاسیگاری و خیره میشوند به افق ... آه ، آرمین توو ای اف ام ... صدامو داری ؟

 آنها خدادادی تنگ هستند و ما ... ما گشادهای بدبخت ، مجبوریم یک وقتهایی دمر بخوابیم و پاهایمان را به هم چفت کنیم تا یک اصطکاکی ایجاد شود ... با کمتر از " زوال مطلق " ، گهمان بیرون نمیزند !

من هم همین روزها گندش را در می آورم ... هنوز تا نقطه ی صفر تهوع ، کمی وقت باقی مانده است ... گفتم که ، ما نوار کاستی های پاره پاره ای که یک ورمان را داریوش نموده و یک ور دیگرمان را هم شجریان ، طول میکشد تا به استفراغ بیفتیم اما میفتیم و بالاخره یک روز لفت میدهیم ، مگر اینکه بخواهیم ادای تنگها را در بیاوریم .

آنوقت دوباره حتما به همین مکان خشک و تاریک و بدون عکس و با خانواده بر خواهیم گشت و از هم میپرسیم : " واقعا نویسنده ی این نوشته ها خودتون هستید ؟ وای خدا ... "

شاید هم کمی تنگ شده باشیم و یا نه ، بخواهیم ادای تنگها را در بیاوریم و بگویم :

" hi , asl plz  "

.

.

.

ای تف تو روحت ، عسل جان !

×           ×          ×

 

عسل جان ، متن همین یک خط پیش به پایان رسیده ولی من همچنان دلم میخواهد بنویسم ... عسل جان .

عسل جان ، بار اولی که یک نفر توی چت روم به من گفت : " asl plz " ، تا سه روز معطل این فکر بودم که چگونه میشود تو را از طریق چت ، به جنس مخالف آنسوی دستگاه ها داد ... شیرینی را شب زفاف ، به وقت دریده شدن بکارت به حلقوم طرف میکردند که فشارش نیفتد عسل جان ... آیا شب زفافی در میان است بانو ؟

 

" hi , asl plz "

 

سلام ، عسل لطفا !

 عَسَل هم نه ، عَسل !

خب من ناپخته ی تازه شاش کف کرده خیال میکردم که چون پیلیز را مخفف کرده ، محبت کرده و یک عدد فتحه هم از روی سین برداشته و از هوش سرشار ما خیالش جمع بوده ... پرسیدم : " عسل ؟ " ... من همیشه فارسی تایپ میکردم .

گفت : " یس "

گفتم : " ببخشید میشه کمی منو راهنمایی کنید ؟ "

نوشت ... فقط همین را نوشت : " خف بابا " و رفت ... دیگر هم باز نیامد و میدانم ، برگشت گوشه ی همان خیابان چت رومی که سوارش کردم .

چند روز بعد از یکی از دوست های تنگم پرسیدم : " عسل چیه توی چت ؟ "

شانس آوردم که در گفتار ، املای کلمات معلوم نیستند وگرنه یک دل سیر هم به عین و سینم میخندید ... اما یک مقداری به فتحه ی روی سینم خندید و دست برداشت و گفت :

" اصَل نه احمق جان ... اصل "

" ها ؟!!! "

بقول لطیفه سازهای تنگ : من ... دوستم ... عسل ... هاشمی رفسنجانی ... حسینی بای ... واحد مرکزی خبر ... !

شروع کرد به توضیح دادن که "ای" فلانه و "اس" فلانه و "ال" هم فلان تر ... همان شب رفتم توی چت روم و شروع کردم به عربده کشی که : " آهای نفس کش ... ای اس ال پیلیز ! " همه ریختند سرم که بچه ی تهرانم ... ای تف تو روحت عسل جان !

آنوقت همین چند روز پیش یک نفر توی لاین آمد و بی مقدمه گفت :

slm misam , khobi

نه علامت سوالی ، نه کشکی ، نه دوغی ...

گفتم : " سلام ، ممنون ... شما ؟ "

هرچه زیر و رویش کردم نشناختم ، گفت : " 24 , Ardebil "

باز هم بقول لطیفه سازهای تنگ عزیزمان : " من و فلان و فلان و فلان و ... با کلی آیکن مختلف "

داشتم دمار از حیرتم در می آوردم که پشت بندش نوشت : " asl plz "

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم ... دوان دوان مثل فشنگ دویدم سمت ظرفشویی و جایتان خالی ... هووووووع ‍! به گمانم ریخته بودند تو و متوجه نشده بودم ... من هزار شکم حامله ام این روزها !

 

 

×           ×          ×

 

متن دوباره تمام شده همین یک خط پیش اما من هنوز حرام زاده ام را به دنیا نیاورده ام ... نتیجه ی ور رفتن های این مدتم را با آلتهای درشت و خوب  وایبری شکل و ایستایی مرام و لاینی صفت .

نت همراهم را که روشن میکنم ، پدرسوخته ها مثل چی ، میپاشند روی صورت سر و سینه و باسن آدم که انگار پولش را داده اند !

رهایم کنید بی انصافها ... رحم کنید ... من فقط یک کم میخارم ... پشت و رویمان را به توحید رساندید ... من دارم به معاد هم ایمان می آورم ... یک کم نبوت باز باشید ، بیکارها ... زرتی یقه ی ادم را میگیرند ، آه خدای من ... دلم میگیرد ... دلم میگیرد از اینکه کامنتهای نوشته های خورشید و کافه را هم ، توی پی وی  به آدم میدهند ... من آخرهایم است .

نوشته شده در جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:46 توسط ميثم|

وقت ، وقت رفتن نبود بانو

چراغ چشمهایم را ببین

هنوز قرمز است ، سپیدی اش بانو

 

آن قدَر دلم گرفت از رفتنت بانو

که فکر میکنم نگاهت یک دسیسه بود

ولی ، امیدم جریمه ات کنند و برگردی

این روزها جریمه سنگین میکنند بانو

 

از چراغ سرخ چشمهایم ، گریزی نخواهد بود

این چشمها را فراموش نمیتوانی کرد بانو

این چهارراه را هم که بپیچانی

چهارراه بعدی یقه ات دست اوست بانو

 

گاه و بیگاه ، خنده ام میگیرد از این روزگار

رانندگی را ، تو از من آموختی ، هی روزگار

حالا ببین چگونه دست به جیبم و بی تو

کوچه ها را پیاده گز میکنم بانو

 

من شاعر نبودم و شعر هم نمیگویم

این واژه ها هم بیهوده عمودی اند بانو

مثل تو که هیچوقت ندانستم و نمیدانم

بوده ای بانو ، که رفته باشی حالا ؟

 


 

پ . ن : موزیک وبلاگ آهنگ پیش درآمد از علی عظیمی :

که من باد میشم میرم تو موهات ... حرف میشم میرم تو گوشات ... فکر میشم میرم تو کلت !

 

نوشته شده در سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ساعت 14:27 توسط ميثم|

در روایات معتبر داریم اگر کسی آهنگ عربی بشنود و به جنبش نیفتد کافر است ...

.

.

.

حالا خود دانید .

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:4 توسط ميثم

از کنار هم که رد شدیم ، یک لحظه نگاه هایمان به هم گره خورد ... در عرض چیزی کمتر از یک نگاه همدیگر را شناختیم و پلک زدیم ... دو قدم آنورتر همزمان برگشتیم و دوباره به هم نگاه کردیم ... او کاملا برگشته بود و عقب عقب راه میرفت و من نصفه و نیمه ... لبخندی زدم و برگشتم به روبرو ... میترسیدم با آن کیسه های میوه اش بخورد زمین !

تا یک خیابان آنورتر هر چند ثانیه یکبار به پشت نگاه میکردم و میترسیدم سر و کله اش پیدا شود ... کم و بیش از احوالاتش با خبر بودم ، میدانستم اینجور مواقع برمیگردد و راهش را دور میکند و عاقبت به یک بهانه ای چیزی خودش را می اندازد روبروی هیکل آدم ... دفعه ی پیش کامپیوترش خراب شده بود !

بی مقدمه آمد جلو و گفت : " بلدی کامپیوتر درست کنی ؟ "

من داشتم به تیتر روزنامه ها نگاه میکردم .

سرم را آوردم بالا و گفتم : " بله ؟ "

جمله اش را دوباره تکرار کرد ... من کمی با ابروهای توی هم رفته به چشم ها و عینکش نگاه کردم و سرم را به علامت جواب مثبت تکان دادم ... پرسید : " وقت داری ؟ " کمی غافلگیر شده بودم ... گفتم : " بله " ... گفت : " میای بریم خونم درستش کنی ؟ کسی نیست . " من کمی به سر تا پایش نگاه کردم و گوشی همراهم را از توی جیبم بیرون کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم ... برای چه کاری آمده بودم بیرون ؟ یادم رفته بود ... شانه ای بالا انداختم و گفتم : " بریم " و رفتیم .

با فاصله ی یکی دو متری جلوتر از من راه میرفت و هرچند دقیقه یکبار تاکید میکرد که کسی خانه اش نیست ... من پرسیدم : " چشه کامپیوترتون ؟ " بدون اینکه نگاهی به من بکند گفت : " خرابه ، نمیدونم ... اصلا روشن نمیشه ... حالا خودت میای میبینی ... چه عطری استفاده کردی ؟ " ... با خنده گفتم : " کاپیتان بلک " گفت : " محشره " ... گفتم : " ممنون " ... گفت : " کراوات و پلیورتم به هم میان ... " باز تشکر کردم ... گفت : " کلا خوشتیپی " چیزی جوابش را ندادم .

از چند تایی از هزاران میدان نارمک گذشتیم و توی یکی از کوچه بن بست های اطراف میدان شصت و چندم که نخواستم به خاطرش بسپرم ، روبروی هم ایستادیم و او گفت : " اون خونه ی منه ... اول من میرم بالا ، آیفونو برات میزنم ، بعد تو بیا بالا ... این همسایه های ما خیلی فضولن ... نمیخوام ببینن تو رو ! " آهی کشیدم و گفتم : " باشه " چند قدم جلوتر برگشت و یکی دو قدم عقب عقب راه رفت و لبخندی زد و گفت : " ببخشیدا ... " منم خندیدم و گفتم : " اشکال نداره " و برگشت و رفت ... کمی با قر .

به خانه اش که داخل شدم اصرار زیادی داشت بر اینکه حسابی باید راحت باشم ... من مستقیم رفتم توی اتاق خواب و افتادم به جان کامپیوتر ... او از توی آشپزخانه با حالت خاصی گفت : " چای ، قهوه یا شربت ؟ " من از زیر میز کامپیوتر فریاد کشیدم : " پیچ گوشتی لطفا " دوباره سوالش را تکرار کرد ... گفتم : " یک لیوان آب فقط " چند دقیقه بعد با ظاهری عجیب بالای سرم حاضر شد .

دست راستش را زده بود به کمرش و از بالای عینک با لبخندی ملیح به چشم هایم نگاه میکرد ... غیر از لباس زیر هیچ چیز دیگری توی تنش نبود ... من آب دهانم را قورت دادم و گفتم : " این کامپیوتر درسته ، هیچ مشکلی نداره ... شما دکمه ی پاور پشت کیس رو اشتباها روی خاموش گذاشته بودید . " با خنده گفت : " ئه ... واقعا ؟ " من سرم را برگرداندم سمت کامپیوتر و دوباره نگاهی به پشتش انداختم و گفتم : " چیزیش نیست . " یک قدم آمد جلوتر و خم شد به سمت پایین و به حالت رکوع در گوشم گفت : " میشه روشنش کنی ؟ " من کیس کامپیوتر را گذاشتم سر جایش و روشنش کردم ... ویندوز بالا نمی آمد ... مشکل نرم افزاری داشت ... با حالتی پیروز مندانه گفت : " دیدی گفتم خرابه ! " و بعد دوباره صاف ایستاد و دست به سینه منتظر حرکت بعدی من شد ، گفتم : " باید ویندوزش عوض بشه ... سی دی ویندوز داری ؟ " ابروهایش را انداخت بالا ... بلافاصله نگاهم را دزدیدم و عرق روی پیشانی ام را پاک کردم و با حرکتی انقلابی از جایم پریدم و راه افتادم به سمت در ... دستم را از پشت گرفت و گفت : " کجا ؟ " گفتم : " میرم سی دی ویندوز بیارم " خنده به لبهایش برگشت ... گفت : " زود برمیگردی ؟ " گفتم : " زود زود " ... کمی به چشم های هم خیره شدیم و من آب دهانم را قورت دادم و از خانه اش زدم بیرون ... توی راه پله ها صدایم کرد : " آقا ... آقا ... " کمی مکث کردم سر جایم و با تردید برگشتم بالا ... سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت : " چند تا سی دی سکسی هم با خودت بیار " ... سرم را به علامت تایید تکان دادم و بدون اینکه چیزی بگویم راه افتادم و پله ها را دو تا یکی تا همکف دویدم ... از آن روز تا بحال دیگر او را ندیدم ... میترسیدم میان بر بزند و سر کوچه ی بعدی جلوی هیکلم سبز بشود و کیسه های میوه اش را بگذارد زمین و دست به کمر بگوید : " رفتی که بیای ، ها ؟ همیشه اینطور قول میدی ؟ کامپیوتر من هنوز خرابه ! " آنوقت مجبورم میکرد تا خانه ام برویم ، سی دی های ویندوز را برداریم و دوباره برویم سراغ کامپیوترش ... آنوقت سی دی سکسی از کجا برایش بیاورم ؟ مرتیکه ی سبیل نازک !

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:3 توسط ميثم|


مطالب پيشين
» سینه خیز
» عسل
» معشوقه ی خلافکار
» موزیک وبلاگ جدید تقدیم به ارواح متلاطم
» خاطره ی یک روز خوشتیپ
» نامه ای به کبابی سر کوچه
» احیا شدن
» دستشویی عمومی
» خرچنگ های مردابی
» آرزو ، رویا ، افسانه